وقتی که آفتاب تو بر بام نیزه بود // ايهام نيزه // برنیزه زدن رئوس شهدای کربلا
وقتی که آفتاب تو بر بام نیزه بود
خورشید چشم های تو آرام نیزه بود
سرمست عشق بود نسیم از شراب تو
تا جرعه های ناب تو در جام نیزه بود
تا جلوه کرد برق تو در چشم گرگها
آهوی چشم ناز تو در دام نیزه بود
تلخست گرچه طعم تلاوت به نی، ولی
شیرینی صدای تو در کام نیزه بود
خاکستریست رنگ معمای چهره ات
صد نکته در هوای پر ایهام نیزه بود
گل کرد طبع عاطفه من، غزل ترین
مضمون سرخ شعر به الهام نیزه بود
سید مسیح شاه چراغی
باشد که شمیم یار باشد