نفسی به خون جگر زدم، که لبی به مرثیه وا کنم * مرثيه امام مجتبي(ع)

نفسی به خون جگر زدم، که لبی به مرثیه وا کنم



به ضریح گمشده سر نهم، شب خویش وقف دعا کنم

نه ملازمی و نه همدمی، مگر آنکه در شب بی کسی

چو شهید کوفه به چاه غم، پر و بال گریه رها کنم

به خدا که شمع شکسته ای، به بقیع جان من آورید



که به آستانه مجتبی، همه زخم کهنه دوا کنم

غم مجتبی کشدم به خون، که غریب خانه خویش بود



و من این ترانه غرق خون، به کدام واژه ادا کنم

من و حضرت، تو شکسته دل، که اگر عدو زندت به تیر



به فدای پیکر پاک تو، دل خود سپر به بلا کنم

اگر از غم تو نفس زنم، همه اشک و آتش و خون شوم



بکشم به خون همه را چنان، که مدینه کرب وبلا کنم

تو به خلق و خلت احمدی، تو صبور آل محمدی



غم کربلای دگر شود، چو زبان به زخم تو واکنم

تو جگر دریده و من غمین، من و داغ لحظه آخرین



به چه روی زینب خسته را، به عیادت تو صدا کنم؟

 

غلام رضا کافی

سكوت، زهر شد و در گلوي مجنون ريخت //مرثيه امام مجتبي(ع)//////

سكوت، زهر شد و در گلوي مجنون ريخت
دل شكسته ليلا از اين مصيبت سوخت
به ياد خاطره‌هاي كريم آل عبا
تمام خاطره‌هايم در اوج غربت سوخت

*

سكوت گفتم و يادم سكوت او آمد
و زهر گفتم و يادم ز زهر خوردن او
و تير آه به قلبم نشست و كردم ياد
ز تيرهاي كفن‌دوز بسته بر تن او

*

وراثتي است بلاشك غريب ماندن ما
چرا كه غربت شيعه ز غربت زهراست
و بر غريب مدينه سزاست گرييدن
كه پاي ثابت اين روضه حضرت زهراست

*

همان كسي كه غريبانه باز مسموم است
به دست همسر خود در ميان خانه خويش
پرستويي است مهاجر ولي شكسته پر است
و زخم خورده فتاده كنار لانه خويش

*

كسي كه سبزترين جامه را به تن دارد
نگفت علت سبزي پيكرش از چيست
و طشت داد شهادت غريب مطلق، اوست
چرا كه پاره جگرتر از او در عالم نيست

*

همان كسي كه شنيده به وقت كودكي‌اش
صداي يا ابتاه و شكستن در را
ميان كوچه باريك بي‌شك اين كودك
همان كسي است كه برده به خانه مادر را

*

رسيد دشمن بي‌شرم و سد راه نمود
و ابرهاي سيه روي ماه پاره نشست
و با دو دست بزرگ و زمُخت و سنگينش
چنان به صورت او زد كه گوشواره شكست

*

شكست آينه‌اش در هجوم سنگ ستم
خميد قامتش، اما عباي مادر شد
و خورد خون دل و با كسي نگفت چه ديد
و جان به لب شد و آخر فداي مادر شد

...

سايه ي دستي ميان قاب چشمان ترش //مرثيه امام مجتبي(ع)////

سايه ي دستي ميان قاب چشمان ترش

 چادرخاكي زهرا بالش زير سرش

 

 رنگ خون پاشيده بر آيينه ي احساس او

 لكه هاي سرخ روي گوشوار مادرش

 

 اين دم آخربه ياد ميخ در افتاده است

 خانه را آتش زند با روضه ي پشت درش

 

 لخته ها را پاك مي كرد از لب خشكيده اش

 زينب خونين جگر با گوشه هاي معجرش

 

 برخلاف رسم سرخ كشتگان راه عشق

 رفته رفته سبزتر مي شد تمام پيكرش

 

 با نظر براشك قاسم گفت: واي از كربلا

 نامه اي را داد با گريه به دست همسرش

 

 روضه ي «لايوم» مي خواند غريب اهلبيت

 كربلايي ها چه گريانند  در دوروبرش!

 

 چشم اميدش به قد وقامت عباس بود

 ايستاده با ادب ساقي كنار بسترش

...

چه حالی داده دل را دست مادر // مرثيه حضرت صديقه ي طاهره(س)//////////////

 

چه حالی داده دل را دست مادر

که می شستی زدنیا دست مادر

 

از آن سیلی مگر چشمت نمی دید

که می جستی مرا با دست مادر

محمد زمانی

 

نمی خواهم بگویم آنچه بین کوچه ها دیدم // شهادت امام مجتبي(ع)

 

نمی خواهم بگویم آنچه بین کوچه ها دیدم

مکن اصرار ای زینب، بدانی آنچه را دیدم

 

 

به بند غم گرفتار و اسیرم تا دم مرگم

که بند ریسمان بر گردن شیر خدا دیدم

 

 

خدا داند که آن سیلی، شروع دردهایم شد

به یک لحظه درآن کوچه،دوصد کرب وبلا دیدم

 

 

از آن خنجر که برپایم نشست، هرگز نمی نالم

که من مسمار را در سینه ی خیر النساء دیدم

 

 

شرار طعنه و زخم زبان از زهر بدتر بود

چه گویم من چه ها از دوستان بی وفا دیدم

 

 

در این غربت شبیه جدّ خود خیرالبشر هستم

که از ملعونه ای، همسر نما جور و جفا دیدم

جواد حیدری

 

تشنه ی قطره ای از کوثر جام حسنیم // شهادت امام مجتبي(ع)

 

تشنه ی قطره ای از کوثر جام حسنیم

همه محتاج عنایات مدام حسنیم

 

 

به خدا شیعه و مأموم حسن بود، حسین

ما غلامی ز غلامانِ غلامِ حسنیم

 

 

گر گرفتار حسینیم و اسیر زینب

کربلایی شده با لطف امامِ حسنیم

 

 

کاش آباد شود، بارگه ویرانش

که ببینیم، کبوتر سر بام حسنیم

 

 

صلح او، حافظ فتیان بنی هاشم شد

همه مبهوتِ زوایای قیام حسنیم

 

 

«اِستعد لِسفر» گفت و سفر طولانی است

همه ی عمر سر خوانِ کلام حسنیم

جواد حیدری

 

غمِ غم می خورم و، غم شده مهماندارم // شهادت امام مجتبي(ع)

 

غمِ غم می خورم و، غم شده مهماندارم

غیر غم، کس نبود، تا که شود غم خوارم

 

 

گرچه از زهرِ هلاهل جگرم می سوزد

می دهد خاطره ی کوچه فقط، آزارم

 

 

خانه ی امن مرا، همسر من ویران کرد

محرمی نیست که گردد ز محبت یارم

 

 

هر چه می خواست به او هدیه نمودم، اما

پاسخی نیست، به جز سینه ی آتش بارم

 

 

روزه بودم، طلبیدم چو از او جرعه ی آب

خون دل شد ز جفا، قُوت من و افطارم

 

 

می زند زخم زبان، لیک نگوید گنهم

خود نداند ز چه برخاسته بر پیکارم

 

 

من همان زاده ی عشقم که به طفلی محزون

شاهد مادر خود، بین در و دیوارم

 

 

هرگز از خاطره ام محو نشد کودکی ام

پاره پاره جگر از، میخ در و مسمارم

 

 

تیر باران شده از کینه تن و تابوتم

تحفه از همسر بی مهر و وفایم دارم

 

 

قبر ویران شده از خاک بقیع می گوید

بهر مظلومی من، این سند و آثارم

حبیب اله موحد

 

خدا را شکر می گویم، دگر آسوده می گردم //  شهادت امام مجتبي(ع)

 

خدا را شکر می گویم، دگر آسوده می گردم

غریبی را ببین، زهر جفا، درمان کند دردم

 

نه دشمن، بلکه یارانم، مرا غارت زده کردند

مرا ارزان فروشند، این سپاهِ ناجوانمردم

 

خواصِ لشگر حیدر، دعا بر مرگ من کردند

ندارم یک نفر سلمان، که باشد یار و همدردم

 

چهل سال است از رنگِ کبود آزار می بینم

پی درمان درد خود، به دنبال اجل گردم

 

چهل سال است یک صحنه،بود در پیش چشمانم

شده پاره جگر، تا مادرم را خانه آوردم

 

ببیند گر چه زینب طشتی از لخت جگر، اما

نکرد از زندگی این خواهرِ مظلومه دلسردم

 

غریبانه سفر کردم، ولی از مال و از فرزند

هر آنچه داشتم، نذر حسین و کربلا کردم

 

جوانانِ بنی هاشم، همه شاگرد من هستند

برای کربلا، سقا و هم سردار پروردم

جواد حیدری

 

غم ِ غم می خورم و غم شده مهماندارم // شهادت امام مجتبي(ع)

 

غم ِ غم می خورم و غم شده مهماندارم

غیر غم کس نبود تا که شود غمخوارم

 

گرچه از زهر هلاهل جگرم می سوزد

می دهد خاطره ی کوچه فقط آزارم

 

خانه ی امن مرا همسر من میران کرد

محرمی نیست که گردد زمحبت یارم

 

هرچه می خواست به او هدیه نمودم اما

پاسخی نیست به جز سینه ی آتش بارم

 

روزه بودم طلبیدم چو از او جرعه ی آب

خون دل شد زجفا قوت من و افطارم

 

می زند زخم زبان لیک نگوید گنهم

خود نداند زچه برخاسته بر پیکارم

 

من همان زادهی عشقم که بطفلی محزون

شاهد مادر خود بین درو دیوارم

 

هرگز از از خاطره ام محو نشد کودکیم

پاره پاره جگر از میخ در و مسمارم

 

تیر باران شده از کینه تن و تابوتم

تحفه از همسر بی مهر  و وفایم دارم

 

قبر ویران شده از خاک بقیع می گوید

بهر مظلومی من این سند و آثارم

حبیب اله موحد

 

آنشب مدينه شاهد سحر بود // شهادت امام مجتبي(ع)//////////

 

 

آنشب مدينه شاهد سحر بود

ماه صفر آماده از بهر سفر بود

 

آنشب شقايق خون به جام لاله مى ريخت

از ابشار ديده خود ژاله مى ريخت

 

آنشب سپيده جامه بر تن چاك مي كرد

از روى لاله گرد غربت پاك مي كرد

 

آنشب زمان از پرده دل داد مي زد

مرغ حق از بيداد شب فرياد مي زد

 

آنشب دل از داغ غم جانانه مى سوخت

برگرد شمعى بيمه جان پروانه مى سوخت

 

ام المصائب از مصيب ديده تر بود

در پيش او طشتى پر از لخت جگر بود

 

آنشب برادر نيشها را نوش مي كرد

از حق سخن مى گفت و خواهر گوش مي كرد

 

آنشب حسن بهر حسينش راز مى گفت

شرح بلا و كربلا را باز مى گفت

 

آنشب حسن را سينه بودى پر شراره

چشم حسينش بود و قلب پاره پاره

 

آنشب سرشك از ديده عباس مى ريخت

خون حسن از سوده الماس مى ريخت

 

آنشب دل قاسم خدا را ياد مي كرد

فرياد از بى رحمى صياد مى كرد

 

آنشب حديث درد را با اه مى گفت

از روز عاشورا به عبد الله مى گفت

 

در تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد // شهادت امام مجتبي(ع)

 

در تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد

و آن طشت را ز خون جگر باغ لاله کرد

 

خونی که خورده در همه ي عمر از گلو بریخت

خود را تهی زخون دل چند ساله کرد

 

نبود عجب که خونِ جگر ، گر شدش بجام

عمریش روزگار همین در پیاله کرد

 

نتوان نوشت قصه ي درد و مصیبتش

ور می توان زغصه هزاران رساله کرد

 

زینب دردی معجر و آه از جگر کشید

کلئوم زد به سینه و از درد ناله کرد

 

هر خواهری که بود روان کرد سیل خون

هر دختری که بود پریشان کلاله کرد

 

یا رب به اهل بیت ندانم چسان گذشت

 آن روز شد عیان که رسول از جهان گذشت

شاعر؟؟؟؟

همرنگ پائيزى ولى فصل بهارى // شهادت امام مجتبي(ع)

 

همرنگ پائيزى ولى فصل بهارى

سبزينه پوش خطه زرين تبارى

 

جود و كرم بيرون منزل صف گرفتند

در كيسه آيا نان و خرمايى ندارى؟

 

جبريل پر وا كرده و با گردنى كج

شايد ميان كاسه‏اش چيزى گذارى

 

وقت عبور از كوچه‏هاى سنگى شهر

آقا چرا بر دست خود آئينه دارى؟

 

در گرمدشت طعنه‏ها دل را نياور

منكه نمى‏بينم در اينجا سايه سارى

 

از خاطرات سرد و يخبندان ديروز

امروز مانده جسم داغ و تب مدارى

 

بر زخمهايى كه درون سينه توست

هر شب سحر با اشك مرهم مى‏گذارى

 

يك كربلا روضه بروى شانه خود

توى گلوهم خيمه‏اى از بغض دارى

 

تشتى كه پاى منبر تو سينه زن بود

حالا چه راه انداخته داد و هوارى

 

دستم دخيل آن ضريح خاكى تو

شايد خبر از گمشده مرقد بيارى

 

وقت زيارت شد چرا باران گرفته

خيس است چشم آسمان انگار، آرى

 

من نذر كردم بعد از آنى كه بميرم

مخفى شود قبرم به رسم يادگارى

 

شاعر؟؟؟؟

زآن طشت پر ز اشك خون در مقابلش // شهادت امام مجتبي(ع)

 

زآن طشت پر ز اشك خون در مقابلش

پيدا بود كه زهر چه كرده است با دلش

 

مظلوم چون على و به مظلوميش گواه

 آنخانه نبى كه بود در مقابلش

 

او حاصل نبوّت و بيداد دشمنان

 از آب شعله خيز، شرر زد به حاصلش

 

عمر حسن ز عمر على سخت تر گذشت

 تا آن كه مرگ آمد و حل كرد مشكلش

 

از ورطه اى كه بود كران تا كران ملال

 موجى زد و رساند، شهادت به ساحلش

 

هر مرد راست محرم دل همسرش، ولى

 غربت ببين كه همسر او گشته قاتلش

 

از زهر، پاره پاره و از صبر، ريزريز

 قرآن برگ شهادت بود دلش

 

چشمش به لطف اوست «مؤيّد» كه دم زند

 گاه از مصائب وى و گاه از فضايلش

سید رضا موید

 

مهرت به كاينات برابر نمى شود // شهادت امام مجتبي(ع)

 

  مهرت به كاينات برابر نمى شود

 داغى ز ماتم تو فزون تر نمى شود

 

از داغ جانگداز تو اى گوهر وجود

سنگ است هر دلى كه مكدّر نمى شود

 

ظلمى كه بر تو رفت ز بيداد اهل ظلم

 بر صفحه خيال مصوّر نمى شود

 

تنها جنازه تو شد آماج تير كين

يك ره شد اين جنايت و ديگر نمى شود

 

بى بهره از فروغ و لاى تو يا حسن

مشمول اين حديث پيمبر نمى شود

 

فرمود ديده اى كه كند گريه بر حسن

 آن ديده كور وارد محشر نمى شود

 

دارم اميد بوسه قبر تو در بقيع

 امّا چه مى توان كه ميسّر نمى شود

 

با اين ستم كه بر تو و بر مدفنت رسيد

 ويران چرا بناى ستمگر نمى شود

 

آن را چه دوستى است «مؤيّد» كه ديده اش

 از خون دل ز داغ حسن تر نمى شود

سید رضا موید