شب از جامه ظلمت شده چون صحن عزا//مرثيه حضرت امير(ع)///

شب از جامه ظلمت شده چون صحن عزا، خانه سيه‌پوش، تو گويي همه چيز و همه کس گشته فراموش، نه مانده شبحي پيش دو چشمي، نه صدايي رسد از کوچه خلوت زده بر گوش، چرا، مي‌شنوم تک تک پا و، شبحي را نگرم مي‌رسد از دور، يکي مرد که پوشيده رخ و از رخ مستور، به هر کوچه تاريک دهد نور، گمان مي‌کنم اين مرد کليم‌الله آن کوچه بُوَد آه ببينيد کجا مي‌رود و چيست ورا نيت و منظوره چه آرام وخموش است، دلش بحر خروش است، ببينيد که انبان پر از نان و پر از دانه خرماش به دوش است به گمانم که به ويرانه فقيري دل شب منتظر اوست که از گوشه ويرانه ندا مي‌دهد اي دوست کجايي که بگيري دل شب باز سراغ فقرا را؟
عجبا عرش خداوند مکان کرده به ويرانه سرايي بگرفته است به دامن سر يک پير فقيري که ندارد به جز از ديده اعما و تن خسته و دست تهي‌اش برگ و نوايي، به لبش ذکر دعايي، به دلش حال و هوايي، نه طبيبي نه دوايي نه غذايي، همگان چشم بصيرت بگشاييد و ببينيد که در دامن ويرانه اميري شده هم صحبت و دلباخته پير فقيري، اگر آن پير بپرسد تو که هستي؟ گل لبخند ز جان بخش لبش رويد و در پاسخ آن پير بگويد که فقيري شده در اين دل شب يار فقيري، عجبا باز به دوشش يکي انبان و گرفته است ره کوچه و پويد سوي ويرانه ديگر که به ايتام زند سر، ببرد بر همه از لطف و کرم باز غذا را.

همه در حیرتم امشب // میلاد حضرت علی اکبر(ع)

 

همه در حیرتم امشب، که شب هیفده ماه ربیع است و یا یازده غره شعبان معظم،

شب میلاد محمد شده یا آینة طلعت نورانی احمد به سر دست حسین است و یا آمده از غار حرا باز محمد؟

عجبا این گل نورسته علی اکبر لیلاست،

بگو یوسف زهرا است،

بگو آینة طلعت طاهاست،

بگو دسته گل فاطمة ام ابیهاست،

بگو روح بتول است،

بگو جان رسول است،

سلام و صلوات همه بر خُلق و خصالش

به جلالش به جمالش،

همه مبهوت کمالش

همه مشتاق وصالش،

که سراپاست همه آینه احمد و آلش،

چه به خلقت چه به طینت چه به صورت چه به سیرت چه به قامت چه به هیبت،

همه بینید در این خال و خط و چهره گل روی رسول دو سرا را.
***
خانة یوسف زهراست زیارتگه پیغمبر اکرم

نگه آل محمد به جمالی است که خود شاهد رخسار دل آرای محمد شده اینک،

همگی چشم گشودند به سویش،

به گمانم که گره خورده دل نور دل فاطمه بر طرّة مویش،

شده جا در بغل عمه و آغوش عمویش،

نگه ماه بنی هاشمیان بر گل رویش،

نفسش نفخة صور و نگهش آینة نور و قدش نخلة طور و به دمش معجز عیسا،

به لبش منطق موسی،

همه ماتش همه مستش

همه دادند به هم دست به دستش،

همه گل بوسه گرفتند ز پیشانی و لعل لب و خورشید جمالش

همه دادند سلامش

همه دیدند به مهر رخ او وجه خدا را.
***
نگه از دامن مادر به گل روی پدر دوخته گویی،

که ز شیری به تجلای الهی شده چون شعلة افروخته،

سر تا به قدم سوخته،از روز ولادت

بسی آموخته این درس که باید به جراحات تنش آیة ایثار و شهادت همه تفسیر شود،

سینة پاکش هدف تیر شود،

طعمة شمشیر شود،

با نگه خود به پدر کرده ز گهواره اشاره که منم کشتة راهت،

تو رسول اللهی و من چو علی شیر سپاهت،

بنواز ای پدر عالم هستی،

علی اکبر پسرت را به نگاهت،

منم آن کودک شیری که ز شیری دل خود را به تو بستم،

به فدایت همه هستم،

تن و جان و سر و دستم،

من و آن عهد که درعالم زر بستم و هرگز نشکستم،

پسر فاطمه!  از جام تولای تو مستم،

تو دعا کن تو دعا کن که سرافراز کنم تا صف محشر شهدا را.
***
چه برازنده بود نام علی بهر من آن هم ز لب تو،

که وجودم همه گردیده پر از تاب و تب تو،

به خدایی خدا پیشتر از آمدنم بوده دلم در طلب تو،

به جز این نیست که باشد حَسَب من حَسَب تو نَسَب من نَسَب تو،

به خدا مثل علی در صف پیکار برآرم ز جگر نعره و یکباره زنم چون شرر نار به قلب صف اشرار،

که گوید به من احسن به صف کرب و بلا حیدر کرار و زند خنده به شمشیر و به آن صولت و آن نیرو و آن غیرت و آن شوکت و عزّ و شرفم احمد مختار،

سزد از دل گهواره به عالم کنم اعلام که ای خلق جهان من به نبی نور دو عینم،

به همه خلق ندا می دهم امروز که فردا به صف کرب و بلا یار حسینم،

عجبا می نگرم در بغل مادر خود معرکة کرب و بلا را.
***
ای نبی روی و علی صولت و زهرا صفت و فاطمه رفتار و حسن خو،

تو که هستی که ربودی دل لیلا و حسین و حسن و زینب و عباس و علی را،

تو نبی یا که علی یا که حسن یا که حسینی،

تو همان خون خدا یا پسر خون خدایی،

تو همه صدق و صفایی،

تو همه مهر و وفایی،

تو به هر زخم شفایی،

تو به هر درد دوایی،

تو عزیز دل آقای تمام شهدایی،

تو همان یوسف خونین بدن آل عبایی،

گل پر پر شدة گلبن ایثار و ولایی،

نه تو قرآن ز هم ریخته از نیزه و شمشیر جفایی،

تو همه صبر و ثباتی،

تو همان باب نجاتی،

تو به لعل لب خشکیدة خود خضر حیاتی،

تو در امواج عطش آبروی آب فراتی که ز داغ لبت آتش زده دریا دل ما را.
***
نظری تا که چو جان تربت پاک تو در آغوش بگیرم،

به ضریحت بزنم بوسه و از شوق،

همان لحظه بمیرم،

عجبا قبر تو با قبر حسین از چه یکی شد،

تو مگر جان حسینی نه، تو قرآن حسینی،

پدر و مادر و جان و همه هستم به فدایت،

منم و مهر و ولایت،

منم و مدح و ثنایت،

منم و لطف و عطایت،

منم و حال و هوایت،

سگ این کویم و جایی نروم از سر کویت،

چه بخوانی چه برانی،

کرم و لطف تو بود عادت تو،

عجز و گدایی است همه عادت من،

گفتم و گویم به دو عالم نفروشم کفی از خاک درت را،

به خدا سلطنت این است که خاک قدم خیل گدایان تو باشم،

ندهم این سمت از دست، به دستم بگذارند اگر مهر و مه و ارض و سما را.

استاد غلامرضا سازگار

 

کیست این پای کشیده ز همه هست //  از حرم تا گودال // مرثيه حضرت سیدالشهدا (ع)

 

کیست این پای کشیده ز همه هست و گرفته سر و جان را به سر دست و به جانان شده پا بست و ز صهبای وصال آمده سر مست و گذشته ز تن و جان و سر و افسر دخت و پسر و همسر و هفتاد و دو یار و نفسش سوخته از سوز عطش حنجره‌اش خشک و دلش آتش و چشمش شده دریا نگه دوخته بر نیزه و شمشیر سراپا شده از چار طرف پیکر پاکش سپر تیر و پیامش همه تهلیل و کلامش همه تکبیر به مرآت جمالش شده تفسیر کتاب الله اکبر به گمانم که خداوند بود پیش‌رو و پشت سرش خیل رسولان مکرم، سپهش یوسف و یعقوب و مسیحا و کلیم است و ذبیح است و خلیل‌الله و آدم به سرش سایه پیغمبر اسلام و یمینش ملک آب و یسارش ملک خاک و مطیعش ملک نار و مریدش ملک باد وزنند از جگر سوخته فریاد که: ای بر تو سلام از طرف خلق و خدا باد بده اذن که یک لحظه بگیریم و ببندیم، بکوبیم و بسوزیم سر و جان و تن این قوم دغا را.

پاسخ از آن دو لب خشک و از آن حنجره سوخته آمد که: الا ای همه عالم هستی ملک و جن و بشر ای همه پیغامبران بر سر تسلیم بمانید به ذات احد خالق دادار به پیغمبر مختار به پیشانی خونین علی حیدر کرار به قرآن و به قدر و شرف عترت اطهار به خون دل انصار به ایمان علی‌اکبر و لبخند علی‌اصغر و چشم و سر و دست و جگر تشنه عباس علمدار، مبادا که کسی پرده شود بین من و یار که از صبح ازل بوده چنین عهد من و حضرت دادار که سازم سر و جان را سپر تیغ شرر بار و به هر عضو تنم زخم روی زخم رسد از لبه تیغ و سر نیزه این قوم ستمکار و تنم چون ورق پاره قرآن ز سم اسب شود پاره دگر بار و سرم بر سر نی راه سپارد سوی دلدار برد خصم ستمگر سر و سامان مرا بر سر بازار، در آن حال کنم بر سر نی شکر خدا را.

پس از آن گفت و شنود آن شه ابرار ندا داد در آن عرصه پیکار به آن لشکر خونخوار که از قوم ستمکار منم حجت دادار منم آنکه به هر عضو و تنم بوسه زده احمد مختار، اگر اهل نمازید بدانید که ما روح نمازیم، اگر اهل دعایید بدانید که ما جان دعاییم، اگر عبد خدایید بدانید که ما وجه خداییم، خدا را به چه تقصیر ستادید و کشیدید به قتلم ز ره کینه و تزویر همه نیزه و شمشیر نمودید رخم را هدف سنگ و دلم را هدف تیر چه رو داده که با ختم رسل یکسره پیوند گستید و چنین عهد شکستید همین آب که بر وحش و طیور و به همه خلق مباح است به روی پسر فاطمه بستید در این ماه که ممنوع‌قتال است چه رو داده که خون من مظلوم حلال است چرا خیل جوانان مرا یکسره کشتید و به شش ماهه من رحم نکردید زدید از ره بیداد به حلقوم علی‌اصغر من تیغ جفا را.

صدافسوس که در پاسخ ریحانه پیغمبر اسلام زبان را ز ره کینه گشودند به دشنام که ناگاه همان مظهر خشم ازلی وارث شمشیر علی نعره کشید از جگر و تیغ کشید از کمر و کرد سر و جان سپر و ریخت به هم بحر و بر و کرد چنان حمله بر آن قوم که در خاطره‌ها گشت عیان خندق و بدر و احد و احزاب، که دیده‌ست که یک فرد لب تشنه که هفتاد و دو داغش به جگر مانده کند حمله به یک لشکر و لشکر بگریزند به صحرا و در و دره و کوه و کمر از تندر خشمش ملک‌الموت گرفته به کف انگشت تحیر که حسین است و یا کرده خدا حمله بر این قوم ستمکار، زهی تیغ و زهی دست و زهی عزم و زهی غیرت و ایثار که یک فوج سیه در کف یک فرد شده سخت گرفتار، بیایید و ببینید حسین است که می‌رزمند و می‌تازد و از خشم جهانگیر و شرار دم شمشیر و ز فریاد خروشنده تکبیر به هم ریخته اوضاع زمین را و سما را.

اگر پیرو میثاق خداوند نمی‌بود به یک حمله آن حجت دادار نمی‌ماند به جا یک تن از آن لشکر خونخوار به تسلیم خدا ماند ز پیکار که آن قوم ستمکار به او حمله نمودند به شمشیر شرر بار، یکی زد به جبین سنگ و یکی بر جگرش نیزه یکی بر دهنش تیر و یکی فرق ورا کرد جدا از دم شمشیر، فلک آتش توفنده شد و سخت برافروخت، ملک بال و پرش سوخت، قدر ریخت به سر خاک و گریبان قضا چون جگر خواجه لولاک شد از پنجه غم چاک و رسولان همه فریاد کشیدند و به تن جامه دریدند و به دندان جگر از خشم گزیدند ندا از طرف خالق دادار شنیدند که ای عالم ایجاد همه هست خدا نقش زمین شد، سر پیغمبر و زهرا و علی باد سلامت که شد از عرصه زین نقش زمین شمس امامت به خدا وجه خدا در یم خون کرد اقامت همه صحراست پر از گرگ و زنند از همه سو بر بدنش جنگ یکی نیزه فرو کرده به قلب و دگری دامن خود کرده پر از سنگ سنان رفته فرو در گلو و راه نفس بسته بر او تنگ الا خیل ملایک نگذارید که زهرا برود جانب گودال و ببیند که حسینش زده چون بسمل بی‌بال پر و بال به پرواز درآمده ز لب‌های به خون شسته خود روح دعا را.

هوا تیره و تار است، زمین قله نار است، فلک صاعقه‌بار است و شده چشمه خورشید پر از دود و در آن وادی خون گم شده یک مرکب بی‌صاحب و فریاد زند زینب و بالای بلندی نگهش جانب میدان و در آن سور و در آن حال به تعجیل رود شمر ستمگر سوی گودال زده دامن خود بر کمر و در کف او خنجر و رودرروی او بر سر و بر سینه‌زنان فاطمه اطهر و جبریل امین و حسن و حیدر کرار، بیایید و بسوزید و بنالید و ببینید که با چکمه زند شمر ستمگر ز ره کینه بر آن سینه که انداخته گل از اثر بوسه پیغمبر اسلام، الا خیل ملک فوج رسل خویش به مقتل برسانید، که خنجر ز کف شمر ستمگر بستانید خدایا چه شده دم‌به‌دم از جانب گودال رسد ناله «ای وای حسین وای حسینا» به خدا خون زده فواره از آن حنجر صدپاره و قاتل به سر دست گرفته‌ست سری را که شبیه است به پیغمبر و خونش چکد از حنجر رویش به روی مادر و چشمش به سوی خواهر گردیده عیان واقعه محشر و دیدند سر نیزه همه شمس ضحی را.

غلامرضا سازگار

 

شب سوم چو رسید از مه شعبان //  میلاد قمربنی هاشم(ع)

بند اول

 

شب سوم چو رسید از مه شعبان، مه عترت، مه قرآن، چه مبارک سحری بود که خورشیدِ جمال پسرِ فاطمه یکباره درخشید، ادب بین که شب چارم شعبان، پی آن ماهِ فروزنده عیان گشت ز بـرج شـرف و غیـرت و ایثار، بـه بیت علـی آن حجت دادار، مهِ ام‌ِبنین، حضرت عبـاس علمـدار، قضـا گفت که ایـن است همـان شیـر

خروشانِ علی حیدر کرار، قدر گفت که این است به خیل

شهدا سرور و سالار، فلک گفت بشر یا ملک است این؟ زهی از این گل رخسار که بخشید صفا چشم و دل اهل صفا را

 

بند دوم

هله ای فاطمه دوم مولا! صدف بحر تولا! گهرت باد مبارک! تویی آن نخل ولایت، که بود میوه نابت قمر برج هدایت، دُر دریای عنـایت، ثمرت بـاد مبارک، قمـرت بـاد مبـارک! گـلِ رخسـارِ گرامی پسرت باد مبارک! ز عـلی بـاد سلامی به بلندای تجلّای ولایت به تو ولاله یاس تو و مـاه رخ عباس که سرمست حسین است، که پا‌بست حسین

است، همه هست حسین است، بگو دست حسین است، ببین در رخ نورانی او هیبت و اِجلال علی شیر خدا را.

 

بند سوم

الا حور و ملک! جن و بشر! خلق سماوات و زمین! جشن بگیرید که امشب علی و فاطمه و فاطمه ام‌بنین و حسن و شخصِ حسین‌‌بن‌علی جشن گرفتند و همه وصف ابوالفضل علمدار سرودند، همه چشم به عباس گشودنـد و همه حمد خـداونـد نمودنـد که در باغ ولا،

دسته گلِ یاس خوش آمد پسر شیر خدا حضرت عباس

خوش آمد! صلوات علی و فاطمه بـر ماه جمالش، بـه

جلالش، به کمالش، به خصالش، به دو ابروی هلالش،

ز رسول الله و آلش بفشانید به پایش گهر مدح و ثنا را .

 

بند چهارم

نشنیدید که قنداقه آن ماه جبین در بغلِ ام‌بنین بود؟ چو خورشید که بر بام زمین بود، تو گویی که مگر در بغل فاطمه بنت اسد، حیدر کرار، علی شیر خداوند مبین بود، که آن مادر فرخنده چو یک اختر تابنده که دور سر خورشید بگردد، به ادب آمد و گرداند بـه دور سر ریحانه زهرا قمرش را و نـدا داد که ای نـور دل فـاطمه عبـاس

عزیزم به فدایت نگهش کن که بـوَد یارِ تو و سرور و سالار، تمام شهدا را .

 

بند پنجم

همه دیدند که قنداقه عباس بود بر سر دست اسدالله چو خورشید که گیرد به بغل ماه و زند بوسه بـه پیشانی و دستش، پس از آن یاد کند در شب میـلاد وی از صبح الستش که فـدای پسر فاطمه گردد سر و جان و تن و دستش، و کند یـاد علمـداری و سقائی و فرماندهی کل

قـوایش، ادب و عشـق و وفـایش، شـرف و صـدق و

صفایش، بـه زمین آمـدن از عـرش خدا، قـامت رعنا و

رسایش، عجبا دید در آن چهره همه واقعه کرب و بلا را .

 

بند ششم

ای نبی خوی و علی صولت و زهرا صفت! آیین? حلم حسن و دیده بیدار حسینی! تویی آن ماه که خود غرق در انوار حسینی، نه فقط در شب عاشور و صف کرب و بلا، کز شب میلاد گرفتار حسینی، همه جا یار حسینی پسر شیر خدایی و علمـدار حسینی، تـو ابـوفاضل و فرمانده انصار حسینی، ز خداوند و ملایک

ز رسولان و امامان و شهیدان الهی، همه دم باد درودت، همه جا باد سلامت که رساندی به کمال از ادب و غیرت و جانبازی خود دوستی و عشق و وفا را .

 

بند هفتم

تو یم غیرت و ایثار و وفایی که پیمبر به تو نازد، تو به بی دَستی خود دست خدایی که علی ساقی کوثر بـه تـو نازد، تـویی عباس که صدیقه اطهر به تو نازد، حسن آن حجت داور به تـو نازد، تو همان یار حسینی که حسین ابن علی در صف محشر به تو نازد، تو همان

میر سپاهی که همانا علی اکبر بـه تـو نـازد، تـویی آن

سـاقی بی آب که حتی علی اصغر به تو نازد، پسر ام‌بنین

استی و بیش از همه مادر به تو نازد، که تو کردی به صف کرب و بلا یاری مصباح هدا را .

 

بند هشتم

تو همان ماه بنی هاشم و شمع شهدایی تو به دریای عطش با جگر تشن? خود آب بقایی، تو کنار حرم خون خدا صاحب ایوان طلایی، تو به بی‌دستی خود از همگان عقده گشایی، تو فراتر ز تمام شهدا روز جزایی، حرمت علقمه، خود کعبه ارباب دعایی، تو حسینِ دگرِ فاطمه، تـو خون خدایی، بـه خدا صاحب

لطف و کرم و جود و سخایی، تـو همان باب حوائج، تو همان بحر عطایی، تو امید همه عالم تو چراغ ره مایی، تو علمداری و فرمانده کل شهدایی، چه شود دست بگیری ز کرم "میثم" افتاده ز پا را؟

 

غلامرضا سازگار

من و اوصاف تو ای عصمت داور // مولودي حضرت صديقه ي طاهره (س)

من و اوصاف تو ای عصمت داور
که توئی روح پیمبر


که توئی جانِ مجسم
که توئی روحِ مصور


که توئی مادر سادات
و توئی سوره کوثر


که توئی شافعه ی خلق به محشر
که توئی خوبتر از مریم و هاجر


تو همان سیده ی عالمیانی
تو امینی تو امانی


همه جا نور عیانی
همه دم سرّ نهانی


توهمان جانِ جهانی
توئی آن شمسه ی افلاکِ هدایت


توئی آن دُخت نبوت
توئی آن مام ولایت که محمد (ص(


پدرت گفت پدر باد فدایت
به جنان حضرت آدم بتو نازد


 

به فلک عیسی مریم بتو نازد
پدرت احمدخاتم بتو نازد


همه گویند که ما فاطمه داریم
دمادم همه باهم گذرانند به مداحی تو صبح و مسا را

 

غلامرضا سازگار (میثم)

کوفه شهری است پر از فتنه و آشوب و بلا // از کربلا تا شام

بحر طویل خطبه ی حضرت زینب سلام الله علیها در کوفه

 کوفه شهری است پر از فتنه و آشوب و بلا صحنه ای از کرب و بلا، خلق ز اطراف و ز اکناف روان گشته سوی شهر، گروهی به جگر سوز و گروهی به بصر اشک و گروهی زخوارج همه خشنود زخشم احد قادر معبود، همه منتظر عترت پیغمبر اسلام، به کوفه شده اعلام که از جور و جفا و ستم و گردش ایام، رسیدند به آیین اسارت حرم الله به عز و شرف و جاه، به اشک و شرر و آه ستادند و گشودند همه چشم تماشا، که ببینند اسیران شه کرب و بلا را

**

 در آن هلهله و شور، گروهی  شده محزون و گروهی شده مسرور، گروهی زخدا دور، در آن عرصه ی محشر صدف بحر ولایت، ثمر نخل  ولا، دخت علی، شیر خدا جلوه ی مصباح، هدا، شیرزن کرب و بلا، زینب کبرا، به همان شیوه ی حیدر، به همان عزت مادر، به بلندای مقام دو برادر، به فصاحت، به بلاغت، به شهامت، به شجاعت، چو یکی کوه مقاوم، به خروش دل دریا، به نهیبی که صلای علوی داشت به نام احد قادرمنان به چنین خطبه سخن گفت  که دیدند به نطق اش نفس شیر خدا را

**

 بعد حمد احد و نعت محمد همه دیدند که آن عصمت دادار ندا داد که ای وای بر احوال شما مردم غدارِ ستم پیشه ی مکارِ جنایت گرِ بی عار، عجیب است که دارید بدین ننگ به دل ناله به رخ اشک الهی نشود اشک شما خشک و بگریید به این ننگ که بردامن آلوده نهادید، شما آن زنی استید که بگسیخت همه رشته ی خود را و شما سبزی فاسد شده در مزبله هایید، شما همچو گچ روی مزارید، ندارید به جز زشتی و پستیّ و دورویی که خود آراسته مانند زنان در اجنبیانید، بگریید که پستید نخندید که مستید همین  لکه ی ننگی که نهادید به دامن، به خدایی خدا پاک به صد بحر نگردد، نتوان شست به آب دو جهان ننگ شما را

**

 وای بر حال شما مردم کوفه! به جگر پاره ی پیغمبر اسلام چه کردید که از آن، جگرِ ختمِ رسل پاره شد و سوخت، بدانید که از آتش بیداد شما سوخت دل فاطمه آن بضعه ی پیغمبر اکرم، به خود آیید و ببینید چه خون های شریفی  زِ دم تیغ شما ریخته برخاک، چه تن های لطیفی که زشمشیر شما شد همه صدچاک، چه بی باک کشیدید به آتش حرم آل نبی را و کشاندید به صحرا و در و دشت زن و دختر و اطفال صغیری که نهادند سر از کثرت وحشت به بیابان و دویدند روی خار مغیلان و زدید از ره بیداد به کعب نی و سیلیّ ستم در حرم آل علی فاطمه ها را به خدا پیش تر از این ستم و ظلم و جنایت چه به مکه چه مدینه چه سر کوچه و بازارندیدند ندیدند قدو قامت ما را

**

 گر از این ظلم و ستم ابر شود آتش وباران همه خون گردد و چون سیل ببارد به زمین یا که سماوات شوند از همه سو پاره و ریزند زافلاک به روی کره ی خاک و یا باز شود کام زمین و بکشد در دل پر آتش خود خلق جهان را عجبی نیست، شما نامه نوشتید که فرزند پیمبر به سوی کوفه بیاید، در رحمت به سوی خلق گشاید، همه گفتید که باید پسر فاطمه برما ره توحید نماید، به چه تقصیر کشیدید به رویش ز ره کینه وتزویر همه نیزه و شمشیر، گه از سنگ و گهی تیر، کجا رفت جوانمردی و قدر و شرف و غیرت و مردانگی افسوس که کشتید پس از کشتن هفتاد و دوتن مثل علی اکبر و عباس نهادید به نی رأس امام شهدا را

**

 کوفه رفته است فرو یکسره درننگ، از این خطبه شده زاده ی مرجانه دگر شیشه ی عمرش هدف سنگ، که ناگاه سر یوسف زهرا به سرِنیزه عیان گشت همان روبه روی محمل زینب همه گفتند امان از دل زینب، به جبین خون و به رخ زخم و به لب آیه ی قرآن، چه دل انگیز صدایی، چه ندایی، چه نوایی که زمام سخن از زینب مظلومه گرفته نه همین برد دل خواهر خود را که دل دشمن خود را نه دل دشمن خود را که دل قاتل خود را همه گشتند در آن جلوه گری محو جمالش، همه مبهوت جلالش، همه دادند به انگشت نشانش، نگه او به روی زینب و زینب نگه افکند به رویش که هلالم! چه قَدَر زود غروبِ تو سیه کرد همه ارض و سما را

**

 گل احمد، گل حیدر، گل زهرا، همه ی آرزوی من به سر و صورت خونین و به پیشانی بشکسته ولب های به خون شسته و چشمان خدابین و به اشکی که روان است زچشمت به رگ پاره و خونی که روان است ز رگ های گلویت، نگهم کن، نگهم کن، نگهم کن که دلم پاره شد از نغمه ی قرآنِ سرت بر سر نیزه، عجبا فاطمه می گفت به من قصه ی داغ تو، نمی گفت که روزی به سر نیزه سر پاک تو بر محمل من سایه کند، لب بگشا ای به لبت آیه ی قرآن نه به من با گل نورسته خود حرف بزن، در تب و در تاب شده، بر تو دلش آب شده، تا ز تنش روح نرفته است بخوان بار دگر آیه ی قرآن و بگو ذکر خدا را.

غلامرضا سازگار

مثل هر بار براي تو نوشتم: // انتظار ظهور

 

مثل هر بار براي تو نوشتم:

 دل من خون شد ازين غم، تو كجايي؟

و اي كاش كه اين جمعه بيايي!

دل من تاب ندارد،

همه گویند به انگشت اشاره،

"مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟"

تو کجایی...؟ تو کجایی...؟

  

و تو انگار به قلبم بنويسي:

 كه چرا هيچ نگويند

مگر اين رهبر دلسوز، طرفدار ندارد، كه غريب است؟

 و عجيب است

 كه پس از قرن و هزاره

 هنوزم كه هنوز است

 دو چشمش

 به راه است

 و مگر سيصد و اندي نفر از شيفتگانش

 زياد است

 كه گويند

به اندازه يك « بدر » علمدار ندارد!

 و گويند چرا اين همه مشتاق، ولي او سپهش يار ندارد!

 تو خودت! مدعي دوستي و مهر شديدي!

كه به هر شعر جديدي،

ز هجران و غمم ناله سرايي، تو كجايي؟

 تو كه يك عمر سرودي «تو كجايي؟» تو كجايي؟؟!

 باز گويي كه مگر كاستي اي بُد ز امامت،

ز هدايت،

ز محبت،

ز غمخوارگي و مهر و عطوفت

 تو پنداشته اي هيچ كسي دل نگران تو نبوده؟

چه كسي قلب تو را سوي خداي تو كشانده؟

چه كسي در پي هر غصه ي تو اشك چكانده؟

چه كسي دست تو را در پس هر رنج گرفته؟

چه كسي راه به روي تو گشوده؟

 چه خطرها به دعايم ز كنار تو گذر كرد،

چه زمان ها  كه تو غافل شدي و يار به قلب تو نظر كرد...

و تو با چشم و دل بسته فقط گفتي كجايي!؟

و اي كاش بيايي!

 ****

هر زمان خواهش دل با  نظر يار يكي بود، تو بودي ...

هر زمان بود تفاوت، تو رفتي، تو نماندي.

خواهش نفس شده يار و خدايت،

و همين است كه تاثير نبخشند به دعايت،

و به افاق نبردند صدايت،

و غريب است امامت.

 *

من كه هستم،

تو كجايي؟؟!

تو خودت! كاش بيايي

به خودت كاش بيايي…

*

سيد حمید رضا برقعی

 

عصر یک جمعه ي دلگیر // تو خودت کرب و بلایی // محرم مهدوی

 

عصر یک جمعه ي دلگیر،

دلم گفت بگویم بنویسم

که چرا عشق به انسان نرسیده است؟

چرا آب به گلدان نرسیده است؟

چرا لحظه ي باران نرسیده است؟

وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است،

به ایمان نرسیده است

و غم عشق به پایان نرسیده است.

 

*

بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید

بنویسد که هنوزم که هنوز است

چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟

چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟

**

دل عشق ترک خورد،

گل زخم نمک خورد،

زمین مرد،

زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،

فقط برد،

زمین مرد،

زمین مرد ،

خداوند گواه است،

دلم چشم به راه است،

و در حسرت یک پلک نگاه است،

ولی حیف نصیبم فقط آه است

و همین آه خدایا برسد کاش به جایی،

برسد کاش صدایم به صدایی...
***
عصر این جمعه دلگیر

وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس،

تو کجایی گل نرگس؟

****

به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم،

زده آتش به دل عالم و آدم

مگر این روز و شب رنگ شفق یافته

در سوگ کدامین غم عظمی

به تنت رخت عزا کرده ای؟

ای عشق مجسم!

که به جای نم شبنم

بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت.

نکند باز شده ماه محرم

که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت

به فدای نخ آن شال سیاهت

به فدای رخت ای ماه!

بیا !

صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و  این بزم توئی ،

آجرک الله!

عزیز دو جهان

یوسف در چاه ،

دلم سوخته از آه نفس های غریبت

دل من بال کبوتر شده

خاکستر پرپرشده،

همراه نسیم سحری

روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی

و سپس رفته به اقلیم رهایی،

به همان  صحن و سرایی که شما زائر آنی

و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت

زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی،

به خدا در هوس دیدن شش گوشه

دلم تاب ندارد ،

نگهم خواب ندارد،

قلمم گوشه ي دفتر

غزل ناب ندارد،

شب من روزن مهتاب ندارد،

همه گویند به انگشت اشاره

مگر این عاشق بیچاره ي دلداده ي دلسوخته

ارباب ندارد...؟

تو کجایی؟

تو کجایی شده ام باز هوایی،

شده ام باز هوایی...
*****
گریه کن ،

گریه وخون گریه کن آری

که هر آن مرثیه را خلق شنیده است

شما دیده ای آن را

و اگر طاقتتان هست

کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم،

و خودت نیز مدد کن

که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود

چون تپش موج مصیبات بلند است،

به گستردگی ساحل نیل است،

و این بحر طویل است

وببخشید که این مخمل خون

بر تن تبدار حروف است

که این روضه ي مکشوف لهوف است،

عطش بر لب عطشان لغات است

و صدای تپش سطر به سطرش

همگی موج مزن آب فرات است،

و ارباب همه سینه زنان

کشتی آرام نجات است ،

ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است،

ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است،

ولی حیف هنوزم که هنوز است

حسین ابن علی تشنه ي یار است

و زنی محو تماشاست

زبالای بلندی،

الف قامت او دال

و همه هستی او در کف گودال

و سپس آه که «الشّمرُ ...»

خدایا چه بگویم

«که شکستند سبو را وبریدند ...»

دلت تاب ندارد

به خدا با خبرم

می گذرم از تپش روضه

که خود غرق عزایی،

تو خودت کرب و بلایی،

قسمت می دهم آقا

به همین روضه

که در مجلس ما نیز بیایی،

تو کجایی ... تو کجایی...

شاعر؟؟؟؟؟