تبليغاتX
شمیم یار

شمیم یار

شعر آیینی محض آن یار مهربان






به انگورهاي ضريح مولايم علي (عليه السلام)

 

دستي به روي سينه تو هم احترام كن

همراه من به ساقي مستان سلام كن

 

ساقي سلام جرعه آبي به ما بده

ساقي سلام جام شرابي به ما بده

 

وقتي كه حال ميكده ي دل خراب شد

شاعر علي نوشت و شعرش شراب شد

 

ميخانه را به لذت ديدار ديده ايم

«ما در پياله عكس رخ يار ديده ايم»

 

در آن حريم عشق كه ايوانش از طلاست

آنجا كه بال هر ملكي فرش زير پاست

 

عمري است چون گدا به در خانه ي تواييم

تو شمع خانه و همه پروانه ي تواييم

 

آقا مريض عشق توام سوز و تب بده

از باغ نخل هاي قشنگت رطب بده

 

مي خواهمت كه باز مسلمان كني مرا

از اصفهان بيايم و سلمان كني مرا

 

من را ذبيح عشق خودت كن كه چاره نيست

«در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست»

 

آقا نگاه سمت ضريح تو سوي چشم

هرچيز گفته اي به من آقا به روي چشم

 

ايوان رواق صحن و سراي تو ديدني است

وصف كمال فاطمه از تو شنيدني است

 

او فاطمه است ام ابيها كنار تو

او در مدينه است ولي در جوار تو

 

صد دانه شد دلم زحسادت به آن گدا

وقتي انار را تو  نمودي به او عطا

 

شاعر كنار تاك ضريح تو بيقرار

يعني براي خوردن آن دانه ي انار...

 

من را زباغ حب علي در قفس نكش

اي دل بدون حب علي يك نفس نكش

 

روزي خدا نوشت كه شاه جهان شوي

تو خواستي كه حاكم دلهايمان شوي

 

بدبخت آن كسي كه به دنياست دشمنت

چون كافر خداي تعالي است دشمنت

 

من يا علي بگويم و يا قل هُوَ الاَحَد

مولا گرفت دست مرا يا علي مدد

 

سید حمید داودی نسب

 
نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

خدا کند که بیاید مسافری که نیامد

و کوچه کوچه بنازم به عابری که نیامد

 

دوباره مثل گذشته تمام فاصله ها را

غزل غزل بنویسم به شاعری که نیامد

 

 همیشه غربت اینجا فقط نصیب دل من

شریک غربت من کو؟ مهاجری که نیامد

 

به پلک پلک نگاهم دخیل خاطره بستم

و رو به پنجره کردم به زائری که نیامد

 

شکست بغض غرورم در انتظار عزیزی

دعا کنید بیاید مسافری که نیامد

 

سید جواد طباطبایی
نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

 

دنیا به کام تلخ من امشب عسل شده است
شیرین شده است و ماحصلش این غزل شده است

تاثیر مهر مادریت بوده بر زبان
این واژه ها اگر به تغزل بدل شده است

مادر! حضور نام تو در شعر های من
لطف خداست شامل حال غزل شده است

غیر از تو جای هیچ کسی نیست در دلم
این مسأله میان من و عشق حل شده است

سیاره ای که زهره نشد آه می کشد
آه است و آه  آنچه نصیب زحل شده است

زهرایی و تلألو نور محبتت
در سینه ام ز روز ازل لم یزل شده است

با نام تو هوای غزل معنوی شده است
بی اختیار وارد این مثنوی شده است

هرگز نبوده غیر تو مضمون بهتری
تنها تویی که بر سر ذوقم می آوری

نامت مرا مسافر لاهوت کرده است
لاهوت را شکوه تو مبهوت کرده است

از عرش آمدی و زمین آبرو گرفت
باید برای بردن نامت وضو گرفت

نور قریش! تا که تویی صاحب دلم
غرق خداست شعب ابی طالب دلم

عمرت نفس نفس همه تلمیح زندگی است
حرفت چراغ راه و مفاتیح زندگی است

از این شکوه، ساده نباید عبور کرد
باید مدام زندگیت را مرور کرد

چون زندگیت ساده تر از مختصر شده است
پیش تجملات، جهازت سپر شده است

آیینه ای و سنگ صبور پیمبری
در هر نفس برای پدر مثل مادری

اشک شما عذاب بهشت است، خنده کن
لبخندت آفتاب بهشت است، خنده کن

دنیای ما نبوده برازنده ی شما
هجده نفس زمین شده شرمنده ی شما

آیینه ای نهاده خدا بین سینه ام
حس می کنم مزار تو را بین سینه ام

مانند آن خسی که به میقات پر کشید
قلبم به سوی مادر سادات پر کشید

سید حمیدرضا برقعی

نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

بين محراب ازل گرم سجودي بانو

اولين فاطمۀ صبح وجودي بانو

 

سرّ «لولاک» که تکليف مرا روشن کرد

علت خلقت افلاک تو بودي بانو

 

کس ندانست که جبريل نگاهت يک عمر

با خدا داشت عجب گفت و شنودي بانو

 

هر سحرگاه تو معراج دمادم داري

بال پرواز تو نشناخت فرودي بانو

 

باز از جنت الاعلاي تو سمت ملکوت

هر ملک آمده با کشف و شهودی بانو

 

پلک بر هم زدی و عشق به جريان افتاد

صد و ده پنجره اعجاز گشودي بانو

 

آمدی آینۀ نور الهی باشی

حسن مطلق شوی و لا یتناهی باشی

 

عصمت حضرت حق شد متجلي در تو

مي‌فرستد خود الله تحيت بر تو

 

روي لب زمزمۀ نابِ تبسم داري

با خدايت چه کليمانه تکلم داري

 

آسمان با تو و تسبيح لبت مأنوس است

روشني بخش دل و جان تو «يا قدّوس» است

 

آمدی آینۀ عصمت ایزد باشی

آمدی ام ابیهای محمد باشی

 

نبي الله به ديدار تو عادت دارد

با تماشاي تو هر لحظه عبادت دارد

 

قلب پر مِهر تو گنجينة الاسرار نبي‌ست

کوثري! سهم جهان در طلب تشنه لبي‌ست

 

آمدی فاطمه صبح ازلي روشن شد

آمدي فاطمه چشمان علي روشن شد

 

چشم مولا که شد از نور تو روشن اي ماه

گفت: لا حول و لا قوة الا بالله

 

نام تو فاطمه يا فاطمه تسبيح علي ست

ياد تو لحظۀ اعجاز مفاتيح علي ست

 

عاشقانه تو که با ياد علي مي خواني

دم به دم در همه جا نادعلي مي‌خواني

 

شده تسبيح لبت نغمۀ حيدر حيدر

ذکر هر روز و شبت نغمۀ حيدر حيدر

 

با تو تکليف قدر حکم قضا معلوم است

در کنار تو دگر صبر و رضا معلوم است

 

تو که در بندگي و زُهد و وفا دريايي

پارۀ قلب نبي، انسية الحورايي

 

لحظه هايت همه ايثار، صداقت، تقوا

راضيه، مرضيه ، صديقه ، زکيّه ، زهرا

 

حب تو موهبت حضرت حق در دل هاست

خانه ات تا به ابد مقصد سرمنزل هاست

 

خانۀ ساده ات از صدق و صفا لبريز است

قلب سجاده ات از شور دعا لبريز است

 

رحمت و جود و سخا جلوه اي از آيۀ توست

که مُقدّم به تو يا فاطمه همسايۀ توست

 

خانه داري تو که شهرۀ آفاق شده

عرش أعلي به تماشاي تو مشتاق شده

 

هر کس از باغ بهشت تو سخن مي‌گويد

از بزرگي و کرامات حسن مي‌گويد

 

بر سر دوش نبي نور دو عيني داري

جان عالم به فدايت! چه حسيني داري

 

در کرمخانۀ لطف تو مقرب باشد

هر که خاک قدم حضرت زينب باشد

 

قدر يک گوهر يکدانۀ تو مکتوم است

ام کلثوم تو مانند خودت مظلوم است

 

از نگاه تو فقط نور خدا مي‌بارد

هر کسي نام تو را روي لبش مي‌آرد

 

نا خود آگاه دلش چشمه اي از ايمان است

هر کسي نيست در اين دايره سرگردان است

 

بين دستان تو دستاس اگر مي‌گردد

گردش کون و مکان هم به تو بر مي‌گردد

 

آسمان محو تو و این همه معصوميّت

گرهي زد به پر چادر تو با نيّت

 

چادرت مظهر تقوا و عفاف است ببین

آسمان دور سرت گرم طواف است ببین

 

هر کسي نزد تو احساس بهشتي دارد

چادرت رايحۀ ياس بهشتي دارد

 

چه بگويم که بود فاطمه جان درخور تو

عالمي گشته مسلمان تو و چادر تو

 

مدحت اي سورۀ بي خاتمه کی کار من است

شرح اوصاف تو يا فاطمه کی کار من است

 

جنتي هست اگر، شمس دل افروزش تو

عالمي هست اگر، ماه شب و روزش تو

 

کيست که رتبۀ والاي تو را دريابد

خاک زير قدمت مرتبۀ زر يابد

 

آب مهريۀ تو گشته و تطهير شده

در دل شيعه فقط مهر تو تکثير شده

 

حب تو روشني عرصۀ محشر باشد

در دل هر که ولاي تو و حيدر باشد

 

مي‌شود با نظر لطفت الهي، مادر

به سوي جنت الاعلاي تو راهي، مادر

 

اين تويي که همه جا اذن شفاعت داری

تو که در هر نفست صبح هدایت داری

 

انقلاب تو شده مبدأ ايمان مادر

شده مديون تو و خون تو قرآن مادر

 

با وفاداري تو راه ولايت باقي‌ست

راه ايثار و صبوري و شهادت باقي‌ست

 

یک تنه در وسط کوچه قیامت کردی

بسته شد دست علی و تو امامت کردی

 

با قيامت به همه درس بصيرت دادي

تو به دين بار دگر شوکت و عزّت دادي

 

نقش يا فاطمه سر بند مجاهدها شد

امتداد ره تو نهضت عاشورا شد

 

مکتب سرخ تو الحق که حسيني ها داشت

نسل نوراني‌ات اي عشق، خميني ها داشت

 

ماند نام تو و در کل جهان نامي شد

نور تو مطلع بيداري اسلامي شد

 

همه دنيا شده فرياد عدالت خواهي

کاش اين جمعه شود با مددِ تو راهي

 

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

عالمي منتظر گفتن بسم الَّه اوست

 

کاش مي‌آمد و بوديم کنارش، يارش

هر کجا هست خدايا به سلامت دارش


یوسف رحیمی

نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

يا من بَدَا فی كُل ِ ضِلع ٍ كَسرُها أُمَّ أَبيها
ای آنكه در هرسینه‌ای شكستگی‌اش نمایان شد

حَتّی غَدَا فی كُل قَلب ٍ قبرُها أُمَّ أَبيها
تا جایی‌كه در هر دلی آرامگاهی برای او هست 

أُمّاهُ لَو تَبكينَ قتلَ السِّبطِ فی جنبِ الفُراتِ
مادر جان! آن هنگام كه در عزای كشته شدن حسینت در كنار فرات می‌گریی

نوحِی علی مَن ناضَلوا و جاهَدوا ضِدَّ الطُّغاةِ
از داغ آن‌هایی كه علیه ظلم و طاغوت ایستادند و جانانه جنگیدند نیز نوحه بخوان!

يا قُرَّةَ عينِ الاوصياءِ
ای نور چشم تمام اوصیا

أدعوكِ دَوماً هذا نِدائی
دائما تو را می‌خوانم، این ندای من است

صلَّی علیكِ ربُّ السَّماءِ
پروردگار آسمان بر تو درود می‌فرستد

فاطمة، يا بَضعةَ المصطفی         فاطمة، تبكی لَكِ عينُ الوَفی
فاطمه، ای پاره تن مصطفی         فاطمه، دیدگان وفا در عزای تو می‌گریند

أدعو و دمعُ العين ِ لِلكونِ صَدَی آه ٍ واويلاه
صدایت می‌زنم و اشك چشمم به سمت جهان پژواك می‌شود

يا بنتَ من يَجری بكفَّيهِ النَّدَی آه ٍواويلاه
ای دختر پیامبری كه بارش باران به اشاره دست‌های اوست

سالَت دماء ُالشّيعةِ مِن قلبِ بحرينِ الحزينِ
اینك این خون شیعه است كه از قلب اندوهگین بحرین جاری می‌شود

و هذه أَبنائُكِ تدعُوكِ يا أُمَّ الحسين
این‌ها فرزندان تواند ای مادر حسین كه تو را می‌خوانند

زهراءُ دَومًا قَلبی يُنادی
دل من همیشه تو را می‌خواند یا زهرا!

يا بَضعةً مِن خيرِ العبادِ
ای پاره تن بهترین بندگان

ذِكراكِ رمزٌ لِلاتّحادِ
یاد تو رمز اتحاد ماست

فاطمة، يا بَضعةَ المصطفی         فاطمة، تبكی لكِ عينُ الوَفی
فاطمه، ای پاره تن مصطفی         فاطمه، دیدگان وفا در عزای تو می‌گریند

مرتضی حیدری آل كثیر


نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

ای قبر پنهان تو در قلب همه، امّ أبیها امّ أبیها
دل مثل پهلویت شكسته فاطمه، امّ أبیها امّ أبیها

ای اشك تو همراه امواج فرات ای همدم غم
تا كی رسد بر جان فرزندان تو غم‌های عالم

شفیعه‌ی ما دعایمان كن

به مهر خود آشنایمان كن

از این غریبی رهایمان كن

از این غریبی رهایمان كن


بر زمین خون محبان شما
ذكر ما شد كلّ ارضٍ كربلا

محمد مهدی سیار

نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

قرار بود كه عمری قرار هم باشیم
كه بی‌قرار هم و غمگسار هم باشیم

اگر زمین و زمان هم به هم بریزد باز
من و تو تا به ابد در مدار هم باشیم

اگر تمام جهان دشمنی كند با ما
من و تو یار هم و جان‌نثار هم باشیم

كنون بیا كه بگرییم بر غریبی هم
غریبه نیست، بیا سوگوار هم باشیم

در این دیار اگر خشكسالی آمده است
خوشا من و تو كه ابر بهار هم باشیم

نگفتی‌ام ز چه خون گریه می‌كند دیوار
مگر قرار نشد رازدار هم باشیم

نگفتی‌ام ز چه رو رو گرفته‌ای از من
مگر چه شد كه چنین شرمسار هم باشیم

به دست خسته‌ی تو دست بسته‌ام نرسید
نشد كه مثل همیشه كنار هم باشیم

شكسته است دلم مثل پهلویت آری
شكسته‌ایم كه آیینه‌دار هم باشیم

محمد مهدی سیار

نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

شب گريه های غربت مادر تمام شد

زینب (س) به گریه گفت که دیگر تمام شد

 

امشب اذان گریه بگويد بگو، بلال

سلمان به آه گفت: ابوذر! تمام شد

 

طفلان تشنه، هروله در اشک می کنند

ایام تشنه کامی مادر تمام شد


آن شب حسن (ع) شکست که آرام تر ! حسین (ع)

چشم حسین (ع) گفت : برادر! تمام شد


تا صبح با تو استن حنانه ضجه زد

محراب خون گريست كه منبر تمام شد


زاینده است چشمه ی زهرایی رسول

باور مكن که سوره ی کوثر تمام  شد

 

باور مكن كه فاطمه (س) از دست رفته است

باور مکن حماسه ي حیدر تمام شد


زهرا (س) اگرنبود حدیث کسا نبود

زینب (س) نبود و واقعه ي کربلا نبود...


علی رضا قزوه 

نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

 

امشب بساط عشق به نامت فراهم است

تصویر قامت خمتان هم مجسم است

 

انگار فاطمیه شده ، نه فکر می کنم

ماه عزای شیعه شده ، یا محرم است

 

از فاطمیه فقط غصه می چکد ولی

جانم اگر برون رود از غصه ها کم است

 

رخساره ای به ضربه ی دستی سیاه شد

من مانده ام که ضربه اش اینقدر محکم است

 

سهم علی و فاطمه هر یک جدا جدا

یک پهلوی شکسته و یک آسمان غم است

 

باز این چه شورش است دوباره به پا کنید

قامت دو تا شد است و قیامت همین دم است

محمد رضا ناصری

 

نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

 

من قطره ام و طالب دریا بودم

من بنده ام و عاشق مولا بودم

 

بر سنگ مزارم بنویسید چنین:

من گریه کن حضرت زهرا بودم

محمود قاسمی

 

نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

 

باید بری؛ نه! محض رضای خدا نگو

دق می كنم بدون تو، این جمله را نگو

 

زهرا بمان و زندگی ام را به هم نریز

سنگ صبور من! نرو از پیشم ای عزیز

 

باور نمی كنم كه دلم را تو بشكنی

با رفتنت به زخم غرورم نمك زنی

 

زهرا شب عروسی مان خاطرت كه هست؟

مهریۀ زلال و روان خاطرت كه هست؟

 

یادت كه هست قول و قراری كه داشتیم!؟

یك روح واحدیم؛ شعاری كه داشتیم

 

ای دل خوشیِ زندگی ام! می شود نری

از حال و روز من، كه شما با خبر تری

 

گریه نكن محدثه، غمگین نكن مرا

با رفتنت غریب تر از این نكن مرا

 

خاتون من! قلندر خوبی نبوده ام

من را ببخش؛ شوهر خوبی نبو ده ام

 

با دردِ دنده هایِ شكسته جدال كن

تقصیر دستِ بستۀ من شد حلال كن

 

دلگرمی علی! به نظر زود می روی!؟

نه سال شد فقط، چقدر زود می روی!

 

بعد از تو فیض های خدایی نمی رسد

فریاد مرتضی كه به جایی نمی رسد

 

زهرا بمان و چهرۀ غم را عبوس كن

زهرا بمان و زینب مان را عروس كن

 

غصه به كار دل، گرۀ كور می زند

خیلی دلم برای حسن شور می زند

 

زهرا نرو، كه بغض بدی در گلوی توست

دامادی حسین و حسن آرزوی توست

 

حالا كه اعتنا به قسم ها نمی كنی

فكر حسین تشنه لبت را نمی كنی!؟

 

دیدی كه رنگ از رخ مهتاب می پرد

شبها حسین تشنه لب از خواب می پرد

 

در باغ میوه های دلت، سیب نوبر است

این كربلایی از همه شان مادری تر است

 

حرف از سفر زدی و تبسم حرام شد

پیراهن حسین شنیدم تمام شد

 

باشد برو-قبول- علی بی پناه شد

باشد قرار بعدی مان قتلگاه شد

 

باشد برو كه كرببلا گریه می كنیم

با هم كنار طشت طلا گریه می كنیم

وحید قاسمی

 

نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

 

دلم از روضه هاي فاطميه

گرفته در هواي فاطميه

 

بيا اي التيام روي نيلي

بيا صاحب عزاي فاطميه

*

بيا از جاده هاي بي نشاني

بيا اي آفتاب آسماني

 

بيا شبهاي دلگيري ست آقا

بيا که روضه‌ي مادر بخواني

*

نگاهی شعله ور، ای وای مادر

هجومی بی خبر، ای وای مادر

 

مغیره ... بی هوا ... ای وای بابا

تو و دیوار و در، ای وای مادر

یوسف رحیمی

نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

 

شکر می گویم خدا را چون که خوان فاطمه

باز هم گسترده شد بر شیعیان فاطمه

 

 فاطمیّه آمد و دست مرا زهرا گرفت

تا که باشم چند روزی میهمان فاطمه

 

 در میان مصحفش نام مرا هم او نوشت

روزی ام شد نوکری آستان فاطمه

 

 با همه روی سیاهم آبرویم را نبرد

شد نصیبم موج عفو بی کران فاطمه

 

 بر تنم رخت سیاه نوکری پوشیده ام

تا کمی باشم شبیه کاروان فاطمه

 

 ما همه فرزند و او هم مادر ما شیعه هاست

شکر حق هستیم ما از دودمان فاطمه

 

 آمدم هیئت برای مادرم گریه کنم

گریه بر عمر کم و قدّ کمان فاطمه

 

 بسته ام احرام اشکم را که باشم مرهمش

در طوافم من به دور آشیان فاطمه

 

 چند روزی می شود که مادرم در بستر است

بوی آتش می دهد باغ جنان فاطمه

 

 انتقام او به دست ذوالفقار مهدی است

مهدی زهرا بیا... آقا... به جان فاطمه

 

با ظهور تو گره از کار شیعه وا شود

می شود پیدا مزار بی نشان فاطمه

 محمد فردوسی

 

نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

 

من میروم دگر ز کنارت پسر عمو

دیدار ما به روز قیامت پسر عمو

 

 من میروم و مونس شب هات میشود

یک چاه و قبر مخفی و غربت پسر عمو

 

من حاضرم قسم بخورم که ندیده ام

از تو به غیر مهر و محبت پسر عمو

 

زانو گرفته ای به بغل مثل کودکان

خیبر شکن روزهای شجاعت پسر عمو

 

دنیای تو مگر که به آخر رسیده است

برخیز جان من به فدایت پسر عمو

 

چشمت کجاست قطره اشکی به من بده

میخواهمش برای شفاعت پسر عمو

 

گریه مکن فدای سرت هرچه شد ؛زیاد....

.....کاری نبود عمق جراحت پسر عمو

 

شرمنده ام غلاف عدو دست من برید

بر دوش مانده بار خجالت پسر عمو

 سید حمید رضا برقعی

 

نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

 

السلام ای ثمر عمر پیمبر زهرا

داده طاها لقبت حضرت مادر زهرا

 

کفو و همتای علی فاتح خیبر زهرا

به ائمه شده ای حجت اکبر زهرا

 

التماسیم و به الطاف شما محتاجیم

با همان دست ، دعا کن به خدا محتاجیم

 

وقت آن است که از خاک تو زر جمع کنیم

چادرت را بتکانی و قمر جمع کنیم

 

باید از بین کلام تو نظر جمع کنیم 

باز هم خطبه بخوانی و گهر جمع کنیم

 

آن کسانی که به آئین خدا محتاجند

به بیانات تو در دین خدا محتاجند

 

بگو از راه خدایی که فراموش شده

بگو از راهنمایی که فراموش شده

 

از رسول دوسرایی که فراموش شده

بگو از حق ولایی که فراموش شده

 

پهلویت گر چه شکسته است ولی حرف بزن

باز هم فاطمه ! از حق علی حرف بزن

 

تو همان جمع فضائل، تو همان جمع صفات

تو همان جلو هی توحید  و همان جلو ی ذات

 

احتجاجات تو لبریز دلیل و آیات

راه بیراهه شود ! دم نزنی تو...! هیهات

 

بگو این فتنه ی با رایت اسلام از چیست ؟

بی تفاوت شدن امت اسلام از چیست ؟

 

با ولای تو نوشتند نجات ما را

با تو امروز نداریم غم فردا را

 

پس مگیر از لب ما خواهش "یا زهرا" را

انقلاب تو گرفته است همه دنیا را

 

امت واحده محتاج تو یاری توست

شور بیداری اسلام ز بیداری توست

 

از تو ما یاد گرفتیم که رحمت باشیم

اهل بنده شدن و اهل عبادت باشیم

 

در خوشی های زمان یاد قیامت باشیم

همه جا گوش به فرمان ولایت باشیم

 

چیست فرمان ولایت ؟ همه باهم بودن

همه در دایره ی فاطمه با هم بودن

 

ای به زخم رخ و پهلوی تو اکرام و سلام

ای که خون پسرت گشته قوام اسلام

 

فرصت گفتن از تو شده در این ایام

کربلا شرح غم توست به معنای تمام

 

از علی و غم او تو سخن آغاز نما

سفره ی درد غریبانه خود باز نما :

 

غم علی ، غصه علی ، ناله علی ، آه علی

نور الله علی ، شمس علی ، ماه علی

 

اول و آخر معراج علی ، راه علی

پهلویم داد شهادت : ولی الله علی

 

خوش ترین درد علی ، خسته ترین مرد علی

به زمین خوردن من نیز صدا کرد علی

 

چند وقتیست سرم روی تنم می افتد

دست من نیست که گاهی بدنم می افتد

 

نقش لاله به روی پیرهنم می افتد

دست من کار کند ، مطئنم می افتد

 

من چگونه بپرم بال و پرم سوخته است

به خدا بیشتر از تو جگرم سوخته است

 

من ز تب کردن و بیمار شدن خسته شدم

بر سر خادمه سربار شدن خسته شدم

 

با تن سوخته تب دار شدن خسته شدم

من از این دست به دیوار شدن خسته شدم

 

شانه از دست من افتاد ، دل زینب سوخت

چشم من بر حسن افتاد ، دل زینب سوخت

 

آنقدر آب شدم من که تنی نیست که نیست

مثل تصویر شدم من، بدنی نیست که نیست

 

جز "حلالم کن علی جان " سخنی نیست که نیست

هر چه گشتم به خدا یک کفنی نیست که نیست

 

کاشکی زوتر این پیرهن آماده شود

بهر فردای حسینم کفن آماده شود

علی اکبر لطیفیان

 

نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

 

آتش بهانه بود که بی مادرم کنند

هیزم وسیله بود که خاکسترم کنند

 

از لابه لای پنجره دیدم به چشم خویش

با آتش آمدند که نیلوفرم کنند

 

در خاطرات زخمی بابا نوشته بود:

یک شهر آمدند که بی یاورم کنند

 

دستش بلند شد، همه عرش روضه خواند

با دست خویش آمده تا پرپرم کنند

 

انگار این قبیله ی بد ذات پر فریب

اصلا بنا نبود مرا باورم کنند

 

مادر فتاده روی زمین بین کوچه ها

با تازیانه آمده بی مادرم کنند

 

غمگین نباش از حرمت روز واقعه

آنجا به روی خاک بنای حرم کنند

محمد جواد خراشادیزاده

 

نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

 

شب را خدا ز شرم نگاه تو آفريد

خورشيد را ز شعله ی آه تو آفريد

 

شمسي تر از نگاه تو منظومه اي نبود

صد كهكشان ز ابر نگاه تو آفريد

 

آه اي شهيده اي كه شهادت سپاه توست

جان را خدا شهيد سپاه تو آفريد

 

هر جا كه نور بود به گرد تو چرخ زد

ما را چو گرد بر سر راه تو آفريد

 

اي پشتوانه ی دو جهان، عشق را خدا

با جلوه و جلالت و جاه تو آفريد

*

تقواي محض، عصمت خالص، گل خدا!

آخر چگونه شعر كنم قصه تو را؟

*

تو آمدي و زن به جمال خدا رسيد

انسان دردمند به درك دعا رسيد

 

تو آمدي و مهر و وفا آفريده شد

تو آمدي و نوبت عشق و حيا رسيد

 

هاجر هر آن چه هروله كرد از پي تو كرد

آخر به حاجت تو به سعي صفا رسيد

 

احمد(ص) اگر به عرش فرا رفت با تو رفت

مولا اگر رسيد به حق با شما رسيد

 

داغ پدر، سكوت علي(ع)، غربت حسن(ع)

شعري شد و به حنجره ی كربلا رسيد

 

در تل زينبيه غروبت طلوع كرد

با داغ تو قيامت زينب(س) فرا رسيد

 

با محتشم به ساحل عمان رسيد اشك

داغ تو بود بار امانت به ما رسيد

 

تسبيح توست رشته ی تعقيب واجبات

قد قامت الصلاتي و حي علي الصلاه

علی رضا قزوه

 

نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

 

با آنکه استقامت تو فرق مي کند

اين روزها حکايت تو فرق مي کند

 

اينجاست درد، دشمنت آخر غريبه نيست

بعد از رسول، غربت تو فرق مي کند

 

 دستان حيدري تو را صبر بسته است

با ديگران اسارت تو فرق مي کند

 

دستي که روي فاطمه ات را نشانه رفت

فهميده بود غيرت تو فرق مي کند

 

سیلی به روی ام ابیها تو را شکست

آقای من! مصيبت تو فرق مي کند

 

گفتند بعد فاطمه از پا فتاده اي

حق داشتي امانت تو فرق مي کند

*

سي سال پيش! اين در و ديوار شاهدند

اصلاً شب شهادت تو فرق مي کند

یوسف رحیمی

 

نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

 

خواب ديـدم دیشب آن گودال بی پایاب را

در خودش جا داده بود آن ماه عالمتاب را

 

خواب دیدم آسمانی سرخ و بی خورشید و سرد

چــشـم‌هـایی را کـه مـی ‌پـرسـیـد سـمـت آب را

 

خواب دیـدم تلّ خـــاکی و زنـی تنـها بر آن

خیره در گودال خون می‌دید نوری ناب را

 

خواب دیدم نور را بر نیزه‌ها، سرخ و نجیب  

يــک جمــاعت کودک سر گشته و بی‌تاب را

 

خواب ديــدم آتــشــی وحــشی به جان خیمـه زد

سـوخـت رویـای مرا و پـاره کرد آن خـواب را

 

بالشم تر بود ... نم مي زد ميان صورتم

می‌ شنیدم شیهه‌ های اسب بی‌ ارباب را 

 

سخت می‌لرزیدم از تصویر آن گودال سرخ

لحظه لـحظه خواب دیدم مرگ آن مهتاب را

 

چک چک از سرنیزه‌ها و اسب‌ها خون می چکید

آســـمــان می‌ ديــد رقــــص نــور در مــرداب را

 

ســرد می‌شد شعــله‌ها و باز می‌ ماندم به جا

می‌نوشتم نینوا را ... قصه‌ ی آن خـواب را

 

خواب بی‌تعبیرخورشید و غزل در قتلـگاه

شعر می‌کردم به یادش خون اسطرلاب را

 

هيچ رملی نيست تا معنا کند خواب مرا

ظهر فردا می کنی معنا برايم خواب را

فاطمه شمس

نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

عيد جديدي آمد و آغاز سالي‌ست

آقاي من! اين بار هم جاي تو خالي‌ست

 

وقتي که لب مي‌خندد و دل غرق آه است

يعني که بي تو عيدهاي ما خيالي‌ست

 

ما غائبيم از محضرت که روسياهيم

آثار با خورشيد پيوستن زلالي‌ست

 

ـ در حلقه‌ي زلفت گرفتارم ـ دروغ است

هر چه که مي‌بينم گرفتاري مالي‌ست

 

چشمان تو از غصه هاي ما پر از اشک

اوقات ما از ياد تو اما چه خالي‌ست!

 

ماه رُخت را در شب گيسو مپوشان

در شام هجران بي‌گمان صبح وصالي‌ست

 

دل هاي بيدار و ... جهاني چشم در راه

در انتظارت جمعه هاي ما سؤالي‌ست

 

بحرين و غزّه لاله لاله، ندبه خوانند

دنيا اسير دست قومي لا ابالي‌ست

 

پايان کار ظالمان با ذوالفقار است

برگرد با تو شوکت مولي الموالي‌ست


یوسف رحیمی

نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

 

دلم را چون انارى کاش يک شب دانه مى کردم

به دريا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

 

چه مى شد آه اى موساى من، من هم شبان بودم

تمام روز و شب، زلف خدا را شانه مى کردم

 

نه از ترس خدا، از ترس اين مردم به محرابم

اگر مى شد همه محراب را ميخانه مى کردم

 

اگر مى شد به افسانه شبى رنگ حقيقت زد

حقيقت را اگر مى شد شبى افسانه مى کردم

 

چه مستى ها که هر شب در سر شوريده مى افتاد

چه بازى ها که هر شب با دل ديوانه مى کردم

 

يقين دارم سرانجام من از اين خوبتر مى شد

اگر از مرگ هم چون زندگى پروا نمى کردم

 

سرم را مثل سيبى سرخ، صبحى چيده بودم کاش

دلم را چون انارى کاش يک شب دانه مى کردم

علي رضا قزوه

 

نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

 

خالق ما که حکیم است، چرا ناشکری؟!

صاحبِ خانِ نعیم است، چرا ناشکری؟!

 

صانع عالَم وآدم کَرَمَش بی حدّ است ،

رازِقِ رِزقِ عظیم است، چرا ناشکری؟!

 

قطره هستی اگر اندر دلِ دریا پنهان ،

واسِعَش بحرِ کریم است، چرا ناشکری؟!

 

رازِ پنهانِ دلِ خویش کجا خواهی بُرد ،

ساتِرِعیبِ ندیم است چرا ناشکری؟!

 

درگهِ خالق ما درگهِ نومیدی نیست ،

او که غفّار و حلیم است، چرا ناشکری؟!

رضا مهدوي

 

نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

 

نگاه و گوشه ی چشمی به این گدا کافیست

-تو را به جان رقیه٬همین مرا کافیست-

 

خدا کند که نگاهی کنی٬ زمین خوردم!

که بر به خاک غم افتاده ای نگا(ه)کافیست

 

دلم که دست خودش نیست٬ گاه می شکند

در این میانه فقط نامی از شما کافیست...

 

برای راحتی از آتش جهنم هم

دو قطره اشک فقط پای روضه ها کافیست

 

تویی حسین! شروع تمام عاشقی ام

برای عشق٬حسینیه ی عزا کافیست

 

همه حوائج من بسته بر اشاره ی توست

همه حوائج من هیچ٬ "کربلا" کافیست

 

تمام حاجت من دیدن ضریحت بود

چقدر فاصله افتاد بین ما...کافیست!

یحیی نژادسلامتی

 

نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

نه آدم است اگر آدمی خطا نکند

وفا کنیم  مگر عمر ما  وفا نکند

خدا کند که خدای من آن خدا باشد

مباد دل به خدایان دهم... خدا نکند

فریب شعبده بازان خنده را نخورید

کسی به گریه این قوم اعتنا نکند

بگو به صوفی ملحد که شاهدی بس کن

برو به شیخ بگو بعد از این ریا نکند

به پیشگاه خدا گرچه قرب او کم نیست

بگو برای خدا بیش از این دعا نکند

بگو به خانه ما دزد خانگی زده است

دلی که مخزن اسرار اوست وا نکند

بگو که آخرتش را بر آب خواهم ریخت

اگر قیامت این راز بر ملا نکند

دل شکسته ما بی کفن شکفته تر است

سر بریده ی ما فکر خونبها نکند

 شکوه ما همه در بستن لب و نفس است

دل حریر مرا شکوه بوریا نکند

فرشته بودم و آدم شدم، خطا کردم

یقین بدان که خطاپوش ما خطا نکند

بگو به حرمت آن روزه ای که نگرفتیم 

نمازهای  قضا را کسی قضا نکند

علیرضا قزوه

نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

آیه آیه همه جا عطر جنان می آید

وقتی از حُسن تو صحبت به میان می آید

 

جبرئیلی که به آیات خدا مانوس است

بشنود مدح تو را با هیجان می آید

 

مي رسي مثل مسيحا و به جسم کعبه

با نفس هاي الهي تو جان می آید

 

بسکه در هر نفست جاذبه‌ی توحیدی است

ریگ هم در کف دستت به زبان می آید

 

هر چه بت بود به صورت روی خاک افتاده‌ ست

قبله‌ی عزت و ايمان به جهان مي آيد

 

با قدوم تو براي همه‌ی اهل زمين

از سماوات خدا برگ امان مي آيد

 

نور توحيدي تو در همه جا پيچيده ست

از فراسوي جهان عطر اذان مي آيد

 

عرش معراج سماوات شده محرابت

ملکوتی ست در این جلوه‌ی عالمتابت

 

خاک از برکت تو مسجد رحمانی شد

نور توحید به قلب بشر ارزانی شد

 

خواست حق، جلوه کند روشني توحیدش

قلب پر مهر تو از روز ازل بانی شد

 

ذکر لب های تو سرلوحه‌ی تسبیحات است

عرش با نور نگاه تو چراغانی شد

 

قول و افعال و صفاتت همه نور محض اند

نورت آئينه‌ی آئين مسلماني شد

 

به سراپرده‌ی اعجاز و بقا ره یابد

هر که در مذهب دلدادگی ات فانی شد

 

خواستم در خور حسن تو کلامی گویم

شعر من عاقبتش حسرت و حیرانی شد

 

اي که مبهوت تو و وصف خطي از حسنت

عقل صد مولوی و حافظ و خاقاني شد

 

«از ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد

عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد»

 

جنتی از همه‌ی عرش فراتر داری

تو که در دامن خود سوره‌ی کوثر داري

 

دیدن فاطمه ات دیدن وجه الله است

چه نیازی است که تا عرش قدم بر داری

 

جذبه‌ی چشم تو تسخیر کند عالم را

در قد و قامت خود جلوه‌ی محشر داری

 

عالم از هيبت تو، شوکت تو سرشار است

اسداللهی چون حضرت حيدر داری

 

حسنين اند روی دوش تو همچون خورشید

 جلوه‌ی نورٌ علي نور ، مکرر داری

 

اهل بیت تو همه فاتح دل ها هستند

روشني بخش جهان، قبله‌ی دنيا هستند

 

اي که در هر دو سرا صبح سعادت با توست

رحمت عالمي و نور هدايت با توست

 

چشم امید همه خلق و شکوه کرمت

پدر امتي و اذن شفاعت با توست

 

با تو بودن که فقط صرف مسلماني نيست

آنکه دارد به دلش نور ولايت، با توست

 

بي ولاي علي اين طايفه سرگردانند

دشمني با وصي ات، عين عداوت با توست

 

بايد از باب ولاي علي آيد هر کس

در هواي تو و در حسرت جنت با توست

 

سالياني ست دلم شوق زيارت دارد

يک نگاه تو مرا بس، که اجابت با توست

 

کاش مي شد سحري طوف مدينه آنگاه

نجف و کرب و بلا و حرم ثارالله

 

یوسف رحیمی
نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

 

بیا دلم که همینک به مشهدت ببرم

به شهر حضرت نور و به مقصدت ببرم

 

دلت هوای حرم دارد و پریشان است

و قول می دهمت تا به مرقدت ببرم

 

میان صحن مبادا که بی قرار شوی

کبوترم تو بیا تا به گنبدت ببرم

 

به روضه هم نرسیده کمی نماز بخوان

که خوب نیست تو را با دل بدت ببرم

 

به چشم تیره و تارت نگاه جایز نیست

به چشم سرمه بکش تا به سرمدت ببرم

 

شبیه تر به خود مصطفی همین آقاست

تو کفش کن که تو را من به احمدت ببرم

 

شب شهادت مولا، رضا شده معبود

تو عبد شو دل من تا به معبدت ببرم

مریم توفیقی

 

نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

بسم رب الرضا علیه السلام

قلبی شکست و دور و برش را خدا گرفت 
نقاره می زنند . . . مریضی شفا گرفت 

دیدی که سنگ در دل آیینه آب شد 
دیدی که آب حاجت آیینه را گرفت 

خورشید و آمد و به ضریح تو سجده کرد 
اینجا برای صبح خودش روشنا گرفت 

پیغمبری رسید و در این صحن پر ز نور 
در هر رواق خلوت غار حرا گرفت 

از آن طرف فرشته ای از آسمان رسید 
پروانه وار گشت و سلام مرا گرفت 

زیر پرش نهاد و به سمت خدا پرید 
تقدیم حق نمود و سپس ارتقا گرفت 

چشمی کنار این همه باور نشست و بعد 
عکسی به یادگار از این صحنه ها گرفت 

دارم قدم قدم به تو نزدیک می شوم 
شعرم تمام فاصله ها را فرا گرفت 

دارم به سمت پنجره فولاد می روم 
جایی که دل شکست و مریضی شفا گرفت

رحمان نوازی

نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

 

می سرایم با صدایی سوخته

همنوای ناله های سوخته

 

از غم ویرانی آیینه ها

از زبان خیمه های سوخته

 

از لب خشکیده طفلی که ماند

جای چنگش بر عبای سوخته

 

گوش عالم پر شد از فریاد غم

از صدای لای لای سوخته

 

می فشاند دختری با هر چه عشق

روی بابا بوسه های سوخته

 

گیسوان خواهری پر می شود

روی رد جای پای سوخته

 

بر زمین افتاده مشکی تشنه کام

آنطرف از شانه های سوخته

 

صورت خورشید هم گل می کند

ناگهان بر نیزه های سوخته

 

می شود آغاز صدها فصل عشق

باز از این کربلای سوخته

سوگل مشایخی

 

نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

 

باز دلم آمده در پیچ و تاب

انقلب ینقلب انقلاب

 

همچو گیاه لب آب روان

اضطرب یضطرب اضطراب

 

آتش عشق است که در اصل و فرع

التهب یلتهب التهاب

 

نور خداییست که در شرق و غرب

انشعب ینشعب انشعاب

 

آب حیاتست که در جزء و کل

انسحب ینسحب انسحاب

 

شک که دل موهبت عشق را

اتهب یتهب اتهاب

 

از سر شوق است که اشک بصر

انحلب ینحلب انحلاب

 

صنع نگارم بنگر بى حجاب

احتجب یحتجب احتجاب

 

سر قدر از دل بى قدر دون

اغترب یغترب اغتراب

 

آمُلیا موعد پیک اجل

اقترب یقترب اقتراب

حضرت علامه، آيت الله حسن زاده آملي

 

نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

 

نگاه گریه داری داشت زینب

چه گام استواری داشت زینب

 

دل با اقتداری داشت زینب

مگر چه اعتباری داشت زینب

*

چهل منزل حسین منجلی شد

گهی زهرا شد و گاهی علی شد

***

ندیدم زینب کبری تر از این

ندیدم زینت باباتر از این

 

ندیدم دختر زهرا تر از این

حسینی مذهبی غوغا تر از این

*

به پیش پای ما راهی گذارید

بنای زینب اللهی گذارید

***

اگر چه غصه دارد آه دارد

به پایش خستگی راه دارد

 

به گردش آفتاب و ماه دارد

به والله که ایوالله دارد

*

همینکه با جلالت سر نداده

به دست هیچکس معجر نداده

***

پس از آنکه زمین را زیر و رو کرد

سپاه کوفه را بی آبرو کرد

 

به سمت کربلا خوشحال رو کرد

کمی از خاک را برداشت بو کرد

*

رسیدم کربلا ای داد بی داد

حسین سر جدا، ای داد بی داد

***

چهل روز است گریانم حسین جان

چو موی تو پریشانم حسین جان

 

چهل روز است می خوانم حسین جان

حسین جانم حسین جانم حسین جان

*

تویی ذکر لبم الحمدلله

حسینی مذهبم الحمدلله

***

همین جا شیرخواره گریه می کرد

رباب بی ستاره گریه می کرد

 

گهی بر گاهواره گریه می کرد

گهی بر مشک پاره گریه می کرد

*

خدایا از چه طفلم دیر کرده؟

مرا بیچاره کرده، پیر کرده

***

همین جا دور اکبر را گرفتند

ز ما شبه پیغمبر ما را گرفتند

 

ولی از من دو دلبر را گرفتند

هم اکبر هم برادر را گرفتند

*

"به تو گفتم که ای افتاده از پا

ز جا بر خیز ورنه معجرم را..."

***

همین جا بود که سقای ما رفت

به سمت علقمه دریای ما رفت

 

پناه عصمت کبرای ما رفت

پی او گوشواره های ما رفت

*

فقط از علقمه یک مشک برگشت

حسین بن علی با اشک برگشت

***

همین جا بود که دلها گرفت و ... 

کسی روی تن تو جا گرفت و ...

 

سرت را یک کمی بالا گرفت و...

و از پشت سرت سر را گرفت و...

*

همین که بر گلویت خنجر آمد

صدای ناله ی زهرا در آمد

***

همین جا بود الف را دال کردند

تنت را بارها پامال کردند

 

ته گودال را گودال کردند

تو را با سم مرکب چال کردند

*

اگر خواندم قلیلت علت این بود

که یک تصویری از تو بر زمین بود

***

تو ماندی و کبوتر رفت کوفه

تو را کشتند و خواهر رفت کوفه

 

خودم در راه و معجر رفت کوفه

چه بهتر زودتر سر رفت کوفه

*

وگرنه دردها می کشت مارا

نگاه مردها می کشت ما را

***

بهاری داشتم اما خزان شد

قدی که داشتم بی تو کمان شد

 

عقیق تو به دست ساربان شد

طلای من نصیب کوفیان شد

*

خبر داری مرا بازار بردند

میان مجلس اغیار بردند

***

همین جا بود افتادند تن ها

همین جا بود غارت شد تن ها

 

تمامی کفن ها، پیرهن ها

بدون تو کتک خوردند زن ها

*

همین جا بود گیسو می کشیدند

 هر سو دخترانت می دویدند

***

همین جا بود تازیانه باب گردید

رخ ما در کبودی قاب گردید

 

ز خجلت خواهر تو آب گردید

که معجر بعد تو نایاب گردید

*

سکینه معجر از من خواست اما

خودم هم بودم آنجا مثل آنها...

***

ز جا برخیز غمخواری کن عباس

دوباره خیمه را یاری کن عباس

 

برای عزتم کاری کن عباس

علم بردار علم داری کن عباس

*

سکینه می کند زاری ابالفضل

چه قبر کوچکی داری ابالفضل

 علی اکبر لطیفیان

 

نوشته شده توسط دلتنگ نجف| |

Design By : Night Melody