وقتی که آفتاب تو بر بام نیزه بود // ايهام نيزه // برنیزه زدن رئوس شهدای کربلا

وقتی که آفتاب تو بر بام نیزه بود

خورشید چشم های تو آرام نیزه بود

سرمست عشق بود نسیم از شراب تو

تا جرعه های ناب تو در جام نیزه بود

 

تا جلوه کرد برق تو در چشم گرگها

آهوی چشم ناز تو در دام نیزه بود

 

تلخست گرچه طعم تلاوت به نی، ولی

شیرینی صدای تو در کام نیزه بود

 

خاکستریست رنگ معمای چهره ات

صد نکته در هوای پر ایهام نیزه بود

 

گل کرد طبع عاطفه من،  غزل ترین

مضمون سرخ شعر به الهام نیزه بود

سید مسیح شاه چراغی

 

طوفان داغ می وزد از پای چشمتان //  رحل ني // برنیزه زدن رئوس شهدای کربلا

 

طوفان داغ می وزد از پای چشمتان

ساحل نداشت وسعت دریای چشمتان

 

خاکستری رسید خبرهایی از تنور

قوت گرفت شایعه ها پای چشمتان

 

در این کویر خاطره های کبود رنگ

دشت شقایقیست سراپای چشمتان

 

صبحی که خیزران به لبان تو بوسه زد

شرمی نداشت از شب پیدای چشمتان

 

با لهجه حجازیتان روی رحل نی

قرآن بخوان به خلوت احیای چشمتان

 

باید اقامه کرد نمازی کبود را

سمت شکوه مسجد الاقصای چشمتان

 

در پیش چشم حادثه تکرار می شود

ترجیع بند ساده و شیوای چشمتان

 

امروز چشم خواهر تو خیره می شود

در امتداد جاده فردای چشمتان

 

پیچیده عطر سیب حوالی شعر من

شاید غزل رسیده به امضای چشمتان

سید مسیح شاه چراغی

پرده بر می‌دارد امشب، آفتاب از نیزه‌ها // بر نيزه زدن رئوس شهداي كربلا

 

پرده بر می‌دارد امشب، آفتاب از نیزه‌ها
می‌دمد یک آسمانْ خورشیدِ ناب از نیزه‌ها

می‌شناسی این همه خورشید خون‌آلود را
آه ـ‌ای خورشیدـ زخمی! رُخ متاب از نیزه‌ها

کهکشان است این بیابان، چون که امشب می‌دمد
ماهتابْ از نیزه‌ها و آفتابْ از نیزه‌ها

ریگ‌ریگش هم گواهی می‌دهد روز حساب
کاین بیابان، خورده زخمِ بی‌حساب از نیزه‌ها

یال‌هایی سرخ و تن‌هایی به خونْ غلتیده است
یادگار اسب‌هایی بی‌رکاب از نیزه‌ها

آرزوی آب هم این جا عطش نوشیدن است
خواهد آمد «العطش»‌ها را جواب از نیزه‌ها

باز هم جاری‌ست این جا رودْرود از سینه‌ها
بس که می‌آمد صدای آبْ‌آب از نیزه‌ها

گر چه این جا موجْ‌موج تشنگی‌ها جاری است
می‌تراود چشمه‌چشمه، شعر ناب از نیزه‌ها

سعید بیابانکی