شاعر شدم برای تو، یا ثامن الحجج // مرثيه حضرت انيس النفوس(ع)

شاعر شدم برای تو، یا ثامن الحجج

دارم به سر هوای تو، یا ثامن الحجج

 

هستم فقط گدای تو، یا ثامن الحجج

دست من وعطای تو، یا ثامن الحجج

*

آقا فدای تو  پدرم مادرم خودم

آقا فدای تو پسرم همسرم خودم

*

آقا دلیل شعر و غزلواره ها شما...

شور میان این همه چارپاره ها شما...

 

تنها انیس و مونس بیچاره ها شما...

تنها امید بخشش بدکاره ها شما...

 *

بی سود و منفعت همه جا ورشکسته من

آن که به شوق دیدنت این جانشسته من

 *

جانم تصدق سرتان دست من بگیر

بودم همیشه نوکرتان، دست من بگیر

 

آقا قسم به خواهرتان دست من بگیر

مولابه حق مادرتان دست من بگیر

 *

"دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت

بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت "

 *

با اینکه ای رئوف خدا، نوکری بدم

اما مجاورت شده ام، اهل مشهدم

 

با روسیاهی ام به حریم تو رو زدم

آقا! تورا به جان جوادت مکن ردم

 *

از من دو ماه سینه زنی را قبول کن

آقا! تو را به ام ابیها قبول کن

 *

من آخر صفر همه ساله خدایی ام

من با نگاه لطف شما مجتبایی ام

 

شکی ندارم از کرمت کربلایی ام

مابین روضه های شما نینوایی ام

 *

بال و پرم بده و مرا تا خدا ببر

منت سرم نهاده مرا کربلا ببر

 *

آقا! اجازه می دهی از خادمان شوم

یا لاقل میان حرم پاسبان شوم

 

چیزی نمانده از غمتان چون خزان شوم

میخواهم از برای شما روضه خوان شوم

 *

حالم گرفته از غم تو گریه می کنم

دارم به حال دَرهم تو گریه می کنم

 *

آقا نوشته مقتل تان، خورده ای زمین

در راه خانه، جان جهان، خورده ای زمین

 

پنجاه بار امام زمان خورده ای زمین

خیلی شبیه مادرمان خورده ای زمین

 *

سرگیجه داشتی وسرت درد میگرفت

ای ناتوان ترین کمرت درد می گرفت

 *

آقا نوشته مقتل تان دست و پا زدی

تا دست و پا زدی پسرت را صدا زدی

 

آتش به قلب حضرت خیرالنساء زدی

با گریه گریه ناله ی وا کربلا زدی

*

از ره رسید جواد وسرت را بغل گرفت

اذن ورود حضرت پیک اجل گرفت

 

آقا خودت بیا و بگو کربلا چه شد ...

فرجام کار زاده خیرالنسا چه شد...

روز ده محرم خون خدا چه شد ...

ریحانه ی رسول خدا - مصطفی - چه شد

 

یابن شبیب در همه جا غرق شور و شین

ان کنت باکیا لشیء فابک للحسین (ع)

 

یابن الشبیب قامت او دال کرده اند

جد مرا راهی گودال کرده اند

حتی تنش لگد زده پامال کرده اند

با سم مرکبی بدنش چال کرده اند

 

یابن الشبیب جد مرا سر بریده اند

با نعل تازه بر تن پاکش دویده اند

 *

یابن شبیب عمه ی ما بود و اشک و آه

یابن الشبیب عمه ی مابود و خیمه گاه

 

یابن الشبیب عمه ی ما بود و قتلگاه

یابن الشبیب عمه ی ما بود وصد نگاه

 *

تا قبل از این عمه ی ما هم حجای داشت

هم روسری و چادر و هم یک نقاب داشت

*

علیرضا خاکساری

من و شور و نوا، شب‌های جمعه // كربلا

 

من و شور و نوا، شب‌های جمعه

و قلبی مبتلا، شب‌های جمعه

 

قيامت مي شود در صحن قلبم

به یاد کربلا، شب‌های جمعه

@

نگاهي كن به چشم بيقرارم

كه باراني تر از ابر بهارم

 

فقط یک آرزو مانده به سينه

هوای دیدن شش‌گوشه دارم

@

نگاهی کن به اشک و آه جاری

ندارم توشه ای غیر از نداری

 

مرام توست لطف و دستگیری

مگر ما را تو تنها می گذاری؟

 

وای من خیمه ها به غارت رفت // عاشورا

 

وای من خیمه ها به غارت رفت

گیسویی روی نی پریشان شد

 

وسط چند خیمه ی سوزان

خواهری دل شکسته حیران شد

***

وای من چادری به یغما رفت

بانویی معجرش در آتش سوخت

 

مرد بیماراین حرم تنهاست

نیمه ای از بسترش در آتش سوخت

***

شعله و دود تا فلک می رفت

کربلا هم سقیفه ای دارد

 

به لب کُند تیغ خرده نگیر!

هرکه اینجا وظیفه ای دارد

***

عاقبت هرچه بود، با سختی

سرخورشید را جدا کردند

 

مرد خورجین به دستی آوردند

صحبت از درهم وطلا کردند

***

مرد خورجین به دست با سرعت

سمت دارالعماره می تازد

 

مرد خوش قول ِ کوفه با جیبی

مملو ازگوشواره می تازد

***

باد تند خزان چه سوزی داشت!

چند برگی ز لاله ای گم شد

 

در هیاهوی زیور زینب

گوشوارِ سه ساله ای گم شد

***

وای از هق هق النگوها

آسمان هم به گریه افتاده

 

درشلوغی ِ عصرعاشورا

حرمله یاد هدیه افتاده

***

حرف خلخال را دگر نزنید

درد ِسرسازمی شود به خدا

 

دختران تازه یادشان رفته

زخم ها باز می شود به خدا

***

سرعباس را به نیزه زدند

تا ببیند چه بر حرم رفته

 

تا ببیند نگاه یک لشگر

سمت بانویی محترم رفته

وحید قاسمی

 

تا پیشکش کنم بجز این سر نداشتم // از زبان جُون، غلام اباعبدالله (ع)

از زبان جُون، غلام اباعبدالله (ع)

@

تا پیشکش کنم بجز این سر نداشتم

رویم سیاه!  تحفه‌ی بهتر نداشتم

 

در بین عاشقان تو شرمنده‌ام حسین!

حتی تنی سفید و معطر نداشتم

@

هر چند ماه می‌شود اینجا فدای تو

بگذار جُون جان بدهد پیش پای تو

 

خونم سیاه نیست، ببین سرخ شد زمین

بر روی خاک شاخه گلی شد برای تو

@

من بنده‌ات نه! ... عاشقِ در بند گیسویت

قبلا دوبار کشته مرا چشم و ابرویت

 

در خواب دیده‌ جُون  تو را بارها ولی

درخواب هم ندیده سرش را به زانویت

@

تنها نه من،... به پای همه بند می‌زنی

در پاسخ سلام که لبخند می‌زنی

 

دل را به یک نگاهِ پر از مهربانیت

پیوند با نگاه خداوند میزنی

@

عشق من و تو زاده‌ی زهرا ! شنیدنی است

با یک کلاف هم دلِ یوسف خریدنی است

 

پیش تو ایستادم و خواندم به زیر لب:

خال سیاه بر رخ زیبا چه دیدنی است!

@

گفتی برو؛ چگونه رهایت کنم حسین؟

آورده‌ام سری که فدایت کنم حسین!

 

گیرم قبول کردم و رفتم، ... بدون تو

می‌میرم آن زمان که هوایت کنم حسین!

@

قلبم تو را صدا زده از پشت جوشنم

بنگر فقط به عشق تو شمشیر می‌زنم

 

با تو نشسته‌ام که چو کوه ایستاده‌ام

تنها کنار توست که حس می‌کنم منم

@

حبُّ الحسینیم شده‌ام مست مست مست

ای وای اگر که تیغ بیفتد به دست مست

 

کی دست روی دست گذارد در عاشقی

تا پای مرگ پای رفاقت نشسته مست

@

دیگر چرا برای غلامت دعا کنی؟

وقتی که درد را به نگاهی دوا کنی

 

واجب نبود دست کشی روی صورتم

وقتی که خاک را به نظر کیمیا کنی

@

هوش از سر بنی اسد امشب پریده است

یک قطره عطر سیب به خونم چکیده است

 

جای تعجب است درخشیدنم مگر؟

دستی حسین بر سر و رویم  کشیده است

 قاسم صرافان

 

دست بوست گرچه آمد از هوا تیری سه پر // شهادت قمربنی هاشم(ع)

 

دست بوست گرچه آمد از هوا تیری سه پر

دید چشمت سوی خیمه می دود آنجا نشست

 

حلقه زد خون دور چشمت تا نبینی بعد را

که چگونه استخوان سینه مولا شکست

***

آه آری قسمت این بوده نبینی خیمه ها

بعد تو در لابه لای دست آتش سوختند

 

یا همانهایی که قبل از تو چو موشی بوده اند

بعد تو شیری شده چشم به ......دوختند

***

از مسیر علقمه تا قتلگاهت ای امیر

بس که تیرو نیزه بر روی زمین افتاده است

 

شکر میگویند این نامردمان : که ای خدا

تیرهامان شد تمام، از روی زین افتاده است؟

***

تازه فهمیدم چرا جسمت چنین پاشیده شد

آمدند و نیزه هاشان را به نوبت کاشتند

 

مطمئن گشتند دیگر بر نمی خیزی و بعد

گوشواره ، روسری ، چادر ، ... چه بغضی داشتند

قاسم افرند

 

دست بوست گرچه آمد از هوا تیری سه پر // شهادت قمربنی هاشم(ع)

 

دست بوست گرچه آمد از هوا تیری سه پر

دید چشمت سوی خیمه می دود آنجا نشست

 

حلقه زد خون دور چشمت تا نبینی بعد را

که چگونه استخوان سینه مولا شکست

***

آه آری قسمت این بوده نبینی خیمه ها

بعد تو در لابه لای دست آتش سوختند

 

یا همانهایی که قبل از تو چو موشی بوده اند

بعد تو شیری شده چشم به ......دوختند

***

از مسیر علقمه تا قتلگاهت ای امیر

بس که تیرو نیزه بر روی زمین افتاده است

 

شکر میگویند این نامردمان : که ای خدا

تیرهامان شد تمام، از روی زین افتاده است؟

***

تازه فهمیدم چرا جسمت چنین پاشیده شد

آمدند و نیزه هاشان را به نوبت کاشتند

 

مطمئن گشتند دیگر بر نمی خیزی و بعد

گوشواره ، روسری ، چادر ، ... چه بغضی داشتند

قاسم افرند

 

دلم از روضه هاي فاطميه // فاطميه

 

دلم از روضه هاي فاطميه

گرفته در هواي فاطميه

 

بيا اي التيام روي نيلي

بيا صاحب عزاي فاطميه

*

بيا از جاده هاي بي نشاني

بيا اي آفتاب آسماني

 

بيا شبهاي دلگيري ست آقا

بيا که روضه‌ي مادر بخواني

*

نگاهی شعله ور، ای وای مادر

هجومی بی خبر، ای وای مادر

 

مغیره ... بی هوا ... ای وای بابا

تو و دیوار و در، ای وای مادر

یوسف رحیمی

تا چشم خُم افتاد به سیمای تو ساقی! / عيد غدير


تا چشم خُم افتاد به سیمای تو ساقی!

مثل همه خَم شد جلوی پای تو ساقی!
دل بست به آن حالت گیرای تو ساقی!
شد مثل نبی غرق تماشای تو ساقی!
 *
«اليوم» چه کردي که خرابت شده احمد
«اکملت لکم» گفته و راحت شده احمد
 *
اين سلسله عشق به موي تو رسيده
سيب دل عشاق به جوي تو رسيده
اين عقل به سر منزل روي تو رسيده
هي گشته و آخر به سبوي تو رسيده
 *
خاتم به تو ‌باليده که پايان پيامي
هم نقطه‌ي آغازي و هم ختم کلامي
 *
من عاشق آن لحظه که انگشتريت را ...
مجنونِ تو وقتي رجز خيبريت را ...
ديوانه‌ي آن دم که دمِ حيدريت را ...
وحي آمده تا گوشه‌اي از دلبريت را ...
 *
دل برده‌‌اي از دختر يک دانه‌ي هستي
تا خانه‌ي کوثر شده ميخانه‌ي هستي
 *

امشب صد و ده مرتبه ديوانه ترم من
شمعي؛ صد و ده مرتبه پروانه ترم من
ساقي! صد و ده مرتبه پيمانه ترم من
مست توام و از همه فرزانه ترم من
 *
در دست نبي دست تو يا دست خدا بود
حق داشت محمد که چنین مست خدا بود
 *
درويش، علي گو شده، دف مي‌زند امشب
در شادي شاهيّ‌ِ تو کف مي‌زند امشب
هر نادعلي گو به هدف مي‌زند امشب
زهرا به دلش مُهر نجف مي‌زند امشب
 *
بر گِردِ غدير آمده تا کعبه بگردد
دور تو حرا آمده با کعبه بگردد


قاسم صرافان

شهابي  در  گذر با   سرعت  نور // مولودي حضرت انيس النفوس(ع)


شهابي  در  گذر با   سرعت  نور

شب افسونگري مامور ومعذور!

سلامی درحجاب   عشق   مستور

عليکی   در  نقاب  خواب مکسور

  

وضومی گيرم ازسرچشمه غم

مگير از خاکيان امشب سراغم

بيا   آنسوی    سوسو    ستاره

به     بزم      چلچراغ    اتّفاقم

 

سلام   خالصی   مافوق   پندار

صميمانه  زمن  تقديم    دلدار

سر ناقابلی مسکين دلي هست

نثار    خاک    پای   مقدم  يار

 

سلامم اوّلين  بيت خطر نيست

وداعم آخرين  شعر سفر نيست

سيه مشقي نوشتن بي اثر باز-

برايت ازغم دوران هنرنيست!

  

زمانه  از رُخت  نقشی  نکو   بست

زمين  طرح تو را با صد وضوبست

فلک  تا دست   در  نقاشي ات  برد

شد  از  يکرنگي  لوح  تو سرمست

  

تو هم  مثل  محمّد بي   بديلی

ز نسل   ها شمیون    اصيلی

نژاد  پاکی    ازقوم "حنيفی "

غريب  عشقی امّا  اهل     ايلی

  

شب  ما  را بيا  زيرزبر کن

به کوی وادي ايمن خطر کن

بيا بیچاره درويش  غمت را

ميان  ذکر يا "هو" دربدر کن

  

کلام " لا  "عجب اینجا کلامیست!

" اله "  هر الهه ای  خيالی   است

همه  فانی  و رَد   " الا "  خداوند

بجز  "  الله  "معبودی دگر نيست

حساب نقد این پرونده  پاک است

که ازخاک آمدوآخر به خاک است

مرا گر خوانده ای ديگر چه اندوه؟

ترا گر لايقم ديگر چه باک است؟

  

شب ازجام غمت آکنده بودم

پَرازبال ملايک  کنده  بودم

زدم  در بهترين رنگ  تخيل

که بنويسم ولي شرمنده بودم

  

کمال  کاتب غم نکته دانی است

شهوديک نظر کشف معانی است

سرِ   خطِ     عقيده   می نو يسم:

جزعشق اهلبيت هرعشق فاني است

  

حرم درموج اشک و قيل وقال است

حلول  لحظه ی  ناب   وصال است

فقط یک گام دیگر تا ضریح است!

چه احساس عجیبی!این چه حال است؟

  

کنون که قصري ازآيينه برپاست

دل  زائر  شکسته   و  مهيّاست

بنقد     خريد ا ر    تو    هستيم

بگوآيا دلت ای دوست با ماست ؟!

  

شبانه ها  ي عشقت  تا  ورق خورد

زدامت دانه اي هم مرغ حق خورد

طبقهای     کرامت    را    گشو دند

پرستو  هم  سحر از آن  طبق خورد

  

زنای "هو"  ی  درويشانه ی  " آه "

نهانی    پا  به   پا ی   صوفی   ماه

چه می خواندی که ابری اشک می ريخت

درختان    جمله    می گفتند   " الله "!

  

درختان    خيا  با نی  غريبند

که دل باياد جنگل می فريبند!

برای عابران کوچه يک دوست

برای   ساکنين  ياری   نجيبند

 

ترا با شاخه ها خويشی  دوريست

به  شاخه لانه ی مرغ صبوريست

تو  محبوبی  و  من  هم یک محبّم

که خود اين ادعا عين جسوريست!

 

تو     يعنی   شا هکار   آفرينش

به  ميدان    وفا   آيي  به  گردش

حريفی  گر  طلب  خواهي نمودن

ببخشا "شه" دل من نيست مردش!

 

تو  شا يا ن   دل    پا کيزگانی

نديم   روح   خوبانِ     جهاني

جسارت می کنم  گر  گاه گاهي

صدايت می کنم ای" يارجانی"!

  

فراسوی     افقهای     سماوی

بدستت    ساغری  ازجامِ باقی

ورایِ  حسّ   انسان  و ملايک

فقط   با   حور  نور اندر وثاقی .

  

نبيدی در رگ هر لحظه جاريست

در  ایوان طلا  حسّی   بهاريست

هزاروسيصد وهشتاد وهشت است

دلم   در محضر  والا   تباريست

  

زمشکات تو نوری در عبور است

اگر چه باورش ازذهن دور است

تو  اينجا با مني ، من در تو چونم ؟!

تصّورنيست اين عين حضوراست!

  

عجب   خط   چليپای  قريبی

دمِ   جبريلیِ   مريم     فريبی

معطّر  شد   فضای   پارسايي

ز انفاس    مسيحای   غريبی

 

رضا     تنهاي     تنها   می تواند

"قضا"   را   از دل طوفان رهاند

"قدر" را رد  کند از تنگه ی غم

رضا  دل را به ساحل می رساند

  

به پاس حرمت جامت اميرم

بجز ياد رخت ساغر  نگيرم

دلم  حقِّ نمک  را می شناسد

گدايي  بر در   دیگر  نگيرم

  

ترا  در  قاب   دل جا می نمایم

سحر گاهان   تماشا    می نمایم

اگرپرسد کسی درخاطرت کیست

خدا   داند   که  حاشا  می نمایم!

 

شب امشب با تواي سرچشمه جود

سحرطی  می شودتا  صبحِ  بدرود

چه احساس خوشی یک لحظه روئید!

ولی   الحقّ  که امشب هم شبی بود

 

مريم پارساخو 

 

شهابي  در  گذر با   سرعت  نور // مولودي حضرت انيس النفوس(ع)


شهابي  در  گذر با   سرعت  نور

شب افسونگري مامور ومعذور!

 

سلامی درحجاب   عشق   مستور

عليکی   در  نقاب  خواب مکسور

 @ 

وضومی گيرم ازسرچشمه غم

مگير از خاکيان امشب سراغم

 

بيا   آنسوی    سوسو    ستاره

به     بزم      چلچراغ    اتّفاقم

 @ 

سلام   خالصی   مافوق   پندار

صميمانه  زمن  تقديم    دلدار

 

سر ناقابلی مسکين دلي هست

نثار    خاک    پای   مقدم  يار

 @ 

سلامم اوّلين  بيت خطر نيست

وداعم آخرين  شعر سفر نيست

 

سيه مشقي نوشتن بي اثر باز-

برايت ازغم دوران هنرنيست!

 @ 

زمانه  از رُخت  نقشی  نکو   بست

زمين  طرح تو را با صد وضوبست

 

فلک  تا دست   در  نقاشي ات  برد

شد  از  يکرنگي  لوح  تو سرمست

 @ 

تو هم  مثل  محمّد بي   بديلی

ز نسل   ها شمیون    اصيلی

 

نژاد  پاکی    ازقوم "حنيفی "

غريب  عشقی امّا  اهل     ايلی

شب  ما  را بيا  زيرزبر کن

به کوی وادي ايمن خطر کن

 

بيا بیچاره درويش  غمت را

ميان  ذکر يا "هو" دربدر کن

کلام " لا  "عجب اینجا کلامیست!

"اله" هر الهه اي خيالي است

 

همه  فانی  و رَد   " الا "  خداوند

بجز  "  الله  "معبودی دگر نيست

حساب نقد این پرونده  پاک است

که ازخاک آمدوآخر به خاک است

 

مرا گر خوانده ای ديگر چه اندوه؟

ترا گر لايقم ديگر چه باک است؟

شب ازجام غمت آکنده بودم

پَرازبال ملايک  کنده  بودم

 

زدم  در بهترين رنگ  تخيل

که بنويسم ولي شرمنده بودم

کمال  کاتب غم نکته دانی است

شهوديک نظر کشف معانی است

 

سرِ   خطِ     عقيده   می نو يسم:

جزعشق اهلبيت هرعشق فاني است

حرم درموج اشک و قيل وقال است

حلول  لحظه ی  ناب   وصال است

 

فقط یک گام دیگر تا ضریح است!

چه احساس عجیبی!این چه حال است؟

@

کنون که قصري ازآيينه برپاست

دل  زائر  شکسته   و  مهيّاست

 

بنقد     خريد ا ر    تو    هستيم

بگوآيا دلت ای دوست با ماست ؟!

 @ 

شبانه ها  ي عشقت  تا  ورق خورد

زدامت دانه اي هم مرغ حق خورد

 

طبقهای     کرامت    را    گشو دند

پرستو  هم  سحر از آن  طبق خورد

@

زنای "هو"  ی  درويشانه ی  " آه "

نهانی    پا  به   پا ی   صوفی   ماه

 

چه می خواندی که ابری اشک می ريخت

درختان    جمله    می گفتند   " الله "!

 @ 

درختان    خيا  با نی  غريبند

که دل باياد جنگل می فريبند!

 

برای عابران کوچه يک دوست

برای   ساکنين  ياری   نجيبند

ترا با شاخه ها خويشی  دوريست

به  شاخه لانه ی مرغ صبوريست

 

تو  محبوبی  و  من  هم یک محبّم

که خود اين ادعا عين جسوريست!

 @ 

تو     يعنی   شا هکار   آفرينش

به  ميدان    وفا   آيي  به  گردش

 

حريفی  گر  طلب  خواهي نمودن

ببخشا "شه" دل من نيست مردش!

 @

تو  شا يا ن   دل    پا کيزگانی

نديم   روح   خوبانِ     جهاني

 

جسارت می کنم  گر  گاه گاهي

صدايت می کنم ای" يارجانی"!

 @ 

فراسوی     افقهای     سماوی

بدستت    ساغری  ازجامِ باقی

 

ورایِ  حسّ   انسان  و ملايک

فقط   با   حور  نور اندر وثاقی 

 @

نبيدی در رگ هر لحظه جاريست

در  ایوان طلا  حسّی   بهاريست

 

هزاروسيصد وهشتاد وهشت است

دلم   در محضر  والا   تباريست

 @ 

زمشکات تو نوری در عبور است

اگر چه باورش ازذهن دور است

 

تو  اينجا با مني ، من در تو چونم ؟!

تصّورنيست اين عين حضوراست!

 @ 

عجب   خط   چليپای  قريبی

دمِ   جبريلیِ   مريم     فريبی

 

معطّر  شد   فضای   پارسايي

ز انفاس    مسيحای   غريبی

 @

رضا     تنهاي     تنها   می تواند

"قضا"   را   از دل طوفان رهاند

 

"قدر" را رد  کند از تنگه ی غم

رضا  دل را به ساحل می رساند

 @

 به پاس حرمت جامت اميرم

بجز ياد رخت ساغر  نگيرم

 

دلم  حقِّ نمک  را می شناسد

گدايي  بر در   دیگر  نگيرم

ترا  در  قاب   دل جا می نمایم

سحر گاهان   تماشا    می نمایم

 

اگرپرسد کسی درخاطرت کیست

خدا   داند   که  حاشا  می نمایم!

 @ 

شب امشب با تواي سرچشمه جود

سحرطی  می شودتا  صبحِ  بدرود

 

چه احساس خوشی یک لحظه روئید!

ولی   الحقّ  که امشب هم شبی بود

مریم پارساخو


رخت ِ زیبای آسمانی را  /////

رخت ِ زیبای آسمانی را

خواهرم با غرور بر سر کن


نه خجالت بکش نه غمگین باش

چادرت ارزش است باور کن


 بوی  ِ زهرا و مریم و هاجر

از پر ِ چادرت سرازیر است


بشکند آن قلم که بنویسد:

"دِمُدِه گشت و دست و پا گیر" است


 توی بال  ِ فرشته ها انگار

حفظ وقت ِ عبور می آیی


کوری ِ چشمهای بی عفت

مثل یک کوه  نور می آیی


 حفظ و پوشیده در صدف انگار

ارزش و شان خویش میدانی


با وقاری و مثل یک خورشید

پشت ِ یک ابر ِ تیره میمانی


 خسته ای از تمام مردم شهر

از چه رو این قدر تو غم داری؟


نکند فکر این کنی شاید

چیزی از دیگران تو کم داری !!


 قدمت   روی  شهپر جبریل

هر زمانی که راه می آیی


در شب ِ چادرت تو می تابی

مثل یک قرص ِ ماه می آیی


 سمت  ِ جریان  ِ  آبها رفتن

هنر  ِ هر شناگری باشد


تو ولی باز استقامت کن

پیش  ِ رو جای بهتری باشد


 پر بکش  سمت  اوج میدانم

که خدا با تو است در همه جا


پر بزن چادرت تو را بال است

و بدان  می برد تو را بالا   


در زمانی که شان و ارزش جز

به دماغ و لباس و ماشین نیست


توی چادر بمان و ثابت کن

ارزش واقعی زن این نیست ...!!!

وحید مصلحی

شيعيان رهبر ما را كشتند // مرثیه امام صادق (ع)


شيعيان رهبر ما را كشتند 

صادق آل عبا را كشتند 

 

نور چشم علي و فاطمه را  

وارث كربوبلا را كشتند

 

***   

دل او را دل شب آزردند 

از درو بام هجومش بردند 

 

ريسمان چونكه به دستش بستند 

غنچه هايش به حرم پژمردند 

*** 

 هرزمان رنگ جفا را مي ديد 

كوچه و كرب و بلا را مي ديد 

 

خانه اش چونكه در آتش مي سوخت 

خيمه ي آل عبا را مي ديد


شباي اشک و مناجات اومده // مناجات با خدا

 

شباي اشک و مناجات اومده

دوباره دلم به ميقات اومده

 

اين شبا با اميد عنايت و

کرم مادر سادات اومده

*

اومده دلم با اشک و التماس

ميون اين دلاي خدا شناس

 

اگه اينجا خدايي نشه دلم

پس پناهگاه گنه کارا کجاس؟

*

اومدم با کوله باري از گناه

با دلي آلوده و رويي سياه

 

اومدم تا ميون خوبات يه شب

بنده ی بي پناهو بدي پناه

*

اومدم بهت بگم خيلي بدم

به تموم دنيا جز تو رو زدم

 

اما اين دفعه به عشق بندگيت

در خونه ی تو مولا اومدم

*

اونقده رئوفي و بنده نواز

رد نمي شه پيش تو دست نياز

 

اومدم تا بچشوني به دلم

لذت عبادت و ذکر و نماز

*

چشم من گواهِ احوال منه

رو سياهيم، مال اعمال منه

 

اما پر زدم اگه تا مهمونيت

عشق فاطمه پر و بال منه

*

بدون معطّلي يادم دادي

آره من بدم ولي يادم دادي

 

وقتي که سرشتي آب و گلمو

يادته علي علي يادم دادي

*

گفتي مي خوام هميشه با من باشي

به دور از درد و غم و محن باشي

 

به کارت گره نمي افته اگه

هميشه تو سايه ی حسن باشي

*

اگه حرف عشقت اومده وسط

من مي خوام براي تو باشم فقط

 

دستمو بذار تو دستاي حسين

شبيه شهيدا تا آخر خط

*

يه نگاش حلال مشکلاتمه

اشک روضه هاش آب حياتمه

 

دنيا و آخرتم غم ندارم

تا حسين سفينه النجاتمه

*

منم اون کبوتر امام رضا

که ميام از سفر امام رضا

 

ايشالا روزي اين شبام بشه

آخرش يک نظر امام رضا

*

کاش مي شد جامون تو آسمون باشه

گوشه ی محراب جمکرون باشه

 

کاش مي شد دلاي ما هر نيمه شب

همسفر با صاحب الزمون باشه

*

يه سحر بريم پيش امام رضا

يه سحر بريم به سمت کربلا

 

بشه روزيمون بازم سر بذاريم

روي شش گوشه ی ارباب باوفا

*

يه سحر بريم با اشک و شور و شين

بشينيم ميون بين الحرمين

 

دور صحن با صفاش طواف کنيم

تا نفس داريم بگيم حسين حسين

*

راهي شيم با اشک و آه و زمزمه

سمت مرقد امير علقمه

 

اونجا که شباي جمعه مي پيچه

پاي سرداب بوي ياس فاطمه

*

اونجا نوکريمونو نشون بديم

دلمونو دست روضه خون بديم

 

اگه افتاد نگامون به قتلگاه

روي تل زينبيه جون بديم

*

گوش کن اين همون صداي هلهله س

يا صداي ناله هاي سلسله س

 

يا صداي قاري از تو قتلگاه

يا صداي بي کسي قافله ست

*

خوب نيگا کن اينجا خاک کربلاست

سه روزه تني به خاک و خون رهاست

 

دستاي بسته ی زينبو ببين

هنوزم سر حسين رو نيزه هاست

*

نمي گم پرستويي آتيش گرفت

خيمه هاي بانويي آتيش گرفت

 

ديگه از تنور خولي نمي گم

نمي گم که گيسويي آتيش گرفت

*

داره مي لرزه زمين و آسمون

ديگه طاقت نداره مادرمون

 

نمي گم از لب غرق خون عشق

نمي گم از بوسه هاي خيزرون

یوسف رحیمی

 

داشت آن روز زمین قصه ای از سر می خواند // مدح حضرت رقیه (س)

 

داشت آن روز زمین قصه ای از سرمی خواند

قصه ی دیگری از یاس معطر می خواند

 

رخ مولود چنان با رخ مادر می خواند

که پدر زیر لبی سوره ی کوثر می خواند

*

خانه غوغا شده ،انگار زمان برگشته

نکند حضرت زهرا(س) به جهان برگشته

 ***

نه فقط دور و بر خانه ی او همهمه است

عرض تبریک به ارباب برای همه است

 

زینب(س) آیینه به کف بر لبش این زمزمه است

به خدا خون علی(ع) در رگ این فاطمه(س)است

*

دختری که نفسش جلوه ی زهرا(س) دارد

پدرش بوسه به دستش بزند جا دارد

 ***

فاطمه(س) پر زده اما برکاتش باقی است

راه باز است ببینید صراطش باقی است

 

هم خدا هست هم این قوم حیاتش باقی است

حال اگر نیست پیمبر(ص) صلواتش باقی است 

*

کار خورشید به ناخواه درخشندگی است

کار هر لحظه ی این طایفه بخشندگی است

 ***

تو که بالای سرت نور امامت داری

جزء این طایفه ای دست کرامت داری

 

محشری گشته به پا باز قیامت داری

چون که بر دوش ابالفضل(ع) اقامت داری

*

وقت پرواز تو افلاک به هم می ریزد

تا می آیی به زمین خاک به هم می ریزد

 ***

آمدی نازترین یاس معطر باشی

در دل خسته ی ما عاطفه پرور باشی

 

آمدی چند بهاری گل اکبر باشی

نفسی هم شده همبازی اصغر باشی

*

باز لبخند بزن عشق خریدار تو است

کاشف الکرب اباالفضل شدن کار تو است

 ***

تو که در دلبری ازما مثَل بابایی

اسم بابا که می آری غزل بابایی

 

چشم بد دور چه شیرین بغل بابایی

ساده،شیرین و صمیمی عسل بابایی

*

دم به دم می وزد از هر نفست بوی بهشت

دختر حضرت اربابی و بانوی بهشت

***

...عاشقم عاشق عشقی که تو در آن باشی

عشق من شهر دمشقی که تو در آن باشی

 *

زائری آمده در قلب تو جا می خواهد

صحن زیبای تورا دیده، صفا می خواهد

 

یک نفر آمده و اذن دعا می خواهد

او مسیحی است ولی از تو شفا می خواهد

*

باز باشوق یکی چادر کوچک آورد

دختری نذر نگاه تو عروسک آورد

 ***

یاد آن روز می افتم که اسیرت کردند

اول کودک ات بود که پیرت کردند...

مجید تال

امشب رسد از سامره بوی گل نر گس // مولودي امام زمان(عج)

 

امشب رسد از سامره بوی گل نر گس
گلها همه چشمند به سوی گل نر گس

بگرفته همه خوی به خــــــوی گل نرگس
نرگس زده لبخند به روی گل نرگس

گمگشته در انـــوار الهی کــــــره ی خاک
صوت صلوات است که سر برده زافــلاک

تا دوست زند خنده وتا خصم شود کــــور
گــــــردیده زمین بر سر گردون طبق نور

هم سامـــــره سینا شده هم بیت ولا طور
ریزد عوض گل به زمین با ل وپر حــور

خــورشیدِ رخ مهـــــدی سر زد شب نیمه
بر چــهره گل انداخـــته لبخند حکیمه

روید گل تــــوحید زکــــوه وچمن امشب
یوسف شده از مصر مقیم وطـــــن امشب

یعقـــــوب شنیده است بـوی پیرهن امشب
مهدی زده لبخــــــند به روی حسن امشب

خــــــیزید وبه بینید گلســــتان حسن را
در دست حسن لا لـــــۀ بستان حسن را

خـــیزید که از پارۀ دل گــل بفشـا نید
وز کـــوثر نـــورآتش دل را بنشا نید

بر منتظران این خبر خوش برسانید
کامشب شب قـــدر است همه قــــدر بدانید

با نــــور نــوشتند به پیشانی خـــــورشید
ماهـــــی که جهان منتظـرش بود درخشید

این صــورت توحـــید ویا آیۀ نور است
این قامت طــوباست ویا نخلۀ طوراست

داود نبــی را به لب آیا ت زبـوراست
یا برلب مهدی سخن از روز ظهــور است

گـوش همه بر زمـزمۀ یارب مهدی است
ای منتظران مـژده که امشب شب مهدی است

ای منتظـران یا فته غــــم خاتمه امشب
تبریک که روشن شده چشم همـــه امشب

بشکفت به شوق وشعف وزمـــزمه امشب
گـل از گـل لبخـند بنـی فاطمه امشب

مــرغان بهشتـی شده آوارۀ مهدی
گـردند به دور وبــرِِ گهـوارۀ مهدی

مهـدی است که احیاگر قانون حسین است
مهدی است که شمشیرش مد یِِون حسین است

او وارث پیراهـن گلگون حسین است
والله قسم منتقـم خون حسین است

برپرچمش این نقش عیان با خط نور است
ای منتظران مژده که هنگام ظهـور است

این یوسف زهراست که سوی وطــن آید
این ماه دل آراست که در انجــــــــمن آید

این جان جهان است که اینک به تـن آید
بر منتظـــــران پاسخ یا بـــن الحسن آید

خـــیزید حضـــــور پسر فاطمه امشب
لبیک بگــوئید به مهدی همه امشب

بـــوی نفس حجت ثانــــی عشر آیــد
ای شب حرکت کن که به زودی سحر آید

ای صبح بیا تا شب هجــــرا ن به سرآید
خـورشید بنی فاطمه از کعــبه بر آید

عیسی زفـلک بازآ مــا صبر نداریم
تـــا پشت سر یــار نمـازی بگذاریم

 
ای احمد ثا نی زحـــرا جلوه گری کن
ای وارث پیغمـبر پیغــامبـری کن

تنها پسرزهــرا مــــارا پــــدری کن
این قــافـلـــۀ گمشده را راهبری کن

در هجر شبان اشک فشان این رمه تاکی؟
دوران فـراق پسر فــــاطمــــه تاکی؟

ای غصّـــه اسلام هم آغـــوش تو مهدی
ای نالۀ خامــوشان در گـوش تو مهدی

ای پــرچم ثارالله بــر دوش تـو مهدی
ای خـون دل واشک بصر نوش تو مهدی

ای موسی عمـران چه شود تا به مصافی
چـــون سینۀ دریادل فــرعون بشکافی

ای نام تو ذکـر خوش شام وسحـر ما
ای خاک رهت مــادرمـا وپـــدر مـا

ای باغ تـو را لاله زخــون جگـر ما
ما منتظـر استیم وتـوئی منتظَر ما

باز آ که چـراغ همه رخسار تـو باشد
میثـم صله ی شعـرش دیدار تو باشد

غلامرضا سازگار

 

با آمدنت صحن زمین حرمت یافت // مولودي حضرت امیر(ع)

 

با آمدنت صحن زمین حرمت یافت

خورشید به دیدار جمال تو شتافت

 

مشتاق تو بود آنقدر دنیا که

در باز نشد، سینه ی دیوار شکافت

***

آمد که دهد به ماه و خورشید پناه

روشن شد از آیینه ی چشمانش ماه

 

دیوار شکست و عشق عالم آمد

در حلقه ای از نور و فرشته از راه

***

سرچشمه روشن جلال و جبروت

حیران کرامات نگاهت لاهوت

 

ای کاش که قسمت دل ما می شد

دریای کرم، قطره ای از آب وضوت

***

ما تشنه آفتاب چشمان توایم

محتاج تو و تکه ای از نان توایم

 

ای حضرت محراب، رجب تا رمضان

بالله قسم سه ماه مهمان توایم

***

تا در تن شعرهایمان، جان باقیست

تا خانه کعبه هست و ایمان باقیست

 

وقف تو تمام بیت ها، مصرع ها

تا جان به تن قافیه هامان باقیست

***

با آمدنت باب ولایت وا شد

توحید میان چشمهایت جا شد

 

تفسیر فقط ذیل نگاه تو رواست

قرآن بدون تو کجا معنا شد؟

***

امواج در اندیشه ی دریا شدنیم

در حسرت از نور سراپا شدنیم

 

چشمان امیدوار ما را بنگر

درخواست در امید امضا شدنیم

***

اثبات ولایت علی آسان است

چون شاهد ادعای ما قرآن است

 

در اصل طواف بی تولای علی

گردیدن دور پیکری بی جان است

***

بر حُسن تو دیده را گشودند همه

وقتی که تو بودی و نبودند همه

 

اینکه هدف از مدینه و مکه تویی

شعریست که شاعران سرودند همه

 

یاعلی مدد

حامد اهور

 

من بي خيال حرمت مادر نمي شوم // عیدالزهرا(س)

 

من بي خيال حرمت مادر نمي شوم

با هركه غير اوست برابر نمي شوم

 

ما راهمان ز دشمن مرتضي جداست

با دشمـــن پليد برادر نمي شـــــوم



نام علي مرتضي ذكر مدام ماست

لعن سه خصم فاطمه در مرام ماست

 

ما را محبت علي و آل او بس است

دشمن برو بمير كه حيدر امام ماست



اينقدر مزن طعنه بر اين احساسم

من پيرو مردانگي عباسم

 

بيهوده تلاش مي كني اي دشمن

من غيرتيم به مادرم حساسم


 

چونكه غير ره خـــــــاتم رفتي
شكر حق را كه تو درهم رفتي


خصم زهـــــرا و علي بودي تو
به جهنــــم كه جهنـــــم رفتي

سيد اميرحسين ميرحسيني

 

زينب كه خدا جلوه دهد يادش را // ولادت حضرت زینب(س)

 

زينب كه خدا جلوه دهد يادش را

تالي نبود صبر خدا دادش را



باشد كه در آستانه قدس حسين

بر پاي كنيم جشن ميلادش را

***

امشب كه كند فخر به شبهاي دگر

آوردهن فلك اختر زيباي دگر



اين زينب كبري است؟به دامان علي

يا ختم رسل گرفته زهراي دگر

***

اي دست خدا و فوق هر دست علي

اي رشته كائنات در دست علي



دست من و دامنت كه امروز ترا

قنداقه زينب است در دست علي

 سيد رضا مؤيد

 

مادر سلام! مي شنوي؟ زينب آمده! // شهادت حضرت صديقه ي طاهره(س)

 

  مادر سلام! مي شنوي؟ زينب آمده!

  با يک بغل شکايت و ذهني پر از سوال

 

  اول بگو که پيش خدا کي ببينمت؟

  بعد از سه روز؟ چند دهه؟ يا که چند سال؟ 

*

آنجا که خوب مي‏گذرد، با خدايتان

جمعيد دور حوض و کسي هم غريبه نيست

 

اينجا هم اشک ما و دل تنگ خانه و

جمع شبانه‏ي پدر و چاه ديدني است !

*

 در اين سکوت غم زده حتي نمي شود

با خاطرات دور و برت درد دل کني

 

اما شما هم از در و همسايه راحتي

هم مي شود که با پدرت درد دل کني

*

از ماجراي کوچه نگويي براي او!

تنها بگو که حال همه خوبِ خوب بود

 

يادش بخير،حال همه خوب بود، حيف!

دنيا چه زود مي گذرد، حيف شد، چه زود...

*

مي‏بينمت هنوز ميان حياطمان

مشغول کار پخت و پز و آرد کردني

 

مادر اگر که روسري‏ام را درآورم

مثل قديم موي مرا شانه مي زني؟

*

بابا برام گفته پس از فوت مادرت

مي‌گفته‌اي هميشه «پدر! مادرم کجاست؟»

 

حالا شده است نوبت من تا بپرسم از

ديوار و ميخ و کوچه و در «مادرم کجاست؟»

*

آخر چرا بدون صدا بايد اشک ريخت؟

مادر! گلويمان به خدا درد مي کند

 

گرچه به حد درد شما نيست... راستي

پهلوت خوب تر شده يا درد مي کند؟!

*

مادر! چرا شبانه تو را دفن کرده ايم؟

اصلا چرا کسي به سراغت نيامده؟

 

مردم که گفته اند مياييم، دير شد!

پس هيچ کس چرا سر ِ ساعت نيامده؟!

*

مادر! سوال‌ها که همه بي جواب ماند

اين بود رسم درددل؟ اين بود مرهمت؟

 

پس مي روم دوباره سر پله ي نخست

مادر بگو که پيش خدا کي ببينمت؟

ا.سادات.هاشمي

بعد یک اربعین رسید از راه  // اربعین

 

بعد یک اربعین رسید از راه  
غم به قلبی  صبور می آید


قتلگه را دوباره می بیند
آنکه از راه دور می آید
*
یادش آمد غروب رفتن را
لبش از فرط تشنگی می سوخت


او نگاه پرِاز غم ِ خود را
بر تن پاره پاره ای می دوخت
*
یادش آمد که دست و پا میزد
پیش چشمان زینب آن تشنه


یادش آمد که خون او میریخت
از قفا روی تیزی ِ دشنه
*
یادش آمد تن ِ پر از چاکش
جای مرهم که سنگ باران شد


استخوان های سینه میگویند:
حال نوبت به  نیزه داران شد
*
پیش آن بی رمق کمانداران  
هر چه در چنته بود آوردند


زخم سر نیزه را نشان کردند
شرط بندان همیشه نامردند
*
یاد آن ناله های تشنگی و
لخته خونی که از جبین میریخت


آب را پیش چشم او قاتل  
خنده میکرد بر زمین میریخت  
*
بر زمین خفته بی رمق دیگر
او که از نسل ِ آسمانها بود


یک نفر خود و جامه می کند و  
سر انگشترش چه دعوا بود
*
پیش چشمان مرد با غیرت
حمله سمت ِ خیام جایز نیست


یک نفر نیست تا بگوید رقص
پیش چشم ِ امام جایز نیست
*
در کنار مزار خورشیدش    
زینب  از سمت شام می آمد


او که حالا شبیه مادر بود
اشک ِچشمش مدام می آمد

*

خاطراتی که مانده در ذهنش
از سفر با حرامیانی پست  


پیش او شکوه میکند زینب
در کنار مزار او بنشست ...
*
ای برادر ببین که آمده ام
من چهل روز بعد پر زدنت


یاد دارم خرابه آمدی و
من فدای به ما تو سر زدنت
*
دخترت گریه می نمود از درد  
دختر ِ شام پاره نان میداد  


هم عروسک کشید از دستش
گوشواره خودش نشان میداد
*
پیرهن پاره خوب میداند
که نگاه پلید یعنی چه..!!


خیزران خورده خوب می فهمد
ضربه های یزید یعنی چه ..!!
*
نشود تا ز خاطرم ببرم
سطح ِ خون, رویِِ ِ خیزران را من


یا که از کوچه های شهر شام
بارش ِ سنگ ِ بی امان را من
*
بعد تو من تمام طفلان را
زیر بال و پر خودم بردم


زیر باران تازیان عدو
از همه بیشتر کتک خوردم
*
نیمه شبها نوای لالایی
بر لبان رباب می بینم  


اصغرم با برادرم محسن
هر شبم را به خواب می بینم
*
ارغوانی ترین به قافله ام
میروم سمت شهر پیغمبر

 
می برم من برایشان خبر از
بوسه ی تیغ و گریه ی حنجر

وحید مصلحی

 

دوباره وقت غم و وقت عزاست // خیرات گریه// اربعين

 

دوباره وقت غم و وقت عزاست

اربعین حضرت خون خداست

 

پیرهنای مشکی رو در نیارید

قافله هنوز تو راه کربلاست

 *

چل روزه قافله سامون نداره

دیگه پای بچه ها جون نداره

 

چل روزه سر حسین رونیزه ها

غیر موهای پریشون نداره

 *

کاروان گریه و اشک و عزا

اومدن تا همه با شور و نوا

 

مجلس زوضه بگیرند کنار

قبر خاکی شهید کربلا

زخمیه پلکای گریه ی همه

بساط روضه خونی فراهمه

 

چادر فاطمه خیمه ی عزاست

معجر خاکی عمه پرچمه

 *

یادی از مادر سادات می کنند

صبوری رو باز هم اثبات می کنند

 

کنار مزار یار تشنه لب

اشک و آه و گریه خیرات می کنند

 *

چشما بارونی اشک و شبنمه

صداها زخمی بغض و ماتمه

 

پشت خیمه ها رو می گرده یکی

یکی هم رفته کنار علقمه

 *

دلا غرق غصه ای ناتمومه

یکی می گه قبر بابا کدومه

 

آروم آروم با خودش می گه رباب

دیگه زیر سایه رفتن حرومه

 *

زیر لب روضه ی لالا می خونند

نوحه با نوای ناله می خونند

 

نکنه جامونده تو خرابه که

همه دارن از سه ساله می خونند

 *

اربعین وقف عزای زینبه

بیقرار گریه های زینبه

 

وقت روضه خوندن سر حسین

توی کربلا برای زینبه

 *

داغ لاله می چکه از دل اشک

چیه جز خون جگر حاصل اشک

 

تاقیامت به یاد روز دهم

می شه خاک کربلا محفل اشک

یوسف رحیمی

 

اتل متل یه ساقی // نجوای ابوالفضلی

 

اتل متل یه ساقی

ساقی تشنه لبها

یه دشت پرستاره

زیر ستیغ ابرا

 

اتل متل یه ساقی

مشک و گرفته بردوش

با شیهه ی مرکبش

دشمنو کرده خاموش

 

اتل متل یه ساقی

یه بچّه شیر تو میدون

یه بیقرار عاشق

آره! یه مرد مردون

 

میگفت فدای مولا

تمام تار و پودم

نوکری تو آقا

تاج سر وجودم

 

علم تو دست اون بود

تو کاروون مولا

دعا به جون عمو

ذکر لب بچه ها

 

عباس یه تیکه خورشید

یه آسمون عشقه

وفا ازش می باره

با اون لبای تشنه

 

عباس نگاه سرخِ

رقیه رو می بینه

اشکای بیصدای

سکینه رو میچینه

 

عباس خدای عشقه

نمی تونه بشینه

اگه نره به میدون

دق میکنه، میمیره

 

آره! داره میبینه

بچّه ها تاب ندارن

گلهای تشنه دارن

شکم رو خاک میمالن

 

ساقی کنار آبه

دستشو توی آب کرد

یاد لبای حسین

تشنگیهاشو خواب کرد...

 

اینجا کجاست خدایا

این آدما از کجان؟

یعنی فرشته نیستن؟

مثل ماها آدمان؟

 

 

آخه کجا یه ساقی

باید تشنه بمیره

آب نخوره ، تشنه لب

مشک و به دوش بگیره

 

دست ، دست ، دوتا چشم

افتاده بود تو میدون

گلبرگای یاسمون

اسیر دست خزون

 

تو خیمه ها یه ماهی

تشنهی دیدنش بود

اون دیگه آب نمی خواد

عمو بیا ! عمو زود!

 

یه دختر کوچولو

چارقدشو می مکید

چرا عمو نیمود

دلم دیگه ترکّید

 

ساقی بی دست ما

مشک و به دندون گرفت

امون ازون لحظه ای

که تیر به مشکش نشست

 

دیگه دووم نداره

ساقی میافته این بار

داد میزنه داداش جون

برای اولین بار

 

عباس فقط این دفعه

حسینشو گفت داداش

وقتی که یاس علی

گریه کنون زد صداش

 

عباس نبود وگرنه

آتیش درو نمی سوخت

پهلوی مادرش رو

میخ به دیوار نمی دوخت

 

عباس کجا بودی یه روز

علی تو صورتش می زد

یاس شکسته بالش و

چه بی صدا کفن میکرد

 

حالا تو دشت کربلا

دوباره یاس جون میگیره

لبای خشک ساقی رو

نم نم بارون میگیره...

زهرا آراسته نیا

 

اتل متل، رسیدن // اربعین // دفاع مقدس

 

اتل متل، رسیدن

اون صورتای کبود،

آخ! بمیرم، پس چرا

رقیه توشون نبود؟

 

چند شب پیش که بابا

مهمون دامنش شد

گمون کنم همون شب

وقت پریدنش شد...

 

زخم پاهای دختر ،

خوب نمی شه محاله

مگه چقدر جون داره

یه دختر سه ساله؟

 

درد کمر امونو

از دخترک می برید

یهو از حال می رفتو

دوباره زود می پرید

 

می خواس بابا نفهمه

حالش خیلی خرابه

میگفت: ببخشید بابا

خسته م چشام میخوابه!

 

گمون کنم وقتی که

بابا چشاش و دیدش

دیگه تحمل نداشت

برای خود خریدش

 

چه لحظه هایی داشتن

دخترک و بابا جون

با هم دیگه پریدن

خوش به حال دوتاشون...

 

حالا تو دشت بلا

هر گوشه ای تعزیه ست

هر گوشه ای یه نفسِ

راضیهً مرضیه ست

 

این گوشه مادری که

میگه فدات شم پسر

همین جا جون سپردی

عزیز دل، گل پسر!

  

اون گوشه تازه عروس

مجنون دامادشه

همینجا یارش پرید

آره! درست یادشه

 

یه خورده اون طرف تر

زنی به سر می زنه

خدا! بمیره یزید

این گل ناز منه؟

 

دختری گریه میکرد

سر قبر برادر

داداش جونم بلند شو

برات بمیره خواهر

 

یه بچّه ی کوچولو

اشکاش امون نمیده

بابایی ام پس چرا

قهره، جواب نمیده؟

 

دیگه نمیگم از اون

خواهر و اون برادر

همونهایی که بودن

یار دل پیامبر

 

من نمیگم از غم و

صورت نیلی گل

ازون همه زخمی که

می گفت برای بلبل

 

انگار همون صحنه ها

اینجا پیش چشممه

درسته من نبودم

ولی همش پیشمه

 

انگار همون صحنه رو

تو فکّه من میبینم

دارم به جای فکّه

تو کربلا می شینم

 

تو فکّه هم جوونا

تا خدا پرکشیدن

تو لحظه ی جون دادن

فاطمه رو میدیدن

 

 تو فکّه هم هر طرف

تعزیه بر پا میشه

فقط یه دشت خاکه

ولی دلت وا میشه!

 

عجب حسّ عجیبی!

آدم رو می کشونه

تو عصر آهن و پول

رو خاکا می نشونه....

زهرا آراسته نیا

پیش چشمم تو را سر بریدند // شهادت امام سجاد(ع)

 

پیش چشمم تو را سر بریدند

دست‌هایم ولی بی‌رمق بود

 

بر زبانم در آن لحظه جاری

«قل اعوذ برب الفلق» بود

**

گفتی: آیا کسی یار من نیست؟

قفل بر دست و دندان من بود

 

لحظه‌ای تب امانم نمی‌داد

بی‌ تو آن خیمه زندان من بود

**

کاش می‌شد که من هم بیایم

در سپاهت علمدار باشم

 

کاش تقدیرم از من نمی‌خواست

تا که در خیمه بیمار باشم

**

ماندم و در غروبی نفسگیر

روی آن نیزه دیدم سرت را

 

ماندم و از زمین جمع کردم

پاره‌های تن اکبرت را

**

ماندم و تا ابد داد از کف

طاقت و تاب بعد از ابالفضل

 

ماندم و ماند کابوس یک عمر

خوردن آب بعد از ابوالفضل

**

ماندم و بغض سنگین زینب

تا ابد حلقه زد بر گلویم

 

ماندم و دیدم افتاده در خاک

قاسم آن یادگار عمویم

**

گفتم ای کاش کابوس باشد

گفتم این صحنه شاید خیالی است

 

یادم از طفل شش ماهه آمد

یادم آمد که گهواره خالی است

**

پیش چشمم تو را سر بریدند

 دست‌هایم ولی بی‌رمق بود

 

بر زبانم در آن لحظه جاری

«قل اعوذ برب‌الفلق» بود

افشین علاء

بهار آسمان چارمینی // عجب آیینه بارانی است در شام! // شهادت امام سجاد(ع)

 

             
بهار آسمان چارمینی
غریب امّا، امامت را نگینی


همه از کربلا تا شام گفتند:
امام عشق ـ زین‌العابدینی
**
همیشه چشم گریانی است با تو
مگر یاد شهیدانی است با تو


هوای گریه دارم مثل این است:
غم شام غریبانی است با تو
**
نگاهت ابر گریانی است در شام
عجب آیینه بارانی است در شام


خبر در شهر، پیچیده است آری:
حضورت مثل توفانی است در شام
**
چه رازی داشت آخر سجده‌هایت
چه کردی در «صحیفه» با دعایت،


که می‌آید خیالم هر شب و روز
به پابوس شهید کربلایت
**
چه می‌شد خاک دامان تو باشم
شبی مهمان چشمان تو باشم


بیا مولای من! امشب دعا کُن
که من هم از شهیدان تو باشم

عبدالحسین رحمتی

 

با نفس های خسته می پیچد // يار لب دوخته // شهادت حضرت صديقه ي طاهره(س)

 

با نفس های خسته می پیچد
درد در شانه های مجروحم
ولی آهنگ یا علی دارد
رگه های صدای مجروحم

مدتی می شود برای علی
نان نپختم...دلیلش این درد است
روی آیینه هم پر از گرد و
آه های تنورمان سرد است!

چاره ای نیست ...باید این مدت
با همین درد کهنه تا بکنم
فرصتی نیست لاجرم کفنی
با همین دست، دست و پا بکنم

ولی امروز هم به هر قیمت
میکنم شانه موی زینب را
تا دلش خوش شود که خوب شدم
پر کند خنده روی زینب را

آب و جارو بیاور ای فضه
لحظه هایم اگر چه پر درد است
خانه اما تمیز اگر بشود
سبب دلخوشی یک مرد است

گوشه ی خانه میکشد دستاس
انتظار دو دست فاطمه را
یاد دوران دور می افتم
کار ِخانه، تلاش، مهر و صفا

یاد بابا به خیر...زود گذشت
روزگار کم خوشی هامان
رفت و یکباره ظالمانه گرفت
آتش از اهل بیت او دامان

چقدر روی منبرش میگفت
فاطمه پاره ی تن طاهاست
رستگار است تا ابد هر کس
پی خشنودی دل زهراست

حرمتی داشتم در آن دوران
رویم آن روزها کبود نبود
چشمهایم توان دیدن داشت
پهلویم اینچنین نبود نبود

قاتلانم امام خلق شدند
به صف ارتداد پیوستند
پا به روی وصیت پدرم
باب علم و کمال را بستند

ماذنه در تصرف ابلیس
پس چه شد بانگ جانفزای بلال؟...
باید از شیر حق دفاع کنم
چون نمانده مرا زیاد مجال

فکر تابوت فاطمه باشید
عمر کوتاه من به مو بسته ست
دختر داغدیده ی طاها
با دلی خسته می رود از دست

بازویم درد میکند هر روز
پهلویم تیر میکشد هر شب
بر دلم چنگ می زند فضه!
نیمه شب اشک مخفی زینب

دارم از دست می روم کم کم
خانه ی سوخته! خداحافظ
غربت تو تحملش سخت است
یار لب دوخته! خداحافظ

سید محمد بابامیری

 

انگار نخلستان کوفه گریه میکرد // نجواي علوي

 

انگار نخلستان کوفه گریه میکرد 

وقتی که اشک از گونه های ماه می ریخت

در اشک هایش خاطراتی موج میزد

دریایی از تصویر را در چاه می ریخت 

 

تصویر صحرایی در آب چاه لرزید

یک آسمان دلشوره در آن جا گرفته ست

چشم ستاره محو تصویر شگفتی ست

خورشید دست ماه را بالا گرفته ست

 

پلکی زد از چشمان سرخش شعله ای ریخت

انگار آتش دور چشمش حلقه بسته ست

هیزم نمیخواهد که ! در هر قطره اشکش

پیداست بانویی که در آتش نشسته ست

 

حتی برایش ابرها هم گریه کردند

یک قطره اشک از آسمان روی لبش خورد

تصویر بعدی با عطش توام شد اینبار

این اشک ماه کوفه را تا کربلا برد

 

ناگاه در صحرا لب دریا ترک خورد

آهی کشید و شانه های ماه لرزید

در موج اشکش زخم ها تکثیر می شد

یعقوب شد پیراهنی را غرق خون دید

 

تا بست چشمش را به شهر کوفه برگشت

لبخند زد، آرام شد، شاید دوباره _

در شب نشینی های خود با چاه می دید

تصویر روزی را که می آید دوباره

امیر حسین آکار

 

 

مهتاب اگر هنوز درخشنده مانده است // بهاریه ای تقدیم به موعود مهربان // نوروز مهدوی

 
مهتاب اگر هنوز درخشنده مانده است
نام تو را درین شب تاریک گفته است

از بس که درد می کشی و دم نمی زنی
حتی خدا به صبر تو تبریک گفته است

*

 نام تو را پرنده به گوش بهار خواند
صدها درخت پیر جوان شد جوانه زد


چتر اقاقیا به سر کوچه ها نشست
گیسوی باغ را نفس باد شانه زد

*

گیسوی شهر عطر تورا پخش میکند
بی شک عبور کرده ای از این کنارها

دلدادگان رفته  کفن پاره می کنند
صوت سلام می شنوم از مزارها

*

این انتظار پشت زمین را شکسته است
آقا تو شانه های زمان را تکان بده

تنها به دست تو کمرش راست می شود
لطفی کن و دوباره خودت را نشان بده

*

این انتظار را به بهاری تمام کن
یا ذره ای به ما بده از آن صبوریت

بی تو نفس کشیدن و مردن بدون تو
تقدیرمان مباد که سخت است دوریت!

نغمه مستشارنظامی

 

عمه جان این سر منور را // چین های دامن... // نجوای رقیه ای

 

عمه جان این سر منور را

کمکم می کنی که بردارم؟!

شامیان ای حرامیان دیدید

راست گفتم که من پدر دارم!

 

ای پدر جان عجب دلی دارم

ای پدر جان عجب سری داری

گیسویم را به پات می ریزم

تا ببینی چه دختری داری

 

ای که جان سه ساله ات بابا

به نگاه تو بستگی دارد

گر به پای تو بر نمی خیزم

چند جایم شکستگی دارد

 

آیه های نجیب و کوتاهم

شبی از ناقه ها تنزل کرد

غنچه های شبیه آلاله

روی چین های دامنم گل کرد

 

هربلایی که بود یا می شد

به سر زینب تو آوردند

قاری من چرا نمی خوانی؟!

چه به روز لب تو آوردند؟!

 

چشمهای ستاره بارانم

مثل ابر بهار می بارد

من مهیای رفتنم اما ...

خواهرت را خدا نگه دارد

 

علی اکبر لطیفیان

 

چشمهایت فرات دلتنگی // شهادت امام هادی(ع)

 

چشمهایت فرات دلتنگی
اشکهایت تلاطم غمهاست
حال و روز دل شکسته تو
از نگاه غریب تو پیداست

ای غریب مدینه دوم
مرد خلوت نشین سامرّا
التماس همیشه باران
حضرت عشق التماس دعا

کوچه خاکی محله غم
در غرور از حضور ساده توست
ولی افسوس شرمگین تو و
پای پر پینه و پیاده توست

آه آقا تو خوب می دانی
که دل بیقرار یعنی چه
پشت دروازه های شهر ستم
آن همه انتظار یعنی چه

چه به روز دل تو آوردند
رمق ناله در صدایت نیست
بگو ای نسل کوثر و زمزم
بزم شوم شراب جایت نیست

بی گمان بین آن همه غربت
دل تنگ تو نینوائی شد
روضه های کبود طشت طلا
در نگاه ترت تداعی شد

آری آن لحظه ماتم قلبت
بی کسی های عمه زینب بود
قاتلت زهر کینه ها ، نه نه !
روضه خیزرانی لب بود

یوسف رحیمی