دلم را چون انارى کاش يک شب دانه مى کردم // عرفانی

 

دلم را چون انارى کاش يک شب دانه مى کردم

به دريا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

 

چه مى شد آه اى موساى من، من هم شبان بودم

تمام روز و شب، زلف خدا را شانه مى کردم

 

نه از ترس خدا، از ترس اين مردم به محرابم

اگر مى شد همه محراب را ميخانه مى کردم

 

اگر مى شد به افسانه شبى رنگ حقيقت زد

حقيقت را اگر مى شد شبى افسانه مى کردم

 

چه مستى ها که هر شب در سر شوريده مى افتاد

چه بازى ها که هر شب با دل ديوانه مى کردم

 

يقين دارم سرانجام من از اين خوبتر مى شد

اگر از مرگ هم چون زندگى پروا نمى کردم

 

سرم را مثل سيبى سرخ، صبحى چيده بودم کاش

دلم را چون انارى کاش يک شب دانه مى کردم

علي رضا قزوه

 

دوباره یک جهان غم قسمتم شد // عرفانی

 

دوباره یک جهان غم قسمتم شد

شکستم...قامت خم قسمتم شد

 

خدا را شکر در این ماتم آباد

عذاب بی کسی هم قسمتم شد

حسن خسروی وقار

 

 

اگر درد داری دوامی کنـم //عرفانی//پندیات///

 اگر درد داری دوامی کنـم    

بیا حا جتت راروامی کنم

توازمن گریزانی وبازمن    

تورابندۀ خود صدا میکنم

اگر چه زکار تو ناراضیم

تورا بازازخود رضا میکنم

توبامن کنی قهر ومن آشتی

توکردی خطا من عطا میکنم

توراخواندم اکنون که بازآمدی

کجا دست خالی رها می کنم

به کارت زدی بس گره های کور

مخورغم که از لطف وا می کنم

تو ازمن جدا گشته ای ورنه من

 کجا از تو خود را جدا میکنم

تو مستوجب آتش دوزخی

من از اشک چشمت حیا می کنم

مرنج از بلاهای من گاه گاه

نوازش تورا با بلا می کنم

زآلودگی تا که پاکت کنم

تورا عاشق کربلا می کنم

به یک یا حسین وبه یک قطره اشک

تو را پاک از هر خطا می کنم

جواب توراگرنگویم جفاست

کجا من به عبدم جفا می کنم

طبیب و دوای تو میثم منم

مداوا ت با یک دعا میکنم

...

بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد // عرفانی


بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد
یا آن که گدایی محبت  شده باشد

دلگیرم از آن دل که در آن حس تملک
تبدیل به غوغای حسادت شده باشد

دل در تب و طوفان تنوع طلبی چیست؟
باغی ست که آلوده به آفت شده باشد

خودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است،
بگذار که آیینه نفرت شده باشد!

از وهن خیانت به امانت چه بگویم
آنجا که خیانت به خیانت شده باشد!

شرمنده عشقیم و دل منجمد ما
جا دارد اگر غرق خجالت شده باشد

مقصود من از عشق نه این حس مجازی ست
ای عشق مبادا که جسارت شده باشد!

محمدرضا ترکی

 

پاي سگ بوسيد مجنون، خلق گفتند اين چه بود؟// عرفانی /////

 

پاي سگ بوسيد مجنون، خلق گفتند اين چه بود؟


گفت اين سگ گاه گاهي كوي لیلی رفته بود

 

دور شو از خود که بانگ دورها را بشنوی // عرفانی

 

دور شو از خود که بانگ دورها را بشنوی

در نمازت گریۀ انگورها را بشنوی

 

تار شد شب های تنهاییت، چنگی زن به دل

تا صدای هق هق تنبورها را بشنوی

 

رکعتی از رنگ بیرون آی، ای همرنگ نور

نور شو، تا ربٌنای نورها را بشنوی

 

سعی کن آیینه را هر صبح، لب خوانی کنی

سعی کن با یک نظر، منظورها را بشنوی

 

پنبه را از گوش بیرون آر، ای حلاج وهم

تا اناالحق گفتن منصورها را بشنوی

 

بی که موسی باشی از طور تجلی بگذری

بی که اسرافیل باشی صورها را بشنوی

 

تو سلیمان می توانی شد، ولی با چند شرط

شرط اوّل آن که حرف مورها را بشنوی

 

شرط آخر آن که برگردی به ظهر کربلا

محو عاشورا شوی و شورها را بشنوی

علي رضا قزوه

 

عاشق آن صخره هایم، ماه را هم دوست دارم // عرفانی

 

عاشق آن صخره هایم، ماه را هم دوست دارم

"کفش هایم کو؟..." که من این راه را هم دوست دارم

 

اشک با من مهربان است و تبسّم مهربان تر

شور و لبخند و دریغ و  آه را هم دوست دارم

 

گر چه خارم، گاه گاهی راه دارم در گلستان

گرچه خاکم،  خاک آن درگاه را هم دوست دارم

 

عاشقم بر ذکر "یا رحمان" و" یا حنّان" و "یا هو"

ذکر "یا منّان" و "یا الله" را هم دوست دارم

 

عاشق شمسم، ولی حلّاج را هم می پسندم

سوز و حال خواجه عبدالله را هم دوست دارم

 

یوسفی گم کرده ام چون روزهای عمر و  هر شب

سر فرو بردن درون چاه را هم دوست دارم

 

با غریبان زمین هر لحظه در خود می گدازم

راستش این غربت جانکاه را هم دوست دارم

 

شنبه ها تا جمعه ها را داغدار انتظارم

حسرت آن جمعه ناگاه را هم دوست دارم

 

گرچه ، مرگ - این خلوت نایاب - را هم می ستایم

زندگی این فرصت کوتاه را هم دوست دارم

علي رضا قزوه

 

چه بی قیل و قال و هیاهو، چه تنها // بهاریه // عرفانی

 

چه بی قیل و قال و هیاهو، چه تنها

من این سو چه بی کس، تو آن سو چه تنها

 

جهان همچنان می زند دور باطل

چه با من، چه با تو ،چه با او، چه تنها

 

غریبانه باری، بهاری می آید

چه بی چلچله ،بی پرستو ،چه تنها

 

ـ به امید نوروز شاید ـ می آید

 از آن دورها عطر شب بو، چه تنها

                □

پس از کوچ تو، من ولی هیچ و پوچم

شگفتا! که ماندم در این کوچه تنها

جواد زهتاب

 

بگذارید بگریم، به پریشانی خویش // عرفانی

 

بگذارید بگریم، به پریشانی خویش

که به جان آمدم از بی سر و سامانی خویش

 

غم بی همنفسی کشت مرا در این شهر

در میان، با که گذارم، غم پنهانی خویش

 

اندر این بحر بلا، ساحل امیدی نیست

تا بدان سوی کشم  کشتی طوفانی خویش

 

زنده ام باز، پس از این همه ناکامی ها

به خدا کس نشناسم به گرانجانی خویش

 

گفتم ای دل که چو من خانه خرابی دیدی

گفت: ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش

 

جان چو پروانه به پای تو فشاندم چون شمع

بینمت رقص کنان بر سر قربانی خویش

 

ما به پای تو سر صدق نهادیم و زدیم

داغ رسوائی عشق تو، به پیشانی خویش

 

" اطهری" قصه ی عشاق شنیدیم بسی

نشنیدیم کسی را به پریشانی خویش

علی اطهری کرمانی

 

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام // عرفانی

 

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام

خارم ولی به سایه ی گل آرمیده ام

 

با یاد رنگ و بوی تو، ای نوبهار عشق

همچون بنفشه سر به گریبان کشیده ام

 

من جلوه ی شباب ندیدم به عمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده ام

 

از جام عافیت می نابی نخورده ام

وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام

 

موی سپید را فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده ام

 

ای سرو پای بسته! به آزادگی مناز

آزاده من که از همه عالم بریده ام

 

گر میگریزم از نظر مردمان"رهی"

عیبم نکن که آهوی مردم ندیده ام

رهی معیری

 

عجب صبري خدا دارد // عرفانی/////////////

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

همان يک لحظه اول

که اول ظلم را مي ديدم

جهان را با همه زيبايي و زشتي

بروي يکدگر ويرانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش آندم

بر لب پيمانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که مي ديدم يکي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را

واژگون مستانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

نه طاعت مي پذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمايان

سبحه صد دانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يکي مجنون صحراگرد بي سامان

هزاران ليلي نازآفرين را کو به کو

آواره و ديوانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

بعرش کبريائي با همه صبر خدايي

تا که مي ديدم عزيز نابجائي ناز بر يک ناروا گرديده خواري مي فروشد

گردش اين چرخ را

وارونه بي صبرانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که مي ديدم مشوش عارف و عامي ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم کش

بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکري

در اين دنياي پر افسانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

چرا من جاي او باشم

همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من جاي او چو بودم

يکنفس کي عادلانه سازشي

با جاهل و فرزانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد!

عجب صبري خدا دارد!

رسیدم تا اجل، امّا رسیدن شد فراموشم // در غوغای من ربک // عرفاني

 

رسیدم تا اجل، امّا رسیدن شد فراموشم

دمیدم در نی  دنیا، دمیدن شد فراموشم

 

سرم با خندۀ گل گرم شد در فصل گلچینی

دلم چون سیب سرخ افتاد، چیدن شد فراموشم

 

ندای ارجعی گل کرد، برگشتم دمی تا خود

همین که پر در آوردم پریدن شد فراموشم

 

مرید غیرتم، از خود گذشتن رفت از یادم

شهید حیرتم در خون تپیدن شد فراموشم

 

صدای سرمۀ چشمت گلوی دیده ام را سوخت

که  از شرم تماشایت شنیدن شد فراموشم

 

چنان از آخرت گفتم که دنیا گشت عقبایم

چنان گرم تماشایم که  دیدن شد فراموشم

 

به تعقیب نمازی بی اذان درخود فرو رفتم

رکوعم، سجده ام  کج شد، خمیدن شد فراموشم

 

شب جان کندن آمد باز دل بستم به دل دادن

تب دل بردن آمد، دل بریدن شد فراموشم

 

دگر زیر سر من بالشی از گریه بگذارید

چهل سال است راحت آرمیدن شد فراموشم

 

اگر گفتند نامت چیست در غوغای من ربک

بگو من هم ملک بودم،  پریدن شد فراموشم

علي رضا قزوه

 

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس // عرفانی

 

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

 

من و همصحبتی اهل ریا دورم باد

از گرانان جهان رطل گران ما را بس

 

قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند

ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

 

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

 

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان

گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

 

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم

دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

 

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست

که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

 

حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست

طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس

حافظ شيرازي

غـــــــــــم دل با كه بگويم كه مرا يارى نيست // عرفانی

 

غـــــــــــم دل با كه بگويم كه مرا يارى نيست

جز تـــــــــو اى روحِ روان، هيچ مددكارى نيست

 

غم عشق تو به جان است و نگويم به كسى

كه در اين بــاديه ي غمزده، غمخوارى نيست

 

راز دل را نتوانــــــــــــــــــم به كسـى بگشايم

كه در اين ديــــــــــر مغان راز نگهدارى نيست

 

ساقى، از ساغـــــر لبـــــريز ز مـــى دم بـربند

كه در اين ميكـده ي مى‏زده، هشيارى نيست

 

درد من، عشق تــــــو و بستر من؛ بستر مرگ

جز تواَم هيچ طبيببـــى و پــــــرستارى نيست

 

لطف كن، لطف و گـــــــذر كن به سر بـــالينم

كه به بيمـــــــارى من جان تو، بيمارى نيست

 

قلـــــــــم ســـــرخ كشم بر ورق دفتر خويش

هان كه در عشق من و حُسن تو، گفتارى نيست

حضرت امام خمینی(ره (

 

بردار حجاب تا جمالش بينى // خورشيد // عرفانی

 

بردار حجاب تا جمالش بينى

تا طلعت ذات بى‏مثالش بينى

 

خفّاش! ز جلد خويشتن بيرون آى

تا جلوه خورشيدِ جلالش بينى

 

حضرت امام خمینی(ره (

 

 

سر كوى تو، به جان تو قسم! جاى من است // فتواى من // عرفانی

 

سر كوى تو، به جان تو قسم! جاى من است

به خـــــــــم زلف تو، در ميكده ماواى من است

 

عارفانِ رخ تو جملــــــــــــــــه ظلومند و جهول

اين ظلومىّ و جهولى، سر و سوداى من است

 

عاشـــق روى تو حسرت زده اندر طلب است

ســــــر نهادن به سر كوى تو، فتواى من است

 

عالـــــــم و جاهل و زاهد، همه شيداى تواند

اين نه تنهـــــــــــــا رقم سرّ سويداى من است

 

رخ گشـــــــا، جلوه نما، گوشه چشمى انداز 

اين هــــــــــواى دل  غمديده شيداى من است

 

مسجد و صومعـــــــــه و بتكده و دير و كنيس

هر كجا مــــــــــــى‏گذرى، ياد دل‏آراى من است

 

در حجابيم و حجـــــــــابيم و حجابيم و حجاب

اين حجاب است كه خود، راز معماى من است

حضرت امام خمینی (ره)

 

الا يــــا ايها الســـــــــاقى! برون بر حسرت دلها // عرفانی

 

الا يــــا ايها الســـــــــاقى! برون بر حسرت دلها

كــه جامت حل نمايد يكسره اسرار مشــكلها

 

بــــــه مــــى بـــــــر بند راه عقل را از خانقاه دل

كــــه اين دارالجنون هرگز نباشد جــاى عاقلها

 

اگر دل بسته‏اى بر عشق جانان، جاى خالى كن

كه اين ميخانه هــرگز نيست جز ماواى بيدلها

 

تــــــو گــر از نشئه مى كمتر از آنى به خود آيى

بـــــــرون شـو بيد رنگ از مرز خلـوتگاه غافلها

 

چــــــه از گلهاى باغ دوست رنگ آن صنم ديدى

جـــدا گشتى ز بــاغ دوست درياها و ساحلها

 

تــــــــو راه جنت و فردوس را در پيش خود ديدى

جـــدا گشتى ز راه حـق و پيوستى به باطلها

 

اگـــــــر دل داده‏اى بر عـــــــالم هستى و بالاتر

به خود بستى ز تار عنكبوتى بس سلاسلها

حضرت امام خمینی )ره)

 

الا یا ایها الساقى! ز مـــى پُر ســــاز جامم را // حُسن ختام //

 

الا یا ایها الساقى! ز مـــى پُر ســــاز جامم را

 
كه از جـــانم فــــرو ریزد، هواى ننگ و نامم را



از آن مى ریز در جـــامم كــه جانم را فنا سازد

برون سازد ز هستى، هسته نیرنگ و دامم را



از آن مى ده كه جانم را  ز قید خود رها سازد

به خود گیـــرد زمـــــامم را، فرو ریزد مقامم را



از آن مى ده كــه در خلوتگـــــه رندان بیحرمت

به هم كــوبد سجودم را، به هم ریزد قیامم را



نبـــــودى در حـــریمِ قدسِ گلــــرویان میخــانه

كه از هـــر روزنـــى  آیم، گلى گیرد لجامم را



روم در جـــرگه پیران از خــــــود بى‏خبر، شاید

برون ســـازند از جــانم، به مى افكار خامم را



تـــو اى پیــــك سبكباران دریــــاى عدم، از من

به دریادارِ آن وادى، رســـان مدح و سلامم را



به ســـاغر ختم كردم این عدم اندر عدم نامه

به پیرِ صومعه بــــرگو: ببین حُسن ختــامم را

 

حضرت امام خميني(ره)

 

در دلم بــود كه آدم شوم؛ امّا نشدم // عرفانی

 

در دلم بــود كه آدم شوم؛ امّا نشدم

بـى‏خبر از همه عالم شوم؛ امّا نشدم



بــر درِ پيــرِ خـرابـات نهم روى نياز

تا بــه اين طايفه محرم شوم؛ امّا نشدم



هجرت از خويش كنم، خانه به محبوب دهم

تا بـــه اسمـــــاء معلّم شوم؛ امّا نشدم



از كف دوست بنوشم همه شب باده عشق

رستــــه از كوثر و زمزم شوم؛ امّا نشدم



فـارغ از خـويشتن و واله رخسار حبيب

همچنـان روح مجسم شوم؛ امّا نشدم



سر و پا گوش شوم، پاى به سر هوش شوم

كـــــز دَم گرم تو مُلهَم شوم؛ امّا نشدم



از صفـا راه بيابــم به سـوى دار فنا

در وفـا يــار مسلّم شوم؛ امّا نشدم



خواستم بر كنم از كعبه دل، هر چه بت است

تـا بـرِ دوست مكرّم شوم؛ امّا نشدم



آرزوهــا همه در گور شد اى نفس خبيث

در دلـم بـود كـه آدم شوم؛ امّا نشدم


حضرت خميني(ره)

تو که خود خال لبي از چه گرفتار شدي // عرفانی

 

تو که خود خال لبي از چه گرفتار شدي

تو طبيب همه اي از چه تو بيمار شدي

 

تو که فارغ شده بودي ز همه کون و مکان

دار منصور بريدي همه تن دار شدي

 

عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر

اي که در قول و عمل شهره بازار شدي

 

مسجد و مدرسه را روح و روان بخشيدي

وه که بر مسجديان نقطه پرگار شدي

 

خرقه ي پير خراباتي ما سيره توست

امت از گفته در بار تو هشيار شدي

 

واعظ شهر همه عمر بزد لاف مني

دم عيسي مسيح از تو پديدار شدي

 

يادي از ما بنما اي شده آسوده ز غم

ببريدي ز همه خلق و به خلق يار شدي

 

حضرت آيت الله خامنه اي(مدظله) در جواب شعر حضرت امام(ره)

من بخال لبت اي دوست گرفتار شدم // چشم بيمار // عرفانی

 

 

من بخال لبت اي دوست گرفتار شدم

چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم

 

فارغ از خود شدم و کوس انا الحق بزدم

همچو منصور خريدار سردار شدم

 

غم دلدار فکنده است بجانم شرري

که بجان آمدم و شهره بازار شدم

 

در ميخانه گشائيد برويم شب و روز

که من از مسجد و از مدرسه بيزار شدم

 

جامه زهد و ريا کندم و بر تن کردم

خرقه پير خراباتي و هشيار شدم

 

واعظ شهر که از پند خود آزارم داد

از دم رند مي آلوده مددکار شدم

 

بگذاريد که از بتکده يادي بکنم

من که با دست بت ميکده بيدار شدم

حضرت امام خمینی(ره)

 

سحرگه رهروي  در   سر زميني // اربعین

 

سحرگه رهروي  در   سر زميني

همي  گفت اين معما با قريني

 

 که اي صوفي شراب آنگه شود صاف

که در شيشه بماند اربعيني

حافظ

***

قال الرّسول(ص):

ما[مَن] اَخلصَ عبدٌ للهِ عزّوجلّ اربعينَ صباحاً [يوماً]

الاّ جَرَت[ظهرت] ينابيعُ الحِکمَه مِن قلبهِ عليَ لسانهِ

 

بنده، خود را براي خداي عزّوجلّ، خالص نمي کند، مگر آنکه چشمه هاي حکمت از قلبش بر زبانش جاري مي شود

 

(بحار الانوار، ج67، ص242، حديث10 و 25 و نيز در جامع الاخبار،ص94)

***

قال رسول الله (صلی الله علیه و آله):

من حفظ من امتی اربعین حدیثا مما یحتاجون الیه من امر دینهم بعثه الله یوم القیامة فقیها عالما

 

هر كس از امت من چهل حدیث از احادیث دینی مورد نیاز دينش(فردي ، اجتماعي و...) را حفظ كند خداوند متعال او را در روز قیامت‏به عنوان فقیه و دانشمند محشور خواهد كرد.

 

الخصال، ج‏2، ص‏541، ح‏15.

 

همی گویم و گفته ام بارها // کیش مهر // عرفانی

 

 

همی گویم و گفته ام بارها

 بود کیش من مهر دلدار ها

 

پرستش به مستی است در کیش مهر

برون اند زین جرگه هشیار ها

 

به شادی و آسایش و خواب و خور

ندارند کاری دل افگار ها

 

کشیدند در کوی دلدادگان

میان دل و کام ،دیوار ها

 

چه فرهاد ها مرده در کوهها

چه حلاج ها رفته بر دارها

 

چه دارد جهان جز دل و مهر یار

مگر توده هایی زپندارها

 

ولی راد مردان و وارستگان

نبازند هرگز به مردارها

 

مهین مهرورزان که آزاده اند

بریزند از دام جان تارها

 

به خون خود آغشته و رفته اند

چه گل های رنگین به جوبارها

 

بهاران که شاباش ریزد سپهر

به دامان گلشن ز رگبارها

 

کشد رخت،سبزه به هامون و دشت

زند بارگه،گل به گلزار ها

 

نگارش دهد گلبن جویبار

در آیینه ی آب،رخسارها

 

رود شاخ گل در بر نیلفر

برقصد به صد ناز گلناز ها

 

درد پرده غنچه را باد بام

هزار آورد نغز گفتار ها

 

به یاد خم ابوری گل رخان

بکش در بزم می خوار ها

 

گره را ز راز جهان باز کن

که آسان کند باده،دشوارها

 

جز افسون و افسانه نبود جهان

که بستند چشم خشایارها

 

فریب جهان را مخور زینهار

که در پای این گل بود خارها

 

پیاپی بکش جام و سرگرم باش

بهل گر بگیرند بیکارها

علامه طباطبایی(قدس الله نفسه)

 

بسي دام است و ديو و دد بسي غول است و رهزنها // عرفانی

 

بسي دام است و ديو و دد بسي غول است و رهزنها

الا اي طاير قدسي در اين ويرانه برزنها

 

گذر زين جاي ناامن و نما رو سوي مأمنها

در اين جاي مخوف اي مرغ جان ايمن كجا باشي

 

به يك دو دانه ارزن فرو ماندي زخرمنها

در اين كوي و در اين برزن چه پيش آمد ترا رهزن

 

شد از ياد تو آن روح و ريحان و باغ و گلشنها

در اين لاي و لجنها و در اين ويرانه گلخنها

 

ترا باید که بر کویش بود هر دم نشیمنها

سحرگاهی که می آید نسیم کوی دلدارت

 

کجا دیدن توانی تا بود اینگونه دیدنها

حجاب دیده دل گرددت آمال دنیاوی

 

ترا گردند نشترها ترا گردند سوزنها

همه خوهای ناپاکت ترا گردند اژدرها

 

که تا افراشتگان در جان تو سازند مسکنها

زدا لوح دلت از تیرگیهای هواهایت

 

ترا از دست تو سوز است و فریاد است و شیونها

ترا از دست تو سور است و فرجاه است و آرامی

 

تعینهای امکانی بود مانند روزنها

یکی شمس حقیقت می درخشد در همه عالم

 

بود از پرتو انفس بقای صورت تنها

نه جان اندر بدن باشد که آن روح است و این جسم است

 

همی دانی که هر چیزی برای اوست مخزنها

چو باشد عالم دانی مثال عالم عالی

 

حسن را چشم حق بین است و حق گویند روشنها

بجز یکتا جمال حسن مطلق نیست در هستی

 

علامه حسن زاده آملی

 

چه خبرهاست خدايا كه ندارم خبري // عرفانی

 

چه خبرهاست خدايا كه ندارم خبري

كو مرا خضر رهي تا كه نمايم سفري



با كه گويم كه چه ها مي كشم از دست دلم

با تو گويم كه ز احوال دلم باخبري



اسم اعظم كه ز احصاء و عدد بيرون است

اسم آه است نصيبم نه كه اسم دگري



حاصل آن همه از گفت و شنود شب و روز

بجز از حيرت و دهشت چه مرا شد ثمري



دگر از ذره روا نيست دهن بگشادن

 فهم ذره است چو فهميدن شمس و قمري



ديده آن كه به روي تو نباشد نظرش

 نتوان گفت مر او را كه تو صاحب نظري


 
اي خوش آن بنده بيدار بديدار رخت

دارداز عشق وصالت به سحرها سهري



صمت و جوع و سهرو خلوت و ذكر بدوام

خام را پخته كند پخته شود پخته تري



چون كه خودعين سلام است بهشت است نظام

مظهر اسم سلام است هر آنچه نگري



از دغلبازي و سالوسي نسناسي چند

دين حق را چه زيانست و چه خوف و ضرري

 

آن همه اشك بصر كز حسنت جاري شد

باز از لطف تو داراست چه اشك و بصري

 علامه حسن زاده آملی

 

ما خيل بندگانيم ما را تو مي‌شناسي // عرفانی

 

ما خيل بندگانيم ما را تو مي‌شناسي
هر چند بي‌زبانيم، ما را تو مي‌شناسي

ويرانه‌ئيم و در دل گنجي ز راز داريم
با آنكه بي‌نشانيم، ما را تو مي‌شناسي

با هر كسي نگوئيم راز خموشي خويش
بيگانه با كسانيم ما را تو مي‌شناسي

آئينه‌ايم و هر چند لب بسته‌ايم از خلق
بس رازها كه دانيم ما را تو مي‌شناسي

از قيل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از اين و آنيم ما را تو مي‌شناسي

از ظن خويش هر كس، از ما فسانه‌ها گفت
چون ناي بي‌زبانيم ما را تو مي‌شناسي

در ما صفاي طفلي، نفسرد از هياهو
گلزار بي‌خزانيم ما را تو مي‌شناسي

آئينه‌سان برابر گوئيم هر چه گوئيم
يكرو و يك زبانيم ما را تو مي‌شناسي

خطّ نگه نويسد حال درون ما را
در چشم خود نهانيم ما را تو مي‌شناسي

لب بسته چون حكيمان، سر خوش چو كودكانيم
هم پير و هم جوانيم ما را تو مي‌شناسي

با دُرد و صاف گيتي، گه سرخوش است گه غم
ما دُرد غم كشانيم ما را تو مي‌شناسي

از وادي خموشي راهي به نيكروزي است
ما روز به، از آنيم ما را تو مي‌شناسي

كس راز غير، از ما نشنيد بس «امينيم»
بهر كسان امانيم ما را تو مي‌شناسي

حضرت آیت الله خامنه ای حفظه الله

اى دوستان مهربان من كيستم من كيستم // عرفانی

 

اى دوستان مهربان من كيستم من كيستم                    

اى همرهان كاروان من كيستم من كيستم 

 

اين است دائم پيشه ام كز خويش در انديشه ام              

گشته مرا ورد زبان من كيستم من كيستم 

 

لفظ حسن شد نام من از گفت باب و مام من                  

گر نام خيزد از ميان من كيستم من كيستم 

 

بگذشته ام از اسم و رسم مر خويش را بينم طلسم          

آيا شود گردد عيان من كيستم من كيستم 

 

تا كى حسن نالد چو نى تا كى بمويد پى به پى              

گويد به روزان و شبان من كيستم من كيستم

 علامه حسن حسن زاده آملی

به سينه مي زندم سر، دلي كه كرده هوايت // عرفانی

 

به سينه مي زندم سر، دلي كه كرده هوايت
دلي كه كرده هواي كرشمه‌هاي صدايت


نه يوسفم، نه سياوش، به نفس كشتن و پرهيز
كه آورد دلم اي دوست! تاب وسوسه‌هايت


ترا ز جرگه‌ي انبوه خاطرات قديمي
برون كشيده‌ام و دل نهاده‌ام به صفايت


تو سخت و دير به دست آمدي مرا و عجب نيست
نمي‌كنم اگر اي دوست، سهل و زود ، رهايت


گره به كار من افتاده است از غم غربت
كجاست چابكي دست‌هاي عقده‌گشايت؟


به كبر شعر مَبينم كه تكيه داده به افلاك
به خاكساري دل بين كه سر نهاده به پايت


"دلم گرفته برايت" زبان ساده‌ي عشق است
سليس و ساده بگويم: دلم گرفته برايت!

حسین منزوی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد // عرفانی

 

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغ‍‍ی ز قفس پریده باشد

پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

من از آن یکی گزیدم که بجز یکی ندیدم

که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد

عجب از حبیبم آید که ملول می نماید

نکند که از رقیبان سخنی شنیده باشد

اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند

به کسی مباد از ما که بدی رسیده باشد

 صادق سرمد

 

عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم // راز پنهان // عرفانی

 

عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم
هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم


دل اگر تاریک اگر خاموش بسم الله النور
گر چراغان است بسم الله الرحمن الرحیم


نامه ای را هُد هُد آورده ست آغازش تویی
از سلیمان است بسم الله الرحمن الرحیم


سوره ی والیل من برخیز و والفجری بخوان
دل شبستان است بسم الله الرحمن الرحیم


قل هو الله احد قل عشق الله الصمد
راز پنهان است بسم الله الرحمن الرحیم


گیسویت را بازکن انا فتحنایی بگو
دل پریشان است بسم الله الرحمن الرحیم


ای لبانت محیی الاموات لبخندی بزن
مردن آسان است بسم الله الرحمن الرحیم


میزبان عشق است و وای از عشق ! غوغا می کند
هر که مهمان است بسم الله الرحمن الرحیم

مهدی جهاندار

 

ای ساربان  آهسته  رو کارام   جانم   می رود // عرفاني

 

ای ساربان  آهسته  رو کارام   جانم   می رود

 وان  دل  که  با خود داشتم با دلستانم   می رود

 

من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

 گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود

 

گفتم به نیرگ و فسون  پنهان  کنم  ریش  درون

 پنهان نمی ماند  که  خون  بر  آستانم   می رود

 

محمل بدار ای  ساروان تندی مکن  با   کاروان

 کز عشق آن  سرو  روان  گویی  روانم می رود

 

او میرود  دامن  کشان  من  زهر تنهایی  چشان

دیگر  مپرس  از من نشان کز دل نشانم می رود

 

با  این  همه  بیداد  او  وان   عهد   بی بنیاد  او

در  سینه دارم  یاد  او   یا   بر   زبانم  می رود

 

باز آی و بر چشمم نشین  ای   دلستان   نازنین

کاشوب و  فریاد  از  زمین  بر  آسمانم می رود

 

در رفتن جان از  بدن  گویند  هر  نوعی  سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که  جانم  می رود

 

سعدی  فغان از دست ما لایق  نبود  ای  بی وفا

طاقت   نمی دارم  جفا  کار  از  فغانم   می رود

 سعدي شيرازي

 

ما را رها کنید در این رنج بی حساب // عرفانی

 

ما را رها کنید در این رنج بی حساب
با قلب پاره پاره و با سـینه ای کباب

عمری گذشت در غم هجران روی دوست
مرغم درون آتش و ماهـــی بــــــرون آب

حالی نشد نصیبم از این رنج و زندگی
پیری رسید غرق بطالت پس از شباب

از درس و بحث و مدرسه ام حاصلی نشد
کـــــی می توان رسید به دریا ازین ســـراب

هرچـــه فراگرفتم و هرچـــه ورق زدم
چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب

هان ای عزیز فصل جوانی به هوش باش
در پیری از تو هیچ نیاید به غیر خـــواب

این جاهلان کــــه دعوی ارشاد مـــی کنند
در خرقه شان به غیر "منم" تحفه ای میاب

ما عیب ونقص خویش و کمال و جمال غیر
پنهان نمـــوده ایم چو پیــــــری پس خضاب

دم بر نیار و دفتر بیهوده پاره کن
تا کی کلام بیهده گفتار ناصواب

حضرت امام خمینی(ره)

 

سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم // عرفانی

 

سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم

در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم

لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی خویشم

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم

از شوق شکر خنده لبش جان نسپردم
شرمنده ی جانان ز گران جانی خویشم

بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم

هر چند امین بسته ی دنیا نیم اما
دلبسته ی یاران خراسانی خویشم

 حضرت آیت الله سید علی خامنه ای (حضرت آقا حفظه الله)

من همسفر شراب از زرد به سرخ // عرفانی

 

من همسفر شراب از زرد به سرخ
من همره اضطراب از زرد به سرخ

یک روز به شوق هجرتی خواهم کرد
چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ

قیصر امین پور

 

گرچه توفان شد و بي ‌واهمه پركند مرا // عرفانی

 

گرچه توفان شد و بي ‌واهمه پركند مرا
و در اين غربت دور از همه افكند مرا

آفرين بر نفسش! دست مريزاد به عشق!
كه چنين كرد به چشمان تو پا‌بند مرا


بي‌خبر آمد و كرد از همه جا بي‌خبرم
از تو و نام تو و ياد تو آكند مرا


تن سرمازده‌ام باغ شد و فروردين
تا به لبخند تو پيوند زد اسفند مرا


جاده‌ها در شب تاريك به راه افتادند
تا به روزي كه تو باشي برسانند مرا


تا به روزي كه... شب و جاده و آواز چه‌قدر؟
مي‌كشد عشق به دنبال تو تا چند مرا؟

فاطمه سالاروند

 

می‌نوشتم عشق دستم بوی شبنم می‌گرفت // عرفانی

 

می‌نوشتم عشق دستم بوی شبنم می‌گرفت
آهِ حوای درون دامان آدم می‌گرفت


می‌نوشتم شعر یک توده شقایق بود و آه
آشنا دستی ز دست باد مریم می‌گرفت


می‌نوشتم شاعری سر در گریبان غروب
یادگاری می‌نویسد، عشق ماتم می‌گرفت


می‌رسیدم تا لب دریا نگاهم بود و موج
انتشار آبی امواج را غم می‌گرفت


می‌گذشتم از گلاب کوچه‌ی اردیبهشت
بوی گل‌های اشارت در پناهم می‌گرفت


با تو می‌گفتم فقط از ابرها، آئینه‌ها
یک قلم، یک دفتر بی‌نام عالم می‌گرفت


می‌کشیدم نقش باران روی پلک داغ باغ
می‌سرودم یک غزل باران دمادم می‌گرفت


غزل تاجبخش

 

طرحـــــی شبیهــه مــوی مشــــوش بکــــش مـــــرا // آذرخش // عرفانی

 

طرحـــــی شبیهــه مــوی مشــــوش بکــــش مـــــرا

                                            آتـــــش گــــرفتــــه ایــــی و بـــه آتــــش بکــــش مـــــرا

آتــش گــــرفتـــــه ایــــی و از ایــــن شهــر روی یـــخ

                                            تــــا شعلــــــه گـــــاه خـــون سیـــاوش بکـــــش مــــرا

تـــا شعلــــه گـــاه شــــو م شــن از آبشــــار شــــب

                                             گیســـــو پـــرنــــد مـــوج پــــر یـــــوش ‌. بکـــش مـــرا

از مشــــرق شکــوه شگـــرفــت بــه دشـــت ذهـــن

                                               آتــــــش بــــه خــــاطـــرات منقــــــش بکــــش مـــرا

بــــر تــــوسن تهـــــاجـــم امــــواج بــــی غـــــــروب

                                                تـــو فـــانــــی از تلا طـــم ســر کــش بکـــــش مــرا

حــالا کـــه ظهـــر شـب شـدم از چشــم شیشه ایی

                                                 ای خـــط ســــرخ  آذر مـــه خـــــــش بکــــش مـــرا

 

جلال کیانی

شـــــروع از شـــــروعم تــــوان مــــی گـــرفــــت // شوکران // عرفانی

شـــــروع از شـــــروعم تــــوان مــــی گـــرفــــت

                                          شـــــروعی کـــه شـــکل خــــزان مـــی گــرفــت

شروعــــی که از متــــن مـــن مــــی شکفــــــت

                                           شـــــروعی کـــــه مــی مرد و جان می گــرفــت

شـــــــروع مـــــــــرا تـــــــا افـــــــق هـــــای دور

                                            سیـــــاهــــی کـــران تـــا کـــران می گـــرفـــت

سیــــاهــــی مــــرا ســـایــــه در ســــایـــه بـــود

                                            سیــــــاهی مــــرا ســــایبـــــان می گـــرفــت

خــــودم در خـــودم ســــر فــــرو بــــرده بـــــــود

                                            خــــودم در خــــــودم آشیـــــان می گــــرفــت

خــــودم در خــــودم از خودم مـــی بــــریـــــد

                                             خــــودم بی خـــــودم امتحـــــان می گـــرفـــت

خــــودم از خـــودم شعلـــه ســر می کشیــــد

                                              خــــودم از خــــودم شــــوکــران می گـرفــت

سکــــوت از سکــــوتم مــــرا مـــی سکــــوت

                                               صــدا  (ص ...)  صــدایــم زبــان می گرفـــت

به اشـــــک وداعـــــی کـــه پـــای تــو ریخــت

                                                زمیـــــن مي گرفت ، آسمـــان می گـــرفـت

زمیـــــن از زمــــــــان و زمـــــــان از زمیــــــن

                                                زمــــان از زمیــــن و زمـــــان می گـــرفـــت

 

جلال کیانی

مهر خوبان دل و دین از همه بی ‏پروا برد // عرفانی

 

مهر خوبان دل و دین از همه بی ‏پروا برد

رخ شطرنج نبرد، آنچه رخ زیبا برد

 

تو مپندار که مجنون، سر خود مجنون گشت

ز سمک تا به سهایش کشش لیلی برد

 

من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه

ذره‏ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

 

من خس بی‏سر و پایم که به سیل افتادم

او که می‏رفت مرا هم به دل دریا برد

 

جام صهبا ز کجا بود مگر دست که بود

که در این بزم بگردید و دل شیدا برد

 

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود

که به یک جلوه ز من نام و نشان یکجا برد

  

خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم

با برافروخته رویی که قرار از ما برد

  

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی

خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد

 

 همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت

همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد

 

 حضرت علاّمه سید محمد حسین طباطبایی(قدس‏سره)