اگرچه بسته زنجیر و در اسیری بود * مرثيه حضرت موسی ابن جعفر(ع) ----------------

اگرچه بسته زنجیر و در اسیری بود
به دست بسته به دنبال دستگیری بود

نبود باب حوائج اسیر زندان ها
  همیشه پشت درخانه اش فقیری بود

نبود دخترکش تا به او کند تکیه
اسیر پای شکسته به وقت پیری بود

چقدر لاغر و زخمی شد و ...؛ شکست آخر
شبیه اینکه گلاب از گلی بگیری بود

به روی تخته تنش را غلام ها بردند
عجب مراسم تشییع کم نظیری بود

برای بی کفنی گریه می کندکفنت
همان که سهم تنش کهنه حصیری بود

محسن حنیفی

موسي شدي كه معجزه اي دست وپا كني // مرثيه حضرت موسی ابن جعفر(ع)

موسي شدي كه معجزه اي دست وپا كني

راهي براي رد شدن قوم، وا كني

 

زنجير هاي زير گلويت مزاحم اند

فرصت نمي دهند خودت را دعا كني

 

در يك بدن بجاي همه درد مي كشي

مي خواستي تمام خودت را فدا كني

 

وقت اذان مغرب اين تازيانه هاست

وقتش رسيده است كه افطار وا كني

 

مثل علي عروج نمازت امان نداد

فكري به حال فاصله ي ساق پا كني

 

عيسي مسيح من به صليبت كشيده‌اند

اينگونه بهتر است خدا را صدا كني

 

حالا ميان قحطي تابوت هاي شهر

بايد به تخته هاي دري اكتفا كني

علي اكبر لطيفيان

هر گه كه نسيم از ره بغداد آيد //  مرثيه حضرت موسی ابن جعفر(ع) ///

 هر گه كه نسيم از ره بغداد آيد
 ما را ز حديث عشق و خون‏يادآيد
 اى گل كه به گردن تو غل افكندند
 از صبر تو زنجير به فرياد آيد

...

دیگر دلم به سیر چمن وا نمی‌شود //  مرثيه حضرت موسی ابن جعفر(ع) ///

 

دیگر دلم به سیر چمن وا نمی‌شود
دیگر نشاط، هم نفس ما نمی‌شود


حتی اگر مسیح، طبیب دلم شود
دارد جراحتی که مداوا نمی‌شود


موسی اگر کند گذری سوی کاظمین
دیگر روان به وادی سینا نمی‌شود


از زخم‌های سلسله چون یاد آورم
زنجیر شعله از جگرم وا نمی‌شود


یک تن نگفت سلسله در آن سیاه چال
درمان زخم گردن مولا نمی‌شود


حبس و شکنجه، قعر سیه چال و سلسله
این احترام یـوسف زهرا نمی‌شود


گویی که آن ستمگر حق ناشناس را
جز با شکنجه عقده دل وا نمی‌شود


معصومه تسلیت که نصیب تو بعد از این
دیـگر زیـارت رخ بـابا نمی‌شـود


مولای من کسی است که در حبس سال‌ها
غـافل دمی ز حی تعـالی نمی‌شود


"میثم"هر آنچه بر سر عبد خدا رود
عبد خداست، بنـدۀ دنیـا نمی‌شود

...

یــــوســــف آل نـــبــى در چـــاه شد //  مرثيه حضرت موسی ابن جعفر(ع) ///

یــــوســــف آل نـــبــى در چـــاه شد
قــعــر زنــدان جلــوه گـاه ماه شد
آنــچــنـــان زنـــدان او تــــاریـــك بــود
كز سیاهى روزها شب مـى نمود
روز و شـب در سجـده و تـكـبـیــر بـود
پــاى او در حلــقــه زنــجـیــــر بود
بـارهــا مى گــفـــت اى پـــروردگـــار
 اى انیــس بـى كسان در شام تار
گرچه جسمم آب مى گردد چون موم
بــوده ایــن خلـوتـگه عشق آرزوم
تـا كنــم آن را عبـــادتــگـــاه خــویـش
در خفا سوزم به اشك و آه خویش
گـرچـه زنــدان چـون شب دیـجــور بود
 در حقـیـقــت لمـعـه‌اى از نــور بود
بــود زنـدان هـمــچــون یـك ابـر سیاه
در میــان بــگــرفـتـه آن تـابنده ماه
تـا كـه موسى شد در آن زندان مقیم
گشت زنــدان طــور موساى كلیم

...