با دست تو اشعار خوش مضمون نوشتیم // نجوای ابوالفضلی

با دست تو اشعار خوش مضمون نوشتیم

از یک علم در بین خاک و خون نوشتیم

 

از رقص شمشیر تو در راه شریعه

گلواژه های تازه و موزون نوشتیم

 

با واژه های تیر و چشم و نیزه و تیغ

هی سوختیم و قطعه ی محزون نوشتیم

*

این ها همه خوب است اما کی برای

مقبول طبع تو شدن قانون نوشتیم؟

 

گرد مدار چشم و ابروی تو گشتیم

اصل تو را از دایره بیرون نوشتیم

 

تاریخ پیش از کربلایت را نخواندیم

مشی تو را افسوس٬ دیگرگون نوشتیم

 

عاشق نشان دادیم خود را بیت در بیت

افسانه های لیلی و مجنون نوشتیم

 

جذابیت کم بود...ما هم دست بردیم

تصنیف های لاجرم موزون نوشتیم!

 

سرگرم هیئت ها شدیم و وقت کم بود

این دردهای کهنه را اکنون نوشتیم!!

سید محمد بابامیری

رها مانده است بر شن‌ها چه دستی! //نجوای ابوالفضلی

رها مانده است بر شن‌ها چه دستی!
جدا از پیکر سقا، چه دستی!
عموی ماه! بعد از دست‌هایت
بگیرد دست بابا را چه دستی؟


دو دست مهربان آن سپیدار
کنار رود افتادند انگار
غم آن دست‌ها را منتشر کن
دوبیتی! دست روی دست مگذار



علـــم را بـــر زمــیــــن بگـــذارم، اما...
تـــو را دســـت خـــدا بســپارم، اما...
به چشمم تیر زد آن قوم، ای عشــق!
کـــه دســـت از دیـــدنت بردارم، اما...


تو احساس مرا دریاب ای رود
لبم را تر نکن از آب ای رود
تو که دستی نداری تا بیفتد
به سوی خیمه‌ها بشتاب ای رود


برادر با برادر دست می‌داد
برای بار آخر دست می‌داد
چه احساس قشنگی ظهر آن روز
به عباس دلاور دست می‌داد


می من! بادهٔ من! مستی من!
فدای تو تمام هستی من
دل چشم انتظار کودکان را
مبادا بشکند بی دستی من


به آن گل‌های پرپر بوسه می‌زد
به روی سینه با هر بوسه، می‌زد
به قرآن؟ نه، برادر داشت انگار
به دستان برادر بوسه می‌زد


به چشمش تیر بود اما نگاهش…
چه رازی داشت با مولا نگاهش؟
بدون دست می‌گیرد در آغوش
تمام خیمه‌ها را با نگاهش


دوبیتی! ناگهان دستان آن ماه…
گلوگیر است این اندوه جان‌کاه
رباعی باش و بشکن بغض خود را
لا حول ولا قوهٔ إلا بالله


دل تـو تشنه و بی‌تاب می‌رفت
به لبیک «عمو بشتاب» می‌رفت
تو دست رود را رد کردی آن روز
اگــر نــه آبـــروی آب مــی‌رفــــت



من از تو شرم دارم دستِ خود را
تو دادی هم دل و هم دستِ خود را
عــلــم از دســت تــو افـتـاد امـا
علــم کــردی به عالم دستِ خود را


من و حس لطیف دست‌هایت
دو گلبرگ ظریف دستهایت
جسارت کرده‌ام گاهی سرودم
دوبیتی با ردیف دستهایت



بگو بغض مرا پرپر کند مشک
غم دست مرا باور کند مشک
به دندان می‌برم اما خدایا
لبانم را مبادا تر کند مشک!



دوباره مشک دریا ـ یک دوبیتی ـ
سرودی عشق را با یک دوبیتی
تنت روی زمین ـ یک چارپاره ـ
دو دستت روی شن‌ها ـ یک دوبیتی ـ





دوبیتی هم دو دست از دست داده است
دلم تنگ است یا باب الحوائج
...

سید حبیب نظاری

دلدار قد رشید  ابوالفضل مرتضی * نجوای ابوالفضلی - شهادت قمربنی هاشم(ع)---------------

دلدار قد رشید  ابوالفضل مرتضی

جاری ترین امید ابوالفضل مرتضی

با بودنت  همیشه به قلب حسین بود

هر غصه ناپدید  ابوالفضل مرتضی

آغاز رفتن تو زینب پس از حسین

غیر از بلا ندیده ابوالفضل مرتضی

چندین هزار تیر به سویت روانه شد

زخمی ترین شهید ابوالفضل مرتضی

توغرق خون و زینب خسته در اضطراب

فریاد می کشد ابوالفضل مرتضی

آمد کنار نعش شریفت حسین و گفت

دیگر قدم خمید ابوالفضل مرتضی

در حیرتم چگونه در این معرکه عدو

دست تورا برید ابوالفضل مرتضی

آواز  العطش زدل خیمه ها به تو

آیا نمی رسید ابوالفضل مرتضی

آقا خمیده آمدو خسته عمود را

از خیمه ات کشید ابوالفضل مرتضی

وقتی به خاک مثل قدت خیمه اوفتاد

رنگ همه پرید ابوالفضل مرتضی

طفلی به ناله گفت به صحرای بی کسی

انی انا البعید ابوالفضل مرتضی

برساق عرش حضرت زهرا نوشته است

بالاترین شهید ابوالفضل مرتضی


 ؟؟؟؟

ای چشمة محبت عالم وجود تو × میلاد قمربنی هاشم(ع) // نجوای ابوالفضلی-------------

اي دلبر زبانزد آئينههاي نور

هر لحظهروشني بدرخشي به پاي نور

 

هفت آسمان شكوه تو را جلوه ميدهد

اي نور باشكوه تويي ماجراي نور

 

از هالة وجود تو ماه آفريدهاند

از روشناي هر سخن تو دعاي نور

 

اي آشناي سبز ولايت به شوق تو

بايد زمين ترانه بخواند براي نور

 

پشت سري و ساية نور برادري

آري چه ديدني است زمين با دو آیه نور

*

اي حضرت زلال وجودت مطهر است

تو چشمهاي زلاليت از حوض كوثر است

*

اي چشمة محبت عالم وجود تو

باران كرامتي است به امواج جود تو

 

دنيا بهشتي است ز شرح معطرت

هر جا كه بو كنيم رسد بوي عود تو

 

دريا نمايشي است ز اوج فضائلت

پيچيده موج موج در عالم سرود تو

 

سقا اگر نيامده بودي صفا نبود

دريا نداشت جلوهگريبا نبود تو

 

پيشاني سپيدة تو پينه بسته بود

از بس زياد بوده شكوه سجود تو

*

با هر قنوت جلوه به هر آسمان دهي

تو عبد صالحي كه خدا را نشان دهي

*

هر كس كه ديد روي تو را چشم بر نداشت

اين خانواده مثل تو ديگر قمر نداشت

 

تا عرش سر كشيدهاي اي قلة ادب

گر چه زمين ز اوج شكوهت خبر نداشت

 

بر شانة تو پرچم باب الحوائجي است

هرگز كسي ز روي تو اين نام برنداشت

 

تكرار جنگهاي تو صفين ديگري است

اين جنگها به جز تو دلير دگر نداشت

 

تنهاترين كبوتر عرش خدا حسين

غير از عليّ اكبر و تو بال و پر نداشت

*

پرتاب نيزه تو نظيري نداشته

اين علقمه به جز تو اميري نداشته

*

دست خدا تو را به بلندا كشيده است

رعناترين صنوبر باغ آفريده است

 

يك قطره بود و جلوه دريا شدن گرفت

آبي كه از دهانة مشكت چكيده است

 

بيهوده نيست گرية صبح طلوع تو

گر آفتاب غنچه ز دست تو چيده است

 

خيره شده به سمت تو چشمان آسمان

حتماً شبيه روي تو ماهي نديده است

 

مولا ببين تو شوق طواف فرات را

ديگر چه عاشقانه به كعبه رسيده است

*

هر روز و شب به گرد مزارت طواف اوست

پائين پاي مرقد تو اعتكاف اوست

*

دريا نشسته زير قدمهاي مشك آب

با موج، بوسهها زده بر پاي مشك آب

 

زخمت كه خنده ميزند او گريه ميكند

خونابه ميچكد ز سراپاي مشك آب

 

بر شانههاي خستهات اكنون نشسته است

چندين نگاه غرق عطش جاي مشك آب

 

از چشمهاي پارة مشكت اميد ريخت

تا تير گشت محو تماشاي مشك آب

 

لب تشنه روي خاك اگر مانده غم مخور

بانوي آبها شده سقاي مشك آب

*

اي كاش دستهاي شما بر زمين نبود

آقا چقدر خوب شد امالبنين نبود

*

گويا كه چشم علقمه در خواب مانده بود

سقاي دشت تب زده بي آب مانده بود

 

دريا كه از نوازش دست تو آب خورد

در اوج تشنگي تو سيراب مانده بود

 

گهوارهاي ز دست عطش تاب ميگرفت

چشم انتظار آب چه بي تاب مانده بود

 

باران تير بود تو را دوره کرده بود

دريا ميان حلقة مرداب مانده بود

 

آنجا که مي گريست کنار تو آفتاب

زخمي عميق بر سر مهتاب مانده بود

*

با ياد قبر کوچکت اي آيةرشيد

آهي بلند بر لب هر سرو قد کشيد

*

امیر حسین مؤمنی

 

از بس نوشته اند جمالت منور است × نجوای ابوالفضلی

از بس نوشته اند جمالت منور است
رویت سزای گفتن الله اکبر است
ای حمزه ی رسول گرامی کربلا
محو تو سید الشهدای پیمبر است
ای نافذ البصیره کجا سیر می کنی
چشمت شبیه هیبت چشمان حیدر است
از آن زمان که تو پسر فاطمه شدی
دستت شفیع امت زهرای اطهر است
سرو قدت اگر چه به ام البنین بَرد
کی هیبتت به هیبت زینب برابر است
آنانکه نام ماه بنی هاشمت دهند
رخسارشان منور صد ماه و اختر است
فضل وکمال را به تو تفویض کرده اند
آنانکه فضلشان همه از فضل داور است
روز جزا به مرتبه ات غبطه می خورند
آنانکه از شهادتشان فیض محشر است
دل را شراب صحبت تو مست می کند
ما را خمار بوسه بر آن دست می کند
روز ازل که روز علمداری تو بود
آب حیات تشنه لب یاری تو بود
روزی که جام عشق عطشناک مرد بود
آن روز روز سید وسالاری تو بود
کافی نبود سر بکشد جام عشق را
تنها کسی که شاهد میخواری تو بود
روزی که هیچ صحبت دلداگی نبود
صحن الست صحنه ی دلداری تو بود
دل دادی وشد آتش دلبر به کام تو
لب تشنگی متاع خریداری تو بود
چشم و سر و دو دست تو دادُ الست داد
شرم شریعه از عرق جاری تو بود
وقتی تنت نشست ز مستی میان نور
عرشی عظیم گرم عزاداری تو بود
بر خلق نوری تو خدا افتخار کرد
فخر خدا برای گرفتاری تو بود
آن روز هم در عالم ذر مثل کربلا
زهرا کنار علقمه در یاری تو بود
آن ساقی آفرین که تو را آفریده است
مشک تو را و اشک تو یکجا خریده است

محمود ژولیده

تــــــو که آبــــروی عـــــالــــم مَـــــه رویــــت شــــده است // نجوای ابوالفضلی

 

تــــــو که آبــــروی عـــــالــــم مَـــــه رویــــت شــــده است

چـــــه شــده مَــــشـــک تــــمـــام آبــــــرویت شده است

 

تـــــو کــــه دریـــــــایــــی و آرزوی هــــــر تــشنـــه لـــبی

چـــه شده مَــــــشک تمــــــام آرزویـــــت شـــــده است

 

از همـــــان لحــــظه که پیچـــید تــــو سقـــــــا شده ای

لب اطفـــــال چـــــه گـــــرم گـــــفتگـــــویت شده است

 

گــــــره کــــــور عـــــطش دسـت تــــــو را مـــی طـلبـید

چشم امّـــــید چــــه بسـیار بــه ســویـت شــده است

 

بـــه نظــر علــــقــــمه غـــــوغای وفـایت  شــــده کــــه

از مــــدینه مـــــادری عــــــازم کــــــویـت شده است .....

سید رضا والا

 

بخوان اينك ارادتنامه اي خاص // زیارتنامه ای خاص // نجوای ابوالفضلی

 

 

بخوان اينك ارادتنامه اي خاص

زيارتنا مه ي منظوم عبّاس :

 

وضو از چشمه ي مهتاب دارم

و در سينه دلي بيتاب دارم

 

دعا را خط به خط تكرار كردم

الهی دست خالی برنگردم !

 

خوشا افتادن و زاري به پايت

شكستن با قنوت ربّنايت

 

الهي آبرو گيرم به نامت

سپس عرض ادب با السّلامت

 

بگو اي نازنين يار گرامي

تو را بايد بخوانم با چه نامي

 

تو را اي شاهكار عالم راز

تو را اي شاهباز سرخ پرواز

 

تو مصداق بلند شعر آبي

شفيع هر دعاي مستجابي

 

تو مضمون بليغ خون وخاكي

اميد عاشقان سينه چاكي

 

تو را با واژه هاي ناتمامم

چگونه با چه احساسي بنامم

 

و شعرچون مني جزادعا نيست

كه در شأن بيان اين دعا نيست

 

براي  واژه ي سنگين  نامت

دعايي خوانده ام با احترامت

 

گداي مرقدت را سر مگردان

جسارت نامه ام را بر مگردان

 

سلامي با تمام عشق و احساس

نثار حضرت سقّايم عبّاس ...

 *

سَلامُ اللهِ وَسَلامُ مَلائِكَتِهِ الْمُقَرَّبينَ

 وَاَنْبِيآئِهِ الْمُرْسَلينَ،

وَعِبادِهِ الصّالِحينَ،

 وَجَميعِ الشُّهَدآءِ وَالصِّدّيقينَ،

وَالزَّاكِياتُ الطَّيِّباتُ،

 فيـما تَغْتَدى وَتَرُوحُ،

 عَلَيْكَ يَابْنَ اَميرِالْمُؤْمِنينَ،

 *

وحالا نوبت " اَمن يُّجيب " است

نداي استجابت عَن قريب است...

 

دلت را محرم پاك حرم كن

و عزم مرقد اين محترم كن

 

حريم نور را با اشك درياب

عطش را درتهيِ مشك درياب

 

قمر مجذوب ماه هاشمي ماند

زيارتنامه ي مهتاب را خواند:

 

فقط يك لحظه عكس ماه افتاد

در آب و تير باران  راه  افتاد

 

اگر سقابيايد مشك پاره ست

و گُُل گُل بر تنش زخم ستاره ست...

 

نگاه خيره ي طفلان عطشان

به طرح پاره ي مشكي به دندان

 

به صحرا قطره قطره رَد ِّخون ماند

فرات از روي سقا شرمگون ماند

 

هنوزم از حرم فرياد خيزد

ز مشك پاره اش خوناب ريزد...

 

سبوي زائر لب تشنه خاليست

تمام جمله ي روحش  سواليست

 

اگر سقا توباشي  تشنه كامم

اگر ساقي تويي خاليست جامم

 

كه از دست كسي ساغر نگيرم

بجز دست تو اي ماه منيرم

 

ولي فرياد و  واويلا زساقي

كه افتاد و شكست آن جام باقي

 

خداوندا كدامين دست ساقي

كدامين ساغر از آ ن جام باقي

 

نه تنها مير خُم را دست بستند

خُم پور علي را هم شكستند

 

ولي لب تشنه باشي هرچه بهتر

يقينا " حضرت  ساقي كوثر-

 

علي ، با احترام حضرت ياس

كنار سلسبيل صحن عباس

 

تورا جامي دهد سرشار از فضل

زدست  حضرت سقا ابوافضل...

 *

حضور دل اگر داري به زاري

زيارتنامه را با اشك  جاري

 

بخوان اي زائر لب تشنه ي يار

واين حال نيايش را نگهدار....

مریم پارساخو

 

وقتی خدا قدم به دل و جان ما گذاشت // نجوای ابوالفضلی

 

وقتی خدا قدم به دل و جان ما گذاشت
عباس را به جان و دل شیعه جا گذاشت


عطر ادب ز خیمه ی عشاق شد بلند
وقتی حسین پرچم عباس را گذاشت


ای همت بلند تو خلوتگه امان
بیچاره آنکه حق تو را زیر پا گذاشت


نور تو را مقام تو را عصمت تو را
جز در وجود پاک تو خالق کجا گذاشت؟

فانی فی الحسین شدن از مرام توست
در مکتبی که دست تو آن را بنا گذاشت


سلطان عشق گفت:فدای تو جان من
بعد از خودش امام تو سنت بجا گذاشت


با انتقال رتبه باب الحوائجی
ارباب ما نهایت منت به ما گذاشت


انگار علاقه به تو ارث فاطمی است
در دل عزیز فاطمه عشق تو را گذاشت


تقوا و زهد علم وعمل غیرت و وقار
اینها مظاهری است که در تو خدا گذاشت

*
روزی که از وجاهت تو پرده بر کشند
پیغمبران ز وجه خدا جرعه سر کشند

*
آنکه تو را ز زمره ی جانانه ها نوشت
نام ترا به سر در میخانه ها نوشت


ساقی شدی که ساغر ایمان دهی به ما
قدر تو را قدیر به پیمانه ها نوشت


قصه نویس مبتکر قصه های عشق
قد تو را رشید چو افسانه ها نوشت


ای سایه ات پناه امام زمان، خدا
کهف تو را امن ترین خانه ها نوشت


خشم خدا به ابروی پیوسته ات سزاست
چشم تو را مراقب بیگانه ها نوشت


جانت فدای طاعت و جسمت فنای یار
وصف تو را شبیه به پروانه ها نوشت


گلبوسه ها به دست تو دارد پیام ها
دست تو را محافظ گلخانه ها نوشت


رزمت عجیب شبیه به جنگیدن علی است
شمشیر تو خطوط سر شانه ها نوشت


حیدر،حسن،حسین اساتید جنگی ات
درس تو را زمکتب شاهانه ها نوشت


وقتی سخن ز ساقی و ساغر شود رواست
نام تو را به سر در خمخانه ها نوشت

*
عشقت جلال ماست، تبارکت یا هلال
رویت جمال هوست، تعالیت یا جلال
*

از بس نوشته اند جمالت منور است
رویت سزای گفتن الله اکبر است


ای حمزه ی رسول گرامی کربلا
محو تو سید الشهدای پیمبر است


ای نافذ البصیره کجا سیر می کنی
چشمت شبیه هیبت چشمان حیدر است


از آن زمان که تو پسر فاطمه شدی
دستت شفیع امت زهرای اطهر است

سرو قدت اگر چه به ام البنین بَرد
کی هیبتت به هیبت زینب برابر است


آنانکه نام ماه بنی هاشمت دهند
رخسارشان منور صد ماه و اختر است

فضل وکمال را به تو تفویض کرده اند
آنانکه فضلشان همه از فضل داور است


روز جزا به مرتبه ات غبطه می خورند
آنانکه از شهادتشان فیض محشر است
*

دل را شراب صحبت تو مست می کند
ما را خمار بوسه بر آن دست می کند

*
روز ازل که روز علمداری تو بود
آب حیات تشنه لب یاری تو بود


روزی که جام عشق عطشناک مرد بود
آن روز روز سید وسالاری تو بود


کافی نبود سر بکشد جام عشق را
تنها کسی که شاهد میخواری تو بود


روزی که هیچ صحبت دلداگی نبود
صحن الست صحنه ی دلداری تو بود


دل دادی وشد آتش دلبر به کام تو
لب تشنگی متاع خریداری تو بود

چشم و سر و دو دست تو دادُ الست داد
شرم شریعه از عرق جاری تو بود


وقتی تنت نشست ز مستی میان نور
عرشی عظیم گرم عزاداری تو بود


بر خلق نوری تو خدا افتخار کرد
فخر خدا برای گرفتاری تو بود


آن روز هم در عالم ذر مثل کربلا
زهرا کنار علقمه در یاری تو بود


آن ساقی آفرین که تو را آفریده است
مشک تو را و اشک تو یکجا خریده است

محمود ژولیده

 

کسی از نام اباالفضل اگر دم بزند // نجوای ابوالفضلی

 

کسی از نام اباالفضل اگر دم بزند

عشق پیدا شود و خیمه به عالم بزند

 

دل، همان بس که به باغ تو شکوفا شود و

چشم بگذار که در وصف تو شبنم بزند

 

دست، هنگامه نقّاشی تو آه کشد

عشق، بگذار قرار همه بر هم بزند

 

دیده از نام اباالفضل چراغان شود و

تکیه بر کوچه آیین محرّم بزند

 

یک توسل به تو کافی است دری باز شود

عشق پیدا شود و خیمه به عالم بزند

رزیتا نعمتی

 

نمی‌بوسیم دیگر بچه‌ها را // نجوای ابوالفضلی

 

نمی‌بوسیم دیگر بچه‌ها را
پر و بال کبوتر بچه‌ها را

از آن روزی که دیوی ناگهان برد
عمو عباس دختربچه‌ها را

عباس سودایی

 

در ماتم تو سحاب هم می‌گرید // نجوای ابوالفضلی

 

در ماتم تو سحاب هم میگرید

منظومهی آفتاب هم میگرید

 

ای تشنهترین سلالهی کوثر عشق

از داغ تو چشم آب هم میگرید 

 

**

ای تیغ بگو که از کجا میآیی

از سمت نگاه آشنا میآیی

 

انگار که خون میچکد از دیدهی تو

ای تیغ مگر ز کربلا میآیی 

 

**

ستاره از نگین بر خاک افتاد

قمر از روی زین بر خاک افتاد

 

گل سرخی ز دامان پیمبر

برای حفظ دین بر خاک افتاد

 

**

 فدای چشم مستت یا ابالفضل

نگاه میپرستت یا ابالفضل

 

بده یک جرعهی ناب از می عشق

به قربان دو دستت یا ابالفضل

 

رحیم زریان

 

مفهوم بلند آفتابى عباس // نجوای ابوالفضلی

 

مفهوم بلند آفتابى عباس
از گریه کودکان کبابى عباس


از تشنگیت فرات دلخون گردید
واللَّه که آبروى آبى عباس

محمد رضا دفرانی

یاد آور لحظه های دردند عمو // نجوای ابوالفضلی

 

یاد آور لحظه های دردند عمو

شبهای اسیری ام چه سردند عمو

 

دیشب سر نی فقط سرت را دیدم

آغوش تو را چه کار کردند عمو؟!

جواد منفرد

 

اتل متل یه ساقی // نجوای ابوالفضلی

 

اتل متل یه ساقی

ساقی تشنه لبها

یه دشت پرستاره

زیر ستیغ ابرا

 

اتل متل یه ساقی

مشک و گرفته بردوش

با شیهه ی مرکبش

دشمنو کرده خاموش

 

اتل متل یه ساقی

یه بچّه شیر تو میدون

یه بیقرار عاشق

آره! یه مرد مردون

 

میگفت فدای مولا

تمام تار و پودم

نوکری تو آقا

تاج سر وجودم

 

علم تو دست اون بود

تو کاروون مولا

دعا به جون عمو

ذکر لب بچه ها

 

عباس یه تیکه خورشید

یه آسمون عشقه

وفا ازش می باره

با اون لبای تشنه

 

عباس نگاه سرخِ

رقیه رو می بینه

اشکای بیصدای

سکینه رو میچینه

 

عباس خدای عشقه

نمی تونه بشینه

اگه نره به میدون

دق میکنه، میمیره

 

آره! داره میبینه

بچّه ها تاب ندارن

گلهای تشنه دارن

شکم رو خاک میمالن

 

ساقی کنار آبه

دستشو توی آب کرد

یاد لبای حسین

تشنگیهاشو خواب کرد...

 

اینجا کجاست خدایا

این آدما از کجان؟

یعنی فرشته نیستن؟

مثل ماها آدمان؟

 

 

آخه کجا یه ساقی

باید تشنه بمیره

آب نخوره ، تشنه لب

مشک و به دوش بگیره

 

دست ، دست ، دوتا چشم

افتاده بود تو میدون

گلبرگای یاسمون

اسیر دست خزون

 

تو خیمه ها یه ماهی

تشنهی دیدنش بود

اون دیگه آب نمی خواد

عمو بیا ! عمو زود!

 

یه دختر کوچولو

چارقدشو می مکید

چرا عمو نیمود

دلم دیگه ترکّید

 

ساقی بی دست ما

مشک و به دندون گرفت

امون ازون لحظه ای

که تیر به مشکش نشست

 

دیگه دووم نداره

ساقی میافته این بار

داد میزنه داداش جون

برای اولین بار

 

عباس فقط این دفعه

حسینشو گفت داداش

وقتی که یاس علی

گریه کنون زد صداش

 

عباس نبود وگرنه

آتیش درو نمی سوخت

پهلوی مادرش رو

میخ به دیوار نمی دوخت

 

عباس کجا بودی یه روز

علی تو صورتش می زد

یاس شکسته بالش و

چه بی صدا کفن میکرد

 

حالا تو دشت کربلا

دوباره یاس جون میگیره

لبای خشک ساقی رو

نم نم بارون میگیره...

زهرا آراسته نیا

 

دنباله ی خورشیدی ، شب پر شده از بویت // نجوای ابوالفضلی

 

دنباله ی خورشیدی ، شب پر شده از بویت

دستان سحر مانده بر دامن گیسویت

 

در سایه ی تو زینب تا عرش سفر می کرد

هر دفعه که می آمد بر پله ی زانویت

 

تا علقمه را خواندی لبهای فراتش را

سیراب عطش کردی از چشمه ی جادویت

 

یکبار درخشیدی با گوشه ای از حسنت

خورشید به وجد آمد با شور دو ابرویت

 

می خواست که در بزمش جانباز ترین باشی

لبهای خدا مُهری زد روی دو بازویت

محمد بختیاری

 

وقتی که جهان ز عشق و احسـاس افتاد // نجواي ابوالفضلي

 

وقتی که جهان ز عشق و احسـاس افتاد

گلبرگ گلی ز شاخه ی یـــــــــــاس افتاد

 

شد بال صعود جمله ی عالمــــــــــــــیان

آن دست که از پیکر عبـــــــــــــاس افتاد

سید محمد رضا هاشمی زاده

 

بگو بغض مرا پرپر کند مشک // نجواي ابوالفضلي

 

بگو بغض مرا پرپر کند مشک
غم دست مرا باور کند مشک


به دندان می برم اما خدایا
لبانم را مبادا تر کند مشک

حسين سنگري

زمان در جست و جویت یا ابالفضل // نجواي اباالفضلي(ع)

 

زمان در جست و جویت یا اباالفضل(ع)

زمین بی گفت و گویت؟!...یا اباالفضل(ع)

 

نمی شوید سیاهی های جان را

مگر مهتاب رویت یا اباالفضل(ع)

سودابه اميني