اشکی برای گریه به این دیده ها دهید//محرم

اشکی برای گریه به این دیده ها دهید

دستی برای سینه زدن دست ما دهید

 

روزی اشک ما بود از رضه ی شما

جز روضه رزق گریه ی مار را کجا دهید

 

زنجیر و شال و بیرق و پیراهن سیاه

چشم انتظار مانده که اذن عزا دهید

 

این جا مریض هرچه بخواهید حاضر است

هرکس گرفت چشم شما را شفا دهید

 

حاجت گرفته بودم و خود بی خبر از آن

از بس که حاجت دل ما بی صدا دهید

 

بانی روضه های محرم که گشته اید

بانی خیر گشته به ما کربلا دهید

 

محسن عرب خالقی

بايد به قد عرش خدا قابلم کنند // مدح حضرت انيس النفوس(ع)

بايد به قد عرش خدا قابلم کنند

شايد به خاک پاي شما نازلم کنند

دل مي کنم از آنکه دل ازتو بريده است

دل مي دهم به دست تو تا بي دلم کنند

امشب کميت شعرم اگر لنگ مي زند

فردا به لطف چشم شما دعبلم کنند

ايمان راستين هزاران رسول را

آميخته اگر که در آب و گلم کنند-

-شايد خدا بخواهد و با گوشه چشم تان

بر رتبه ي غلامی تان نائلم کنند

وقتي سرشت آب و گلم را ازل خدا

بر آن نوشت رعيت سلطان ارتضا

 

در هشتمين دمي که خدا بر زمين دميد

بوي بهشت هفتم او ناگهان وزید

از شش جهت نسيم خبر داد و بعد از آن

از پنجره صداي اذان خدا رسيد

چار عنصر از ولادت او جان گرفته اند

يعني زمين به يمن وجودش نفس کشيد

از صلب سومين گل سرخ خدا حسين (عليه السلام)

ايران گرفته بوي دو آلاله ي سپيد

از هشت بيخود اين همه پايين نيامدم

يک حرف بيشتر چه کسي از خدا شنيد

توحيد ، حرف محوري دين انبياست

شرط رضا  به حکم أنا من شروطهاست

 

از برکتت نبود اگر ، نان نداشتيم

باران نبود غير بيابان نداشتيم

سوگند بر تو اي سر و سامان زندگي

بي تو نه سر که اين همه سامان نداشتيم

اين حوزه ها نفس به هواي تو مي کشند

لطفت اگر نبود ، مسلمان نداشتيم

اي آرزوي هر سفر دل از ابتدا

ما قبله اي به غير خراسان نداشتيم

ما رعيت ري ايم که سلطان به جز رضا

ارباب جز حسين  در ايران نداشتيم

        خون حسين دررگ ودرريشه ي من است

  علم رضا  معلم انديشه ي من است


بالا بلند گفته که طوبي تر از تو نيست

يوسف به حرف آمده زيباتر از تو نيست

گفتند پاره ي تن پيغمبر مني

انگار بعد فاطمه زهراتر از تو نيست

برگ درخت کاشته ي دستهاي تو

باشد گواه ما ، که مسيحاتر از تو نيست

اين قطره ها به سمت شما رود مي شوند

آخر در اين ديار که درياتر از تو نيست

ما تشنه ايم ، تشنه دست نوازشت

آبي در اين سراچه گواراتر از تو نيست

اين کوهها به عشق شما هشت مي شوند

يادآوران نام تو در دشت مي شوند

 

آرامشي اگرچه سراسر تلاطمي

درياي بيکرانه ي اميد مردمي

بند آورد زبان مرا بارگاه تو

 اي آنکه رستخير عظيم تکلمي

هر بار نام مادرتان را مي آورم

گل مي کند کناره اشکت تبسمي

شاعر کنار حسن لب تو سروده است

روییده لاله در دل اين سبز گندمي

من چون غبار گرم طوافم به دور تو

تو قبله گاه هفتم و خورشيد هشتمي

در هفت شهر عشق به جز تو که ثامني

آهو چشم هاي مرا نيست ضامني

 

چشم اميد بر در لطف تو بسته است

هر زائري که گوشه ي صحنت نشسته است

 باراني است حال و هواي دو ديده ام

اينجا هميشه کاسه ي چشمم شکسته است

از باب جبرئيل به پا بوست آمدن

از آسمان رسيده و رسمي خجسته است

آن پيرمرد تشنه در آن گوشه ي حرم

از راه دور آمده و سخت خسته است

با صد اميد حاجت اين بار خويش را

با پارچه به پنجره فولاد بسته است

وا شد گره ز پارچه ، حاجت روا شده است

يعني که زائر حرم کربلا شده است


با ياد خاطرات سفر با عشيره ام

بر عکس يادگاري باصحن ، خيره ام

از بس دلم شکسته براي زيارتت

با اشک شوق گرم وضوي جبيره ام

ياد غروب هاي زيارت هنوز هم

گاهی پی  دو جرعه ي جامع کبيره ام

يا "قادة الهداه و يا سادة الولاه"

مستبصرٌ بشأنکم ، اين است سيره ام

فرموده ايد ؛ فعلکم الخير يا رضا

اي هشتمين کلامکم النور ، تيره ام

از بس گناه دور و برم را گرفته است

چون تک درخت خشک ميان جزيره ام

ما هم شنيده ايم که فرموده اي شما

هستم در انتظار ظهور نبيره ام

دعبل کجاست تا بنويسد در اين فراز

عجل علي ظهورک يا فارس الحجاز

محسن عرب خالقي

 

صدای شر شر باران شعر می آید//مولودي امام مجتبي(ع)

 

صدای شر شر باران شعر می آید

کسی دوباره به ایوان شعر می آید

غزل ،قصیده، نمیدانم، این که در راه است

چقدر ساده به دیوان شعر می آید

زبان روزه پیاده نزول فرموده

خبر دهید که مهمان شعر می آید

همیشه در وسط قحطی از دل دریا

به یاریم به بیابان شعر می آید

غزل به وزن دو ابروی او اگر گویم

دو وزن تازه به اوزان شعر می آید

کمیت لنگ غزل می شود چو شعر کمیت

اگر نظر بنماید کریم اهل البیت

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

خبر رسیده که امشب کریم می آید

به خاک صاحب روحی عظیم می آید

کسی که نفحه باغ بهشت نفحه اوست

چقدر ساده سوار نسیم می آید

کسی که بودن او تا همیشه خواهد بود

کسی که زمزمه اش از قدیم می آید

کسی که پشت سر خشم او بدون شک

هزار دسته عذاب الیم می آید

ز فیض چشم کریمش رحیم خواهد شد

دلی که مثل شیاطین رجیم می آید

اذان مغرب افطار پای سفره‌ی او

چقدر اسیر و فقیر و یتیم می آید

اگر رسیده در این مه برای خاطر ماست

خدا برای سر سفره اش نمک می خواست

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

مدرسی که ادب هم بود مودب او

نشسته هر چه پیمبر به پای مکتب او

به گرد پای صعودم نمیرسی جبرییل

اگر کبوتر جانم شود مقرب او

تمام عمر شده نام او مخاطب من

چه خوب می شد اگر می شدم مقرب او

چه راکبی که فلک هم ندیده مانندش

چه راکبی که رسول خداست مرکب او

مسیر خانه‌ی‌شان چند کوچه بند آید

برای خواندن قرآن چو وا شود لب او

فقط نه اهل زمین دل سپرده‌اش هستند

که عرشیان خدا کشته مرده‌اش هستند

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

هوای بزم کریمانه نگاه شما

دوباره سائلتان را کشیده است اینجا

چه خوب می شد از نخل چشمتان امشب

برای سفره‌ی افطارمان دهی خرما

در آستین شما دست فضل حضرت حق

و بر زبان شما معجز بیان خدا

اگر رسد به سراب تو می شود سیراب

هر آنکه تشنه برون آید از دل دریا

قسم به مهر لب روزه دارتان عمریست

که مُهر مِهر شما خورده روی سینه‌ی ما

کجاست یوسف صدیق تا خودش بیند

خداست مشتری حُسن یوسف زهرا

دل برادرت آقا اگر چه خواهری است

دل کبوتری تو عجیب مادری است

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

ببار ابر کرامت که خوب می باری

چقدر چشمه ز چشمان خود کنی جاری

بریز ، کاسه به دستان تو فراوانند

تبرک همه‌ی سفره های افطاری

مساحت دل ما نذر باغبانی توست

به اختیار خودت هر چه بذر می کاری

زمان دیدن تو مادرت چه حالی داشت

شب تولد خود را به یاد می آری؟

چه زود فصل زمستان گیسویت آمد

چه دیده ای وسط کوچه های بی یاری

چه بود آنچه شکست و سپس زمین افتاد

چه هست اینکه تو باید ز خاک بر داری

ببین شکسته شده ای ببین که تا شده ای

از آن زمان که تو با شانه ات عصا شده ای

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

 عرب خالقی

كمي از غسل زير پيرهن ماند // شهادت حضرت صديقه ي طاهره(س)


كمي از غسل زير پيرهن ماند
كمي از خون خشك بر بدن ماند

كفن را در بغل بگرفت و بو كرد
همان طفلي كه آخر بي كفن ماند

محسن عرب خالقي

 

گرفتي از مدينه گفتنت را // شهادت حضرت صديقه ي طاهره(س)

 

گرفتي از مدينه گفتنت را
دريغ از من نمودي ديدنت را

ولي با من بگو ساعت به ساعت
چرا كردي عوض پيراهنت را
محسن عرب خالقي

 

نگاه سرد مردم بود و آتش // شهادت حضرت صديقه ي طاهره(س)

 

نگاه سرد مردم بود و آتش
صدا بين صدا گم بود و آتش

بجاي تسليت با دسته ي گل
هجوم قوم هيزم بود و آتش
محسن عرب خالقي

 

ازنیمه شب گذشته وخوابش نبرده بود // یاحضرت عشق یارقیه(س)//شهادت حضرت رقيه(س)

 

 

ازنیمه ،شب گذشته وخوابش نبرده بود

 

طفل سه ساله ای که دگرسالخورده بود

 

 

درگوشه ي خرابه ،به جای ستاره ها

تا صبح ،زخم های تنش راشمرده بود

 

ازضعف ،نای پاشدن ازجای خود نداشت

آخر سه روز بود که چیزی نخورده بود

 

با دست های کوچکش آرام و بی صدا

از فرط درد ،بازوی خود را فشرده بود

 

این نیمه جان مانده هم از لطف زینب است

ورنه  هزار مرتبه ،در راه مرده بود

                               ...........

پیش از طلوع ،بانوی گوهرشناس شهر

آن گنج را به دست خرابه سپرده بود

محسن عرب خالقی

 

دوباره پلک خسته ي تری به خواب می رود // صفحه ي سوم // شهادت حضرت رقيه(س)

 

دوباره پلک خسته ي تری به خواب می رود

توان ندارد او ولی چه با شتاب می رود

 

نگاه کن به فاطمی ترین اسیر قافله

که مثل عکس سوخته میان قاب می رود

 

آبله پشت آبله نمی رسد به قافله

ز نیزه بوسه ای رسد پا به رکاب می رود

 

لباس های کوچکش دگر به او نمی خورد

که ثانیه به ثانیه چو شمع آب می رود

 

گل بنفش را ببین به صورت بنفشه ای

که زیر بار چشم ها از او گلاب می رود

 

شام سیاهِ شام را به شامیان سیاه کرد

همین که هفت پشت او به آفتاب می رود

 

دفتر قصه ي غمش چه زود بسته می شود !

ببین فقط سه صفحه از متن کتاب می رود

محسن عرب خالقی

شاید که خواب دیده ام ، این سر خیالی اَست // جواب سوال // شهادت حضرت رقيه(س)

 

شاید که خواب دیده ام ، این سر خیالی اَست

اما نه خواب هم که بود باز هم عالی اَست

 

مهمان من قدم به سر چشم ما گذار

هر چند دست سفرۀ این طفل خالی اَست

 

خون لاله های گیسویم از لطف سنگ هاست

فرش سپید تو پُر گل های قالی اَست

 

با من زبان ِ سیلی شان حرف می زند

یعنی جواب هر چه بپرسم سؤالی اَست

 

تنها زدند و در دل خود هم نگفت کس

این کودک یتیم کدامین اهالی اَست

 

باب سری شبیه عمو چند وقتی اَست

از روی نیزه خیره به من این حوالی اَست

 

عمه گرفته دست مرا راه می برد

بابا بگو به خاطر کم سن و سالی اَست

*

محسن عرب خالقی