رخت ِ زیبای آسمانی را  /////

رخت ِ زیبای آسمانی را

خواهرم با غرور بر سر کن


نه خجالت بکش نه غمگین باش

چادرت ارزش است باور کن


 بوی  ِ زهرا و مریم و هاجر

از پر ِ چادرت سرازیر است


بشکند آن قلم که بنویسد:

"دِمُدِه گشت و دست و پا گیر" است


 توی بال  ِ فرشته ها انگار

حفظ وقت ِ عبور می آیی


کوری ِ چشمهای بی عفت

مثل یک کوه  نور می آیی


 حفظ و پوشیده در صدف انگار

ارزش و شان خویش میدانی


با وقاری و مثل یک خورشید

پشت ِ یک ابر ِ تیره میمانی


 خسته ای از تمام مردم شهر

از چه رو این قدر تو غم داری؟


نکند فکر این کنی شاید

چیزی از دیگران تو کم داری !!


 قدمت   روی  شهپر جبریل

هر زمانی که راه می آیی


در شب ِ چادرت تو می تابی

مثل یک قرص ِ ماه می آیی


 سمت  ِ جریان  ِ  آبها رفتن

هنر  ِ هر شناگری باشد


تو ولی باز استقامت کن

پیش  ِ رو جای بهتری باشد


 پر بکش  سمت  اوج میدانم

که خدا با تو است در همه جا


پر بزن چادرت تو را بال است

و بدان  می برد تو را بالا   


در زمانی که شان و ارزش جز

به دماغ و لباس و ماشین نیست


توی چادر بمان و ثابت کن

ارزش واقعی زن این نیست ...!!!

وحید مصلحی

بعد یک اربعین رسید از راه  // اربعین

 

بعد یک اربعین رسید از راه  
غم به قلبی  صبور می آید


قتلگه را دوباره می بیند
آنکه از راه دور می آید
*
یادش آمد غروب رفتن را
لبش از فرط تشنگی می سوخت


او نگاه پرِاز غم ِ خود را
بر تن پاره پاره ای می دوخت
*
یادش آمد که دست و پا میزد
پیش چشمان زینب آن تشنه


یادش آمد که خون او میریخت
از قفا روی تیزی ِ دشنه
*
یادش آمد تن ِ پر از چاکش
جای مرهم که سنگ باران شد


استخوان های سینه میگویند:
حال نوبت به  نیزه داران شد
*
پیش آن بی رمق کمانداران  
هر چه در چنته بود آوردند


زخم سر نیزه را نشان کردند
شرط بندان همیشه نامردند
*
یاد آن ناله های تشنگی و
لخته خونی که از جبین میریخت


آب را پیش چشم او قاتل  
خنده میکرد بر زمین میریخت  
*
بر زمین خفته بی رمق دیگر
او که از نسل ِ آسمانها بود


یک نفر خود و جامه می کند و  
سر انگشترش چه دعوا بود
*
پیش چشمان مرد با غیرت
حمله سمت ِ خیام جایز نیست


یک نفر نیست تا بگوید رقص
پیش چشم ِ امام جایز نیست
*
در کنار مزار خورشیدش    
زینب  از سمت شام می آمد


او که حالا شبیه مادر بود
اشک ِچشمش مدام می آمد

*

خاطراتی که مانده در ذهنش
از سفر با حرامیانی پست  


پیش او شکوه میکند زینب
در کنار مزار او بنشست ...
*
ای برادر ببین که آمده ام
من چهل روز بعد پر زدنت


یاد دارم خرابه آمدی و
من فدای به ما تو سر زدنت
*
دخترت گریه می نمود از درد  
دختر ِ شام پاره نان میداد  


هم عروسک کشید از دستش
گوشواره خودش نشان میداد
*
پیرهن پاره خوب میداند
که نگاه پلید یعنی چه..!!


خیزران خورده خوب می فهمد
ضربه های یزید یعنی چه ..!!
*
نشود تا ز خاطرم ببرم
سطح ِ خون, رویِِ ِ خیزران را من


یا که از کوچه های شهر شام
بارش ِ سنگ ِ بی امان را من
*
بعد تو من تمام طفلان را
زیر بال و پر خودم بردم


زیر باران تازیان عدو
از همه بیشتر کتک خوردم
*
نیمه شبها نوای لالایی
بر لبان رباب می بینم  


اصغرم با برادرم محسن
هر شبم را به خواب می بینم
*
ارغوانی ترین به قافله ام
میروم سمت شهر پیغمبر

 
می برم من برایشان خبر از
بوسه ی تیغ و گریه ی حنجر

وحید مصلحی

 

لحظه های آخرش شاه عرب // آخرین لحظه // حضرت عبدلله ابن حسن(ع)

 

                                            
لحظه های آخرش شاه عرب
تکیه کرده نیزه را آن تشنه لب


رو به رویش خیلی از کفار بود
پر زآن نامردم خونخار بود


سینه هاشان پر ز بغض و کینه اش
حرمله تیری زده بر سینه اش


نای جنگیدن ندارد پیکرش
جای زخم و تیغ مانده بر تنش


سنگ می بارد پیاپی سوی او
غرق خون گشته رخ نیکوی او


علقمه را خیره بود اما چه سود؟
پهلوانش روی خاک افتاده بود


یاورانش یک به یک بی سر شدند
غنچه های باغ او پرپر شدند


آسمان را دود می بیند حسین
تشنگی بگرفته سوی هر دو عین


قلب شه آتش گرفت آبش دهید
تشنگی تابش گرفت آبش دهید
{عبدلله ابن الحسن }
دست طفلی را گرفته خواهرش
بنگرد این لحظه های آخرش


هر دو گریانند سوی قتله گاه
می کنند این ماجرا ها را نگاه


کیست این کودک ؟ حسن سیماست این
از چه خود را میزند او اینچنین ؟


از حرم زینب نظاره می کند
آستین هم طفل پاره می کند


آستین پاره بمانده  دست او
بانگ زد ای وای عبدالله کو؟


از حرم طفلی شتابان می دود
پیش آن تنها به میدان می دود


می دود اندر دل دشمن چرا ؟
میزند بر صورت و برتن چرا ؟


او چه دیده گام هایش سست گشت
ایستاد و مات باشد سوی دشت

...
دید بر گرد عمویش لشکری
همچو یوسف دارد او صد مشتری  


خود و جامه از سر و تن می کنند
از حسین هر یک متاعی می برند


نیزه ها با تیغ ها دعوا کنند
تا که جایی بر تنش پبدا کنند


عده ای هم سنگ باران می کنند
زخمی اش آن نیزه داران می کنند


تیری آمد سینه اش را پاره کرد
چاره ساز عالمی بی چاره کرد


چونکه نتواند برون آرد  ز پیش
تیر را بیرون کشد از پشت خویش


دیدگان طفل زین غصه تر است
ساربان هم در پی انگشتر است


تا که این را دید از جور عدو
خویش را انداخت بر روی عمو


خویش در  آغوش شه انداخته
بر عمویش  باشد او دلباخته


گفت تا هستم ترا یاری کنم
جای بابا بهر تو کاری کنم

*
تا که خون ناید زسوی زخم ها
دست خود بگذاشت روی زخم ها


دست او کوچک ولی زخمش عمیق
خون چکد از جای تیر و جای تیغ  


ناگهان تیغی بیامد سوی شاه
کرد دستش را سپر بر تیغ آه


گفت من هم یاور تو می شوم
مثل آن آب آور تو میشوم


میشوم من چون عمو بی دست تو
جان دهم من از برای هست تو


می سپارم تن به تیغ دشمنان
تا دمی آسود گردی از سنان


نیست کاری تیغ ها بر پیکرم
اربا اربایم    بسان  اکبرم


ناگهان تیغی به عبدلله خورد
سینه اش بر سینه ی شه می فشرد


چشم بست و گشت خاموش ازسخن
بلبل خوش لحن  بستان حسن


قتلگاه طفل در آغوش گشت
گوئیا شه از غمش بیهوش گشت
 {.....}
چشم او در انتظار خواهرش
ناگهان از ره رسیده مادرش


زیر تیغ اما به لب در زمزمه
السلام ای مادر من فاطمه


غیر زهرا هیچ او دیگر ندید
از برای دیدنش مامش رسید


شمر هم آمد کنار شاه دین
تا برد راس حسین از راه کین


سینه اش روی زمین و تشنه بود
بر گلوی نازنینش دشنه بود


زانوی شمر لعین بر پشت او
بود زلف خاکی اش در مشت او


پیش زهرا شمر خنجر می کشید
خنجرش را او به حنجر می کشید


شرمی از زهرا ندارد بی حیا
پس چرا خنجر نبرد ای خدا؟


از چه بر سینه نشیند شمر پست
باز هم بر موی شه او برد دست


سر بریدن نیست از راه قفا
شرم کن از چشمهایش  بی حیا


ای خدا او از قفا راسش برید
آخر آن خنجر گلویش را درید

وحید مصلحی