من مثل تو و تو مثل من چشم به راه // آدینه ی فراق
من مثل تو و تو مثل من چشم به راه
ما چشم به راه مردی از کوچه ی ماه
بگذار دوباره جمعه را صرف کنیم:
ندبه، گریه، عهد، فرج ... باز گناه!
محمّدحسین ملکیان
من مثل تو و تو مثل من چشم به راه
ما چشم به راه مردی از کوچه ی ماه
بگذار دوباره جمعه را صرف کنیم:
ندبه، گریه، عهد، فرج ... باز گناه!
محمّدحسین ملکیان
خدا کند که بیاید مسافری که نیامد
و کوچه کوچه بنازم به عابری که نیامد
دوباره مثل گذشته تمام فاصله ها را
غزل غزل بنویسم به شاعری که نیامد
همیشه غربت اینجا فقط نصیب دل من
شریک غربت من کو؟ مهاجری که نیامد
به پلک پلک نگاهم دخیل خاطره بستم
و رو به پنجره کردم به زائری که نیامد
شکست بغض غرورم در انتظار عزیزی
دعا کنید بیاید مسافری که نیامد
عمری در انتظار نشستم، نیامدی
دل را به روی غیر تو بستم، نیامدی
دل را برای آمدنت مهربان من!
روزی هزار بار شکستم، نیامدی
امروز هم که با همه ی بی پناهی ام
عاشق تر از همیشه ات هستم، نیامدی
گفتم اگر بیایی ای مهربان ترین!
بعد از خدا، تو را بپرستم، نیامدی
گفتند سبزپوش تو از کعبه می رسد
هر جمعه رو به قبله نشستم، نیامدی
مجتبی تونه ای
مرا از جمعه ها آغاز کن، از شنبه بیزارم
که از حس غریب و مبهم آدینه سرشارم
من از تعطیل چشمان شما... ،نه! بر نمیگردم
خدا هم خواسته پس من کیم تا دست بردارم ؟
غروب و انتظار و پنجره شد مال من آقا
کمی تعجیل کن آشفته از این جمعه بازارم
به شوقت چشمهای خسته را تا عشق می آرم
از این جا میرسی باشد بگو تا چند بشمارم ؟
برایم هفته از دیدار تو آغاز میگردد
مرا از جمعه ها آغاز کن از شنبه بیزارم ...
چشمههاي نور را از ديده جاري ميكنيم
تا بيائي جمعهها را بيقراري ميكنيم
در شقايقزارها با اشك سرداران عشق
ردّ پاي خستهات را مشكباري ميكنيم
لحظههاي غيبت را در چراغتان دل
تا طلوع آفتابت گه شماري ميكنيم
با كبوترهاي عاشق درركاب آسمان
لحظههاي ديدنت را ماندگاري ميكنيم
در حضور سبزت اي سرگرمي آدينهها
كوچههاي شهر را آيينه كاري ميكنيم
نام زيباي تو را با واژههاي بكر و ناب
گه چو دريا بيكران گاه آبشاري ميكنيم
جمكراني ميشويم و در زلال ندبهها
تا ظهور دولتت اختر شماري ميكنيم
نرگستان ميشود هر جمعه سمت چشمهها
تا به يادت باغ دل را آبياري ميكنيم
نيمه شعبان تو را با تو غزل اي نوح عشق
در نيستان قلم از ديده جاري ميكنيم
تا سپيده سربرآرد از گريبان فلق
همچو حامد تا سحر شبزندهداري ميكنيم
چشم تمام آینه ها روشن، چون جلوه گاه حضرت بارانند
دارند با وضوی تماشایش، از روی خود غبار می افشانند
مانند عشق خانه برانداز است، عطرش که بوی نرگس شیراز است
محتاج وصف بی حد و اندازه است، این روز مژده داده ی بی مانند
از دیدن تو سیر نخواهد شد، چشمی که روزه بوده هزاران سال
بنشین ببینمت دل سیر آقا، مانند من چقدر فراوانند
کعبه سرود مقطع شعرش را، بیت دوازده به غزل پیوست
تکمیل شد تغزل حج، عشاق لبیک گوی مصرع پایانند
این شعر نذر چل سحر آمین است، امروز ادا شده است که آدینه است
صبح است و با ندای "انا المهدی"، مردم دعای ندبه نمی خوانند
نجمه سادات هاشمی
باران لحظه های پر از خشکـسالـیَم!
احساس آبیِ غزلِ احتمالـیَم!
در این اتاق یک_دو_سه متری م ، دلخوشم
با رنگ آسمانی ِ گلهای قالـیَم
تا کی صدای آمدنت طول می کشد؟
پیغمبر قبیله! امام اهالـیَم!
وقتی غروب می شود و گریه می کنی
آیا نمی شود به نگاهت بـمالـیَم
دنبال ارتفاع ِ خودم آمدم، اگر
اطراف گیوه های تو در این حوالـیَم
ای رمز جدول همه ی "جمعه نامه ها "
تنها جواب آئنه های سوالیم!
یک روز هم اذان ترا پخش می کنند
از پشت بام حنجره های بلالـیَم
تو لحجه ی زبان خدائی و من ولی
از پایه ریزهای زبانهای لالـیَم
حالا کنار چشم تو لُکنت گرفته ام
من دوستدالَمت، آیا دوست دالـیَم!؟
علي اكبر لطيفيان
در اضطراب چه شبها که صبح شان گم شد
چـه روزهـا کــــه گـرفـتـــــار روز هـفــــتـم شد
چه قدر هفته پر از شنبه شد، به جمعه رسید
و جـمـعــــه روز تـفــــرّج بـــــرای مـــــردم شـد!
چه قــدر شنبـه و یـک شنبـه و دوشنـبه رسید
ولی همـیشه و هـر هـفـتـه جـمـعـه هـا گم شد
چه هفتهها که رسید و چه هفتهها که گذشت
شمـارشی کــه خلاصـه بـه چـنـد و چـنـدم شد
و هـفـتـهای که فـقـط ریـشه در گذشتن داشت
بـرای شعـله کـشیـدن بـه خـویـش هـیـزم شد
نـه شنـبـه و نـه بـه جـمـعـه، نـه هیـچ روز دگر
در انتــظار تـو قـلـبـی پـــر از تـلاطـــــم شد !؟
کـــدام جــمـعـه مـــوعـــود میزنـی لـبـخـنـد
بـه این جـهـان کـه پـر از قـحطی تبسم شد؟
بــرای آمــدنـت جـــمــعــهای مـعـــیــن کـــن
کـه هـفتـهها همـهشـان خـالی از تـرنـم شد
محمد علی صولی
باز هم بگیر، ای دل غمآشنا! بگیر
آسمان! ببار و جانب دل مرا بگیر
بیتو كنج این خرابهها غریب ماندهایم
باز هم بیا سراغ از این غریبهها بگیر
دشنهزار بینهایتی است دشت روبهرو
زیر بازوان دوستان كور را بگیر
ای كه رام دستهای توست آب و باد و رعد
دست از آستین برآر و راه بر بلا بگیر
خون لاله روی دست باد لخته میشود
اي امید باغ، انتقام لاله را بگیر
باز جمعهای گذشت و حاجتم روا نشد
ای دل، ای دل امیدوار من، عزا بگیر
حمید رضا شکارسری
|
جـمـعــههـا طـبـع مـن احــســاس تـغزل دارد |
|
نـاخـودآگـاه بـه سـمـت تـو تـمایل دارد
|
|
بـی تـو چـنـدیـسـت کـه در کـار زمیـن حـیرانم |
|
مـانـدهام بـی تـو چرا باغچهام گل دارد
|
|
شـایـد ایـن بـاغـچـه ده قـرن بـه استـقـبـالــت |
|
فـرش گـسترده و در دست گلایل دارد
|
|
تـا بـه کـی یـکسـره یـکریـز نباشی شب و روز |
|
مـاه، مـخـفـی شدنـش نیز تعادل دارد
|
|
کودکی فـال فروش است و به عشقت هر روز |
|
میخـرم از پـسرک هـر چـه تفال دارد
|
|
یـازده پــله زمــیــن رفــت بـــه سـمت ملکـوت |
|
یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد
|
|
هیچ سنگـی نـشود سـنـگ صـبـورت، تـنـهــا |
|
تـکـیــه بـر کعبه بزن، کعبه تحمل دارد |
سید حمید رضا برقعی
چقدر چله نشینی؟... چهل... چهل... تا چند؟
چقدر جمعه گذشت و نیامدی، سوگند
به دانه دانه تسبیح مادرم، موعود!
که بی تو هیچ نیامد به دیدنم لبخند
که روزها همه مثل هماند- سرد و سیاه-
غروبها و سحرهاش خستهام کردند
کشاندهاند مرا روزها به تنهایی
گمان کنم که مرا منتظر نمیخواهند!
*
تو نیستی و جهانم پر از فراموشیست
جهان عاشقیام را غروبها آکند...
تو نیستی که قیامت کنی به آن قامت
تو نیستی که درختان به خویش میبالند!
تو نیستی و... چقدر از زمان من باقیست
چقدر بی تو بگویم غزل غزل، یکبند
به چشمهای کسی احتیاج دارد که
زند به شاخه ادراک خاکیاش پیوند
به چشمهای کسی که شبیه یک منجی
زلال، آبی، روشن- شبیه تو- باشند
چقدر چله نشینی؟ چقدر ندبه و اشک؟
چقدر بی تو سرودن قصیدههای بلند؟
امیر اکبرزاده
ندبه خوانیم تو را هر سحر آدینه
تو كدام آینه ای ؟ صلّ علی آیینه
تو كدام آینه ای، ای شرف الشمس غریب
كه زد از دوری دیدار تو چشمم پینه
از همه آینه ها چشم رها كرده تری
می زنند آینه ها سنگ تو را بر سینه
لوح محفوظ خدا! آینگی كن یك صبح
كه جهان پر شده از آتش و كفر و كینه
در همه آینه ها نام تو را كاشته ایم
ندبه خوانیم تو را هر سحر آدینه
علیرضا قزوه
دارد زمان آمدنت دیر می شود
دارد جوان سینه زنت پیر می شود
وقتی به نامه عملم خیره می شوی
اشک از دو دیده ی تو سرازیر می شود
کی این دل رمیده ی من هم زُهیروار
در دام چشم های تو تسخیر می شود؟
این کشتی شکسته ی طوفان معصیت
با ذوق دست توست که تعمیر می شود
حس می کنم که پای دلم لحظه ی گناه
با حلقه های زلف تو درگیر می شود
در قطره های اشک قنوت شب شما
عکس ضریح گمشده تکثیر می شود
تقصیر گریه های غریبانه ی شماست
دنیا غروب جمعه چه دلگیر می شود
وحید قاسمی
شروع می شود این شعر ، بی تو با جمعه
و ایستاده زمان ، بین این دو تا جمعه
چقدر بی تو جهان مثل جمعه بازار است
و گفته اند که می آیی ، از قضا جمعه
مورخ چه زمانی ؟ یک یک یک بود
که انتظار تو آغاز شد ، الی جمعه
و جمعه روز جهانی توست در تقویم
چنان که از همه دنیاست روز ما جمعه
امام جمعه ی دنیا ! تو را خدا دیگر
بیا تمام کن این انتظار را جمعه
مریم آریان
|
صبح بى تو رنگ بعد از ظهر یك آدینه دارد |
|
بى تو حتى مهربانى حالتى از كینه دارد
|
|
بى تو مى گویند تعطیل است كار عشقبازى |
|
عشق اما كى خبر از شنبه و آدینه دارد
|
|
جغد بر ویرانه مى خواند به انكار تو اما |
|
خاك این ویرانه ها بویى از آن گنجینه دارد
|
|
خواستم از رنجش دورى بگویم یادم آمد |
|
عشق با آزار خویشاوندى دیرینه دارد
|
|
در هواى عاشقان پر مى كشد با بى قرارى |
|
آن كبوتر چاهى زخمى كه او در سینه دارد
|
|
ناگهان قفل بزرگ تیرگى را مى گشاید |
|
آن كه در دستش كلید شهر پر آیینه دارد |
قیصر امین پور
عصر جمعه شد و محبوب دل ما نرسید
بهر این مردم دلسوخته مولا نرسید
عصر جمعه شد و دل باز پریشان شده است
سینهی خستهی ما منزل طوفان شده است
عصر جمعه شد و باز آه و غم و دلتنگی
حسرت و اشک و امید حرم و دلتنگی
عصر جمعه شد و وقت است صدایش بزنیم
در فراقش همه یکدست صدایش بزنیم
همه یکدست بگوییم بیا آقا جان
پسر فاطمه و شیر خدا آقا جان
برس از راه بیا تا همه با هم برویم
کربلایی شده در ماه محرم برویم
تو کجا شال عزا را به کمر میبندی؟
همره سینه زنان بار سفر میبندی؟
کربلا شیون و غوغاست تو خود میدانی
نوحهخوان حیّ تعالاست تو خود میدانی
کربلا در وسط شعلهی غم میسوزد
لب گل در عطش اهل حرم میسوزد
کربلا قحطی آب است علی بیتاب است
توی قنداقه کباب است علی بیتاب است
شیر در سینهی مادر ز عطش خشکیده
لب چون غنچهی اصغر ز عطش خشکیده
تشنگی بر جگر غنچه فشار آورده
پسری را پدری بهر شکار آورده
پسری از پسر فاطمه با تیر نگاه
زد به چشمان عدو زد وسط قلب سپاه
لشکر خصم به هم ریخت از این نوع نبرد
مثل طوفان که در آویخته با برگی زرد
عمر سعد که از هیبت اصغر آشفت
روی بر لشکر خود کرد و به فریادی گفت:
حرمله زود بیا تیر و کمان را بردار
تیر در چلهی بی رحم کمانات بگذار
حرمله گفت: پدر را بزنم یا که پسر
گفت: حلق پسر خفته در آغوش پدر
تیر بر چله نهاد و به هدف کرد نگاه
ناگهان تیر به قصد گلو افتاد به راه
همه دیدند که طوفان جفا تا که وزید
گوش تا گوش علی را ستم تیر درید
*
حجت حق! پسر فاطمه! از راه بیا
روضه خوان عطش و علقمه! از راه بیا
لحظهای نیز بیا هیات ما اشک بریز
برکت داده به این بزم عزا اشک بریز
مصطفي كارگر
عبدالرحيم سعيدي راد
هجر تو زدرد و داغ دلگــیرم کرد
اندوه و غــــم زمان زمینگیرم کرد
گفتند که جمعه میرسی از کعــــــبه
این رفتن جمعه جمعه ها پیرم کرد
سید محمد رضا هاشمی زاده
من گريه ميريزم به پاي جادهات، تا
آئينه کاري کرده باشم مقدمت را
اوّل ضمير غائب مفرد کجائي؟
اي پاسخ آدينههاي پر معمّا
بي تو سروديم آنچه بايد ميسروديم
يعني در آورديم باباي غزل را
حتمّي ِ بي چون و چراي سبز برگرد...
راحت شويم از دست اما و اگرها
آب و هواي خيمهي سبزت چگونه است؟
اينجا گهي سرد است و گاهي نيست گرما
بهر ظهور امروز هم روز بدي نيست
اي تکسوار جادههاي رو به فردا
آقا، صداي پاي سبز مرکب توست
تنها جواب اينهمه «ميآيد آيا؟»
يک جمعه ميبينيد نگاه شرقي من
خورشيد پيدا ميشود از غروب دنيا
آقا نماز جمعهي اين هفته با تو
پاي برهنه آمدن تا کوفه با ما
علياکبر لطيفيان
دست تو باز می کند پنجره های بسته را
هم تو سلام می کنی رهگذران خسته را
دو باره پاک کردم و به روی رف گذاشتم
آینه ی قدیمی غبار غم نشسته را
پنجره بی قرار تو کوچه در انتظار تو
تا که کند نثار تو لاله ی دسته دسته را
شب به سحر رسانده ام دیده به ره نشانده ام
چشم به راه مانده ام جمعه عهد بسته را
این دل صاف کم کمک شدست سطحی از ترک
آه شکسته تر مخواه آینه شکسته را...
سهيل محمودي
شروع قصه با برگشتن تو
کجا ما و کجا برگشتن تو
ولی نه مانده از چشم انتظاری
فقط یک ندبه تا برگشتن تو
***
دلی سبز و تناور داشت گلدان
نگاهی خیره بر در داشت گلدان
دو رکعت ندبه خواند و منتظر شد
نباریدی ترک برداشت گلدان
***
شکفتن، آرزو، لبخند، جمعه
جهان را گرچه آکندند جمعه
گذشت و باز هم باران نبارید
تحمل تا به کی، تا چند جمعه؟
سید حبیب نظاری
چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوباره صبح، ظهر، نه! غروب شد نیامدی
مهدی جهاندار
غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی
غروب، اینهمه غربت، چرا نمیآیی؟
زمین به دور سرم چرخ میزند، پس کی
تمام میشود این روزهای یلدایی؟
کجاست جاذبهات آفتابِ من؟ خسته است
شهابِ کوچکت از این مدارپیمایی
کبوترانه دلم را کجا روانه کنم؟
کجاست گنبد آن چشمهای مینایی؟
تمام هفته دلم را به جمعه خوش کردم
غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی...
پانتهآ صفایی بروجنی
حل میشود شکوهِ غزل در صدای تو
ای هرچه هست و نیست در عالم فدای تو
هر شب به روز آمدنت فکر میکنم
هر صبح بیقرارترینم برای تو
بیدار میشویم از این خوابِ هولناک
یک صبح جمعه با نَفَسِ آشنای تو
آدینهای که میرسی و پهن میشود
چون فرش، آسمانِ دلم زیر پای تو
یکروز گرم و روشن و سرشار میشویم
در خلسهای که میوزد از چشمهای تو
روزی که با شروع کلام تو ـ مثل قند
حل میشود شکوهِ غزل در صدای تو
پانتهآ صفایی بروجنی
دل را پر از طراوت عطر حضور کن
آقا تو را به حضرت زهرا ظهور کن
آخر کجایی ای گل خوشبوی فاطمه
برگرد و شهر را پر از امواج نور کن
شب های جمعه یاد تو بیداد می کند
آدینه ای زکوچه دنیا عبور کن
آقا چقدر فاصله اندوه انتظار
فکری برای این سفر راه دور کن
زین کن سمند حادثه را تکسوار عشق
جان را پر از شراره غوغا و شور کن
آقا چقدر ضجه زنیم و دعا کنیم
یا بازگرد یا دل ما را صبور کن
پروانه نجاتی
در باغ گل برآتش نمرود می رسد
با شعر با صدای دف و عود می رسد
این بار هم به تارک طاغوت می خورد
سنگی که از فلاخن داوود می رسد
پیغمبران آمده، رفته، مبارک است
او که نوید مصحفتان بود می رسد
ای دست های سبز دعا گل برآورید
او گرچه دیر کرده ولی زود می رسد
جزاو به هیچ حادثه ای دل نبسته ایم
موعود جمعه، جمعه موعود می رسد
مهدی فرجی