...و به همراه همان ابر که باران آورد//نجوای معصومه ای

به بهانهء هفده روز اقامت حضرت معصومه(س) در بیت النور قم

...و به همراه همان ابر که باران آورد
مهربانی خدا در زد و مهمان آورد

باد یک نامهء بی واژه به کنعان آورد
بوی پیراهنی از سوی خراسان آورد

به سر شعر هوای غزلی زیبا زد
دختر حضرت موسی به دل دریا زد

چادرش دست نوازش به سر دشت کشید
دشت هم از نفس چادر او گل می چید

چه بگویم که بیابان به بیابان چه کشید
من به وصف سفرش هیچ به ذهنم نرسید

باور این سفر از درک من و ما دور است
شاعرانه غزلی راهی "بیت النور" است

آمد اینگونه ولی هر چه که آمد نرسید
عشق همواره به مقصود به مقصد نرسید

که اویس قرنی هم به محمد(ص) نرسید
عاقبت حضرت معصومه(س) به مشهد نرسید

ماند تا آینهء مادر دنیا باشد
حرم او حرم حضرت زهرا(س) باشد

صبح شب می شد و شب نیز سحر هفده روز
چشم او چشمه ای از خون جگر هفده روز

بین سجاده ، ولی چشم به در هفده روز
چشم در راه برادر شد اگر هفده روز

روز و شب پلک ترش روضه مرتب می خواند

شک ندارم که فقط روضهء زینب می خواند 


   سید حمید رضا برقعی

روی قبرم بنویسید که خواهر بودم//شهادت حضرت معصومه(س)//نجوای معصومه ای

روی قبرم بنویسید که خواهر بودم
سالها منتظر روی برادر بودم
روی قبرم بنویسید جدایی سخت است
اینهمه راه بیایم ،تو نیایی سخت است
یوسفم رفته واز آمدنش بی خبرم
سالها میشود واز پیرهنش بی خبرم
روی قبرم بنویسید ندیده رفتم
با تن خسته وبا قد خمیده رفتم
بنویسید همه دور ربرم ریخته اند
چقدر دسته ی گل روی سرم ریخته اند
چقدر مردم این شهر ولایی خوبند
که سرم را نشکستند خدایی خوبند
بنویسید در این شهر سرم سنگ نخورد
به خداوند قسم بال وپرم سنگ نخورد
چادرم دور وبرم بود وبه پایی نگرفت
معجرم روی سرم بود وبه جایی نگرفت
...من کجا شام کجا زینب بی یار کجا؟
من کجا بام کجا کوچه وبازار کجا؟
بنویسید که عشاق همه مال هم اند
هر کجا نیز که باشند به دنبال هم اند
گر زمانی به سوی شاه خراسان رفتید
من نبودم به سوی مرقد جانان رفتید...
روی قبرش بنویسید برادر بوده
سالها منتظر دیدن خواهر بوده
روی قبرش بنویسید که عطشان نشده
بدنش پیش نگاه همه عریان نشده
بنویسید کفن بود،خدایا شکرت
هرچه هم بود بدن بود خدایا شکرت
یار هم آنقدری داشت که غارت نشود
در کنارش پسری داشت که غارت نشود
اوکجا نیزه کجا گودی گودال کجا؟
اوکجا نعل کجا پیکر پامال کجا؟
...
بنویسید سری بر سر نی جا میکرد
خواهری از جلوی خیمه تماشا میکرد


علی اکبر لطیفیان

حرم امن تو کافی است هراسان شده را // نجوای معصومه ای


حرم امن تو کافی است هراسان شده را

مثل شه راه بده آهوی گریان شده را

 

 

دل سپردیم به آن معجزه ی چشمانت
تا که آباد کنی خانه ی ویران شده را

 

مِهر تو باعث خاموشی آتشـدان است
خارج از دست خلیل است ، گلستان شده را

 

گندم ری به تنور کرمت پخته شود
از تو داریم پس این مزرعه ی نان شده را

 

هرچه شد خرج حرم ارزش او بیشتر است
از طلا حرف نزن، نقره ی ایوان شده را

 

به درخانه ی تو بسته و وابسته شدیم
چه نیازی است به جنّت سگ دربان شده را

 

گر قرار است جبینش به قدومت نرسد
کافرش بیش نخوانیم مسلمان شده را

 

در محلّه خبر لطف تو   بهتر پیچید
پخش کردند اگر قصه مهمان شده را

 

شدنی نیست کرم داشته باشی ، امّا
دستگیری نکنی دست به دامان شده را

 

پنجره ساخته ای دور ضریح کرمت
تا ببندند به آن زلف پریشان شده را

 

ما فقط ظاهری از اوج تو را می بینیم
گذری نیست به معراج ِ تو حیران شده را

 

جلوه ای کردی و زهرای پر از جذبه ی تو
تا قم آورد دل شاه خراسان شده را


علی اکبر لطیفیان


«آن يار کزو خانه‌ي ما جاي پَري بود//نجوای معصومه ای//////

 

«آن يار کزو خانه‌ي ما جاي پَري بود
سر تا قدمش چون پري از عيب بري بود»
انگار در اعماق نگاهش خبري بود
در شهر خودش بود و دلش در سفري بود

مي‌رفت دلت كوي به كو، خانه به خانه
«جمعي به تو مشغول و تو فارغ ز ميانه»

با اشک گره خورده چه دل‌ها به ضريحت
قم بانمک از برکت لبخند مليحت
اي فاطمه! من عاشق اين نامِ صريحت
تو مريم پاکي که به دنبال مسيحت ـ

تا مشرق ميخانه‌ي خورشيد دويدي
بي‌تاب به درياچه‌ي مهتاب رسيدي

 
انگار کسي رو به خراسان به نماز است
با چادر سبزي که پر از عطر حجاز است
«اَلمِنَّتُ لِلَّـه که درِ ميکده باز است»
مستي ـ به خدا ـ پيش دو چشم تو مجاز است

من مست‌ترين حوض تواَم حضرت مهتاب!
از اين همه اشك است اگر شور شد اين آب

در سفره‌ي مهمان تو جز نور خدا نيست
هر لقمه مگر با نمک نام رضا نيست
از شوق تو در صحن و خيابان تو جا نيست
کس نيست که در دامن مهر تو رها نيست

حق است اگر يوسف ما هم به تو نازد
يك مسجد و ميخانه كنار تو بسازد

آنقدر بزرگي كه دل قافله‌ها را …
آنقدر كريمي كه همه فاصله‌ها را …
آنقدر عزيزي كه تمام گله‌ها را …
ـ از قافيه بگذرـ بگشا اين گره‌ها را

نزديك ترين سنگ صبور دل مايي
هم دامن زهرايي و هم دست رضايي

...

باز زمان نماز شد که بیایی//ولادت حضرت معصومه(س)//نجوای معصومه ای////

باز زمان نماز شد که بیایی
موقع نذر و نیاز شد که بیایی
دور و برت را برادران که گرفتند
کوچه برای تو باز شد که بیایی

پرده کناری زد و چو ماه درآمد
فاطمه با چادری سیاه درآمد
ماه که عمری اسیر حسن خودش بود
تا که تو را دید از اشتباه درآمد

حال و هوایی گرفته خانه‌ی «موسی»
تا که برای پدر شدی «ید بیضا»
مرهم او - تا که می‌رسید به خانه-
گرمی دست تو بود، «اُمّ اَبیها» !

تا سحر اینجا لب تو زمزمه دارد
باز ز اسمت خلیفه واهمه دارد
بَه! که چه مَست‌ند کوچه‌های مدینه
مست ردایی که عطر فاطمه دارد

یوسفِ تو رفت و رفته‌ای به هوایش
رشته‌ی دل را سپرده‌ای به خدایش
هیچ نمی‌خواهی از خدای «رضایت»
قلب تو راضی شده فقط به «رضا»یش
 
گوشه‌ی صحن تو غصه راه ندارد
«خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد»
این دل آلوده عاشقت شده اما
غیر همین اشک‌ها گواه ندارد

راه حرم دور و آستان تو نزدیک
قافله‌ها خسته، سایه‌بان تو نزدیک
سفره‌ات آنقدر بی‌ریا و صمیمی است
تا که نشسته‌ست میهمان تو نزدیک

دم زدن از عشق در جوار تو خوب است
صحبت مشهد فقط کنار تو خوب است
مثل غباری که مانده است به کفشی
بوسه به دستان کفشدار تو خوب است

تا که شفاعت خدا به چشم تو بخشید
در ته چشمانمان امید درخشید
حضرت معصومه تو... تو... چه بگویم!؟
واژه کم آورده‌ام دوباره، ... ببخشید!

 قاسم صرافان

و دانه ريخت بيايي کبوترش باشي// نجوای معصومه ای / / /

و دانه ريخت بيايي کبوترش باشي
دوباره آينه‌اي در برابرش باشي

نه اينکه پر بکشي و به شهر او نرسي
ميان راه پرستوي پرپرش باشي

«مدينه» شهر غريبي براي «فاطمه»‌هاست
نخواست گم شده‌اي مثل مادرش باشي

خدا تو را به لب خشک ماهيان بخشيد
و خواست جلوه‌اي از حوض کوثرش باشي

به «قم» رسيدي و گم کرد دست و پايش را
چو ديد آمده‌اي سايه‌ي سرش باشي

اجازه خواست که گلدان مرمرت باشد
و تا هميشه تو ياس معطرش باشي

نگاه تو همه را ياد او مي‌اندازد
به چهره‌ات چه مي‌آيد که خواهرش باشي

خدا نخواست تو هم با «جوادِ»کوچکِ او
گواه رنج نفس‌هاي آخرش باشي

نخواست باز امامي کنار خواهر خود ...
نخواست «زينبِ» يک شام ديگرش باشي

قاسم صرافان

«موسی» که دید حال و هوایت دادت به دست‌های «رضا» یت// ولادت حضرت معصومه(س)// نجوای معصومه ای

 

«موسی» که دید حال و هوایت دادت به دست‌های «رضا» یت
اشکی نشست گوشه‌ی چشمش تا «فاطمه» زدند صدایت

از جنس آسمانی و نوری، از چشم باز پنجره دوری
بین برادران غیوری، خورشید هم ندیده ردایت

رنج سفر برای تو آسان، شب از قبیله‌ی تو هراسان
شد قبله‌ی دل تو خراسان، ای عطر دوست قبله نمایت!

من تشنه‌ای رسیده به دریا، با آرزوی دیدن «زهرا»
دربان! بگو ملیکه‌ی قم را: از راه آمده‌ست گدایت

کنج ضریح سر بگذارد، این خادمت اگر بگذارد
وقتی گُلی شبیه تو دارد، حق است سجده رو به خدایت

لبخندِ شهر تو نمکین است، قم قلب مهربان زمین است
ما هر چه داشتیم همین است: جان‌های ما، «کریمه»! فدایت

ای دختر یگانه‌ی مادر! ای ـ بعداز اوـ تو از همه بهتر!
مثل «علی» نیامده دیگر، کو همسری به شأن سرایت؟

می‌بارد از ضریح تو رحمت، از آسمان اسم تو عصمت،
از «اشفعی لنا»ی تو «جنت»، وا کرده در، به‌ روی گدایت

این شاعرت دلش شده آهو، آهو اسیر شهر و هیاهو
اذن زیارتی بده بانو! این شعر را نخوانده برایت

...

باز غزال  غزلم  گم شده // نجوای معصومه ای

 

باز غزال  غزلم  گم شده

گمشده ی خانه ی  خانم شده

 

باز هوای غزل شعر من

دلزده از زمزمه ی خم شده

 

ای حرم ات همدم بی تاب ها

مرغ دلم در پی تو گم شده

 

چند نفر مانده به دادم رسی ؟

زخم دلم رتبه ی چندم شده ؟

 

بال و پرم ، بال و پرم باز کن

ساقی می ، رانده ی مردم شده

 

بانوی اکرام پناهم بده

قمری دل غرق تلاطم شده

 

عمه ی سادات غزال دلم

زائر هر روز و شب قم شده

مریم توفیقی

 

دست مرا گرفت وبه دست قلم گذاشت // خواهر بهشت // نجوای معصومه ای

 

دست مرا گرفت وبه دست قلم گذاشت

حسی که باز پای مرا درحرم گذاشت

حسی که اشکوار به چشمم قدم گذاشت

به لبم دم به دم گذاشت ((اشفعی لنا)) تا

پس از کنار هجره ی پروین که رد شدم...

بی اختیار شعر سرودن بلد شدم

در این حرم که آمده ام پا به پای عشق

عاشق شدن دعای من است و دعای عشق

مادست خالی آمده ایم ای خدای عشق

اذن دخولمان بده محض رضای عشق

تا چشم کار می کند اینجا کرامت است

اینجا شفیعه هست پس این جا قیامت است

ما اشک می شویم که بارانمان کنی

ما درد میشویم که درمانمان کنی

مارا غریب و بی کس و بی خانمان کنی

تا شب نشین صحن شبستانمان کنی

یادش بخیر ماه مبارک‌ بهار تو

سی جزء عشق خوانده شده در کنار تو

خوش روییت نبود چنین رو نمی زدیم

نورت نبود با دل شب مو نمی زدیم

صحنت نبود دست به جارو نمی زدیم

بالا اگر نبودی  زانو نمی زدیم

ما با حضور لطف تو حاجت نداشتیم

ما بی حضور لطف تو بهجت نداشتیم

بال فرشته است و قدم های مردم است

در حوض صحن آینه اش آسمان گم است

دیگر نگرد مادرمان در همین قم است

((اینجا که آب هست چه جای تیمم است؟))

گفتند باز می شود از قم در بهشت

مارا ببر بهشت تو  ای خواهر بهشت

آهو شدیم در دل صیادمان ببر

پروازمان بده به گهر شادمان ببر

یک لحظه سمت پنجره فولادمان ببر

در هشت هشت لحظه ی میلادمان ببر

مشهد به پاست در سرمان شور عشق تو

پس مال ماست کوچه ی سرشور عشق تو

 

 

حسینیه ی قمی ها واقع در کوچه سرشور شاهد لحظات خوب اردوی مشهد ما می باشد...

*

مجید تال

  

اى دختر عقل و خواهر دین // نگین خاتمیّت // نجوای معصومه ای

 

اى دختر عقل و خواهر دین

وى گوهر دُرج عزّ و تمکین


عصمت شده پاى بند مویت

اى علم وعمل مقیم کویت


اى میوه شاخسار توحید

همشیره ماه ودخت خورشید


وى گوهر تاج آدمیّت

فرخنده نگین خاتمیّت


شیطان به خطاب قم براندند

پس تخت تو را به قم نشاندند


کاین خانه بهشت و جاى حوّاست

ناموس خداى جایش اینجاست


اندر حرم تو عقل مات است

زین خاک که چشمه حیات است


جسمى که دراین زمین نهان است

جانى است که در تن جهان است


این ماه منیر و مهر تابان

عکسى بود از قم و خراسان


ایران شده نور بخش ارواح

مشکات صفت عرش و کرسى


هر کس به درت به یک امیدى است

محتاج تر از همه وحیدى است

 

حضرت آیت الله وحید خراسانی