مست از غم توام غم تو فرق می کند // نجواي حسني

 

مست از غم توام غم تو فرق می کند
محو توام که عالم تو فرق می کند


با یک نگاه می کشی و زنده می کنی
مثل مسیح ، نه، دم تو فرق می کند


یک دم نگاه کن گه مرا زیر و رو کنی
باید عوض شد آدم تو فرق می کند


تنها کمی به من نظر لطف می کنی؟
آقای مهربان! کم تو فرق می کند


زخمی است در دلم که علاجی نداشته است
جز مرحمت که مرهم تو فرق می کند


اشک غمت برای من احلی من العسل
گفتم  برای من غم تو فرق می کند


صلح تو روضه است حماسه است غربت است
ماهی تو و محرم تو فرق می کند


باید خیال کرد تجسم نمود؛ نه ؟
نه؛ گنبد تو پرچم تو فرق می کند


لختی بخند قافیه ام را بهم بریز
آقای من! تبسم تو فرق می کند

سید محمد رضا شرافت

بالی گشوده است و چنان پیش می رود // طفلان حضرت زینب(س)

 

بالی گشوده است و چنان پیش می رود

کز حد کودکانه خود بیش می رود

 

اصلا عجیب نیست که غوغا بپا کند

آری حلالزاده به داییش می رود

 

موج حماسه است که در قلب دشمنش

با هر قدم تلاطم تشویش می رود

 

مادر دلش گرفته از این خاک کوفه وار

از بس که او شبیه علی پیش می رود

 

لبخند بر لبش تن او غرق خون شده

امضا شده است برگ رهاییش ...می رود

سید محمد رضا شرافت

 

شب شب اشک و تماشاست اگر بگذارند // تشنه ای آه... // نجواي حسيني

 

شب شب اشک و تماشاست اگر بگذارند

لحظه ها با تو چه زیباست اگر بگذارند

 

فکر یک لحظه بدون تو شدن کابوس است

با تو هرثانیه رویاست اگر بگذارند

 

مثل قدش قدمش لحن پیمبروارش

روی فرزند تو زیباست اگر بگذارند

 

غنچه آخر چقدر آب مگر می خواهد؟

عمر طفل تو به دنیاست اگر بگذارند

 

ساقیت رفته و ای کاش که او برگردد

مشک او حامل دریاست اگر بگذارند

 

آب مال خودشان چشم همه دلواپس

خیمه ها تشنه سقاست اگر بگذارند

 

قامتش اوج قیام است قیامت کرده است

قد سقای تو رعناست اگر بگذارند

 

سنگ ها در سخنت هم نفس هلهله ها

لحن قرآن تو گیراست اگر بگذارند

 

تشنه ای آه و دارد لب تو می سوزد

آب مهریه زهراست اگر بگذارند

 

بر دل مضطرب و منتظر خواهر تو

یک نگاه تو تسلاست اگر بگذارند

 

آمد از سمت حرم گریه کنان عبدالله

مجتبای تو همین جاست اگر بگذارند

 

رفتی و دختر تو زمزمه دارد که کفن

کهنه پیراهن باباست اگر بگذارند

سید محمد رضا شرافت

 

حال ما در غم عظمای تو دیدن دارد // نجواي حسيني

 

حال ما در غم عظمای تو دیدن دارد

در غم تشنگی ات اشک چکیدن دارد

 

تو بخوان باز بخوان باز که از لب هایت

صوت قرآن بروی نیزه شنیدن دارد

 

چقدر بوی دل و موی پریشان آورد

از سر نیزه نسیمی که وزیدن دارد

 

خیزران بر لب تو می زند آتش بر دل

می کشم آه که این آه کشیدن دارد

 

گاه گاه از دل آشفته خود می پرسم

غنچه ای خشک که پرپر شده ، چیدن دارد؟

 

عید قربان شده و نوبت تو شد اما

خنجر این بار چرا قصد بریدن دارد؟

 

کاروان تو کجا و من خسته اما

دل من هم بخدا شوق رسیدن دارد

سید محمد رضا شرافت