چشم‌ها پرسش بي‌پاسخ حيراني‌ها // نجواي مهدوي

 

چشم‌ها پرسش بي‌پاسخ حيراني‌ها

دست‌ها تشنه ي تقسيم فراواني‌ها


با گل زخم، سر راه تو آذين بستيم
داغ‌هاي دل ما، جاي چراغاني‌ها


حاليا! دست كريم تو براي دل ما
سرپناهي است در اين بي‌سر و ساماني‌ها


وقت آن شد كه به گل، حكم شكفتن بدهي!
اي سرانگشت تو آغاز گل‌افشاني‌ها!


فصل تقسيم گل و گندم و لبخند رسيد
فصل تقسيم غزل‌ها و غزل‌خواني‌ها

...
سايه ي امن كساي تو مرا بر سر، بس!
تا پناهم دهد از وحشت عرياني‌ها


چشم تو لايحه ي روشن آغاز بهار
طرح لبخند تو پايان پريشاني‌ها

قیصر امین پور

 

ما که این همه برای عشق ///////////

 

ما که این همه برای عشق
آه و ناله ی دروغ می کنیم
راستی چرا
در رثای بی شمار عاشقان
-که بی دریغ-
خون خویش را نثار عشق می کنند
از نثار یک دریغ هم
دریغ می کنیم؟

قیصر امین پور

 

صبح بى تو رنگ بعد از ظهر یك آدینه دارد // آدينه ي فراق

 

صبح بى تو رنگ بعد از ظهر یك آدینه دارد

بى تو حتى مهربانى حالتى از كینه دارد

 

بى تو مى گویند تعطیل است كار عشقبازى

عشق اما كى خبر از شنبه و آدینه دارد

 

جغد بر ویرانه مى خواند به انكار تو اما

خاك این ویرانه ها بویى از آن گنجینه دارد

 

خواستم از رنجش دورى بگویم یادم آمد

عشق با آزار خویشاوندى دیرینه دارد

 

در هواى عاشقان پر مى كشد با بى قرارى

آن كبوتر چاهى زخمى كه او در سینه دارد

 

ناگهان قفل بزرگ تیرگى را مى گشاید

 آن كه در دستش كلید شهر پر آیینه دارد

قیصر امین پور

 

من همسفر شراب از زرد به سرخ // عرفانی

 

من همسفر شراب از زرد به سرخ
من همره اضطراب از زرد به سرخ

یک روز به شوق هجرتی خواهم کرد
چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ

قیصر امین پور

 

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند // نوروز مهدوی

 

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران آینه ی تردیدند

نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعتها و ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

قیصر امین پور

 

خوشا از دل نم اشکي فشاندن // نجواي حسيني

 

خوشا از دل نم اشکي فشاندن
به آبي آتش دل را نشاندن


خوشا زان عشقبازان ياد کردن
زبان را زخمه فرياد کردن


خوشا از ني، خوشا از سر سرودن
خوشا ني نامه اي ديگر سرودن


نواي ني نوايي آتشين است
بگو از سر بگيرد، دلنشين است


نواي ني، نواي بي نوايي است
هواي ناله هايش، نينوايي است


نواي ني دواي هر دل تنگ
شفاي خواب گل، بيماري سنگ


قلم، تصوير جانگاهي است از دل
علم، تمثيل کوتاهي است از ني


خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط ني رقم زد


دل ني ناله ها دارد از آن روز
از آن روز است ني را ناله پر سوز


چه رفت آن روز در انديشه ني
که اينسان شد پريشان بيشه ني؟


سري سرمست شور و بي قراري
چو مجنون در هواي ني سواري


پر از عشق نيستان سينه او
غم غربت، غم ديرينه او


غم ني بند بند پيکر اوست
هواي آن نيستان در سر اوست


دلش را با غريبي، آشنايي است
به هم اعضاي او وصل از جدايي است


سرش بر ني، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گرديد، گه دال


ره ني پيچ و خم بسيار دارد
نوايش زير و بم بسيار دارد


سري بر نيزه اي منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل


چگونه پا ز گل بر دارد اشتر
که با خود باري از سر دارد اشتر؟


گران باري به محمل بود بر ني
نه از سر، باري از دل بود بر ني


چو از جان پيش پاي عشق سر داد
سرش بر ني، نواي عشق سر داد


به روي نيزه و شيرين زباني!
عجب نبود ز ني شکر فشاني


اگر ني پرده اي ديگر بخواند
نيستان را به آتش ميکشاند


سزد گر چشم ها در خون نشيند
چو دريا را به روي نيزه بيند


شگفتا بي سر و ساماني عشق!
به روي نيزه سرگرداني عشق!


ز دست عشق عالم در هياهوست
تمام فتنه ها زير سر اوست

مرحوم قیصر امین پور