می خوانمت ای مرهم قلب شکسته // نجوای حسینی

می خوانمت ای مرهم قلب شکسته

ای شاهِ خنجر خورده ی پهلو شکسته

 

می خوانمت چَشمم ببین غرق بلور است

از داغ والایت دل زینب شکسته

 

من در نیازت حنجره بدریده ام، تو

تو در سکوتت عرش را در هم شکسته

 

لب های خشکت، خنجری بر رودها شد

از شرم تو، بحرِ خدا از هم گسسته

 

بانگِ فغان اصغرت در لاله ی گوش

من به فدای حنجر در خون نشسته

 

ماه بنی هاشم صدایت زد برادر

زنگ صدایش خنجری بر قلب خسته

محدثه سعدونی

هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد // كربلا // نجوای حسینی

هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد

نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد

 

خوشا به حال خیالی که در حرم مانده

و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد

 

به یاد چایی شیرین کربلایی ها

لبم حلاوت "احلی من العسل" دارد

 

چه ساختار قشنگی شکسته است خدا

درون قالب شش گوشه یک غزل دارد

 

بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم؟

بگو محبت ما ریشه در ازل دارد

 

غلامتان به من آموخت در میانه ی خون

که روسیاهی ما نیز راه حل دارد

سيد حميدرضا برقعي

(آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند  آیا شود که روزی ما کربلا کنند) // نجوای حسینی

(آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا شود که روزی ما کربلا کنند)

 

ما را که بین روضه به آتش کشیده اند

فردای حشر وارد دوزخ چرا کنند ؟

 

اول مرا به نیمه نگاهی کشانده و

بعدش به آه و گریه مرا مبتلا کنند

 

غیر از قبیله ی علی و فاطمه کجا

شاهان به حال و روز گدا اعتنا کنند ؟

 

دور از مرام و مسلک این خانواده است

یوم الحساب  نوکر خود را رها کنند

 

با اذن مادرش به محرم رسیده ایم

او گفته است تک تک ما را صدا کنند

 

آنان که حر گم شده را هم خریده اند

(آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند)

 

درد نهفته ای که مداوا نمی شود

باید زتربت حرم او دوا کنند

 

سالی گذشت تیره شدم منتظر شدم

تا که مس وجود مرا هم طلا کنند

 

اصلا در این حسینیه ها ، در محرمش

ما را به دین و شرع و خدا آشنا کننند

 

در محضر خدا و ائمه میان عرش

جمع ملائکه همه روضه به پا کنند

 

که کوفیان چگونه جلو چشم فاطمه

سر از تن عزیز پیمبر جدا کنند

 

ای کاش خواهرش به روی تل نبود و یا

لشگر کمی ز شرم نگاهش حیا کنند

 

از بوسه گاه زینب اوچون  نمی شود

پس ناگزیر خنجرشان از قفا کنند

 

در قتلگاه بر سر راس بریده اش

دعوا شده است تا به روی نیزه جا کنند

یاسر مسافر

در طریقت زحمت بسیارها باید کشید // نجوای حسینی

در طریقت زحمت بسیارها باید کشید

تا تقرب منت جام بلا باید کشید

 

یار ما بد نیست از ما یک ملاقاتی کند

گه کریمان را به بالین گدا باید کشید

 

در مسیر دلبر ما چشم پاکی واجب است

گر نظر خورد انتقامش را ز ما باید کشید

 

نیست توجیه قبولی دیدگان خشک را

ازمیان چاه،گاهی آب را باید کشید

 

وقت روضه زودتر از هر چه باید گریه کرد

سفره که آماده شد ،فورا غذا باید کشید

 

الدواء عند الحسین و الشفاء عند الحسین

بهر درمان یافتن دست از دوا باید کشید

 

رفته رفته وقت ما دارد به پایان می رسد

تاکه عمری هست ناز یار را باید کشید

 

رو به قبله کردن ما بین قبر انصاف نیست

صورت ما را به سمت کربلا باید کشید

 

عاشقان بی کفن ها ،با کفن بیگانه اند

بعد مردن روی ما یک بوریا باید کشید

علی اکبر لطیفیان

هزار مرتبه گر سر بُرند از بدنم // نجواي حسيني

هزار مرتبه گر سر بُرند از بدنم

خدا نیاورد آن دم که از تو دل بکنم

 

به نوک نیزه، مجسّم کنم جمالت را

به چوب محمل زینب جَبین دل شکنم

 

تمام عمر سخن از تو گفته ام، چه شود؟

که وقت مرگ بود، نامت آخرین سخنم

 

گریستم به تو، یک عمر و از تو می خواهم

در آخرین نفسم، باز بر تو گریه کنم

 

در آشیانه ي تن با تو بوده ام مأنوس

مباد بی تو از این آشیانه پر بزنم

 

 

سری که خاک تو نبود، به دورش اندازم

دلی که بر تو نسوزد، در آتشش فکنم

 

به خاک کرب و بلا سجده کرده ام عمری

که بوی تربت پاک تو خیزد از کفنم

 

کریم تر ز کریمان روزگار تویی

گناهکارتر از هر گناهکار منم

 

به چشم من، نگهی کن که وقت جان دادن

تو را نگه کنم و جان برآید از بدنم

 

ز سرشکستگی "میثم" از گنه فریاد

مگر به سنگ شما خانواده، سر شکنم

غلامرضا سازگار"میثم"

با نور خود سرشت مرا ناب ناب کن // نجوای حسینی // كربلا

با نور خود سرشت مرا ناب ناب کن

من را برای نوکری ات انتخاب کن

 

هر چند بد حساب شدم، بی وفا شدم

اما مرا ز گریه کنانت حساب کن

 

من را به حق مادرت ارباب رد مکن

امشب بیا به خاطر زهرا ثواب کن

 

اول به دست خالی من یک نگاه ... آه

درمانده را اگر دلت آمد جواب کن

 

در فتنه خیز غفلت و آفات و ابتلاء

قلبم ز دست می رود آخر، شتاب کن

 

یک گوشه از تجلی خود را نشان بده

یک شب برای عاشق خود فتح باب کن

 

در آتش فراق حریم الهی ات

این قلب بی‌شکیب مرا کم عذاب کن

 

من را ببر به جنت الاحرار کربلا

با مسلم و حبیب و وهب ، هم رکاب کن

 

ما تشنه‌ی بصیرت عباس گونه ایم

در قلب های سینه زنان انقلاب کن

 

شیب الخضیب فاطمه ! من کشته‌ی توام

این چهره را ز خون گلویم خضاب کن

*

یوسف رحیمی

گذرم باز در خانه ي ارباب افتاد // نجوای حسینی

 

گذرم باز در خانه ي ارباب افتاد

به دلم بوي خوش سيب و مي ناب افتاد

 

 

قلبت برای حضرت حق،عشق می سرود // نجوای حسینی////////////////

 

قلبت برای حضرت حق،عشق می سرود

کرب و بلا و کوفه و دعوت،بهانه بود

 

هفتاد دو ستاره رسیدند تا به صبح

اما شهید نور تو گشتند زین شهود

 

آن سوی دشت حادثه ماهی ز دست رفت

چشم ستم ز بعد وی آسوده شد، غنود(۱)

 

تنها شدی و نوبت سلطان فرا رسید

آری نبی عشق به معراج پرگشود

 

از دست انبیا به زمین خونتان نریخت

هر قطره را برای شفاعت کسی ربود

 

از دود خیمه ها نه،که از آه اهل بیت

شد آسمان آبی دنیا ز غم کبود

 

بادی بنفش و سرخ برآمد ز قتله گاه

آری بنفشه ای لب خود را به لاله سود

 

ای سربلند اوج قیامت به نیزه بود

کاکنون به خاک پاک تو عالم برد سجود

 

هر لحظه داغ دیدی و مشتاق تر شدی

چون لاله ،داغ بر تو و زیباییت فزود

 

هرچند اهل مکتب تفکیکم،این تویی

تنها دلیل مستند وحدت وجود...

 

کاری که کرده ای به صف کربلای عشق

ای از خدا،شبیه خدا بی نظیر بود

 

ای تشنه تر به ذات خداوند تا به آب

تنها به جام جان تو این،راست می نمود

 

بعد از تو حسرت لبتان ماند بر لبش

دیوانه گشت و کف به لب آورد و سوخت رود

 

در این قمار چون تو کسی پاک باز نیست

ای داده هرچه را،همه را،در ره ودود

 

عشقت نماد حق شد و خونت نمود عشق

ای از نماد برتر و ای برترین نمود

 

اینک بهشت در گرو حب و بغض توست

نفرین به دشمنان تو،از ما تو را درود

1-امام در کنار جسم در خون تپیده ی حضرت ابو فاضل فرمودند:زین پس آسوده می خوابند چشم هایی که از بیم وجود تو خواب نداشتند

سید محمد مجید موسوی گرمارودی

 

تشنه رفتن برا تو  * نجوای حسینی - نجوای زینبی --------------------

تشنه رفتن برا تو | مرثیه خوندن برامن
برنگشتن برا تو | تو خیمه موندن برا من
پر پرواز برا تو | پرهای بسته برا من
خسته رفتن برا تو | این همه خسته برا من
غم امت برا تو | حفظ امامت برا من
دست بیعت برا تو | خط ولایت برا من
قمرامون برا تو | این همه اختر برا من
پسرهامون برا تو | این همه دختر برا من
غم زینب برا تو | تموم غم ها برا من
علی اكبر برا تو | ناله لیلا برا من
اینجا موندن برا تو | تا كوفه رفتن برا من
خواب راحت برا تو | گریه براتون برا من
نیزه خوردن برا تو | رو نی سراتون برا من
علی اصغر برا تو | رباب مضطر برا من
لب خنجر برا تو | بوسه به حنجر برا من
سنگ اینجا برا تو | سنگ های كوفه برا من
زخم غارت برا تو | زخم جسارت برا من
پاره پیرهن برا تو | رنج اسارت برا من
گوش پاره برا من | گریه و ناله برا من
روی نیلی برا من | طفل سه ساله برا من

محمود کریمی

ماه محرم است و دلم باغ پرپر است // محرم// نجوای حسینی

ماه محرم است و دلم باغ پرپر است

در چشم من،دوباره غمی سایه گستر است

ماه محرم است و دو چشم غریب من

با داغ بی بدیل تو ای سرخ! همسر است

در قلب من،قیامتی از کربلای توست

در چشم من، قیامتی از تیغ و خنجر است

فریاد سربریده ی قرآن سرخ عشق!

شایسته ی قیام تو "الله اکبر" است

تو زنده ای ،حقیقت مظلوم تا ابد !

این مرگ سرخ، زندگی سبز دیگر است

جان ها فدای نهضت سرخ تو "یا حسین" !

"هیهات منا الذله" تو را حرف آخر است

این قصه نیست،معجزه ی سرخ عاشقی ست

"کز هر زبان که می شنوم نا مکرر است"

از رستخیز خون تو ،بیدار شد زمین

ظلمت شکست، آینه بازار شد زمین

دریا تو، رودها به لبان تو می رسند

آیینه ها،به نام و نشان تو می رسند

طعم لبان ترد تو را تشنه است آب

دریاچه ها به فصل لبان تو می رسند

رندان تشنه لب که تویی خضر راهشان

پشت عطش،به آب روان تو می رسند

در کربلای خون و خطر ، ای پناه عشق!

آزادگان،به خط امان تو می رسند

"هو" می چکد ز حنجره ات، ای اذان سرخ !

خون جامگان، به بوی اذان تو می رسند

گفتی "فیا سیوف خذینی" به بزم عشق

شش ماهه مرد! دل شدگان تو می رسند

آمد ز راه حرمله و آسمان شکافت

خیل فرشتگان، نگران تو می رسند

با خنجر نشسته به خون، گفته ای اذان

دل برده ای - قسم به خدا - از فرشتگان

ظهر است و عشق،مانده به کرب و بلا غریب

قرآن غریب و قبله غریب و خدا غریب

ظهر است و عشق،در وسط صحنه،بی پناه

در فتنه خیز "حرمله" و "شمر"ها،غریب

ظهر است و داغ و فصل یزید و سپاه تیغ

صبرا علی بلائک و یا ربنا... غریب

" آیا کسی...؟! " ، نمی شنود گوش کوفیان

در گوش باد، مانده صدای خدا غریب

توفان نیزه می وزد و داغ تشنگی

درخیمه ها، اسیر عطش، غنچه ها غریب

تیری هدف گرفته گلوی سپیده را

این غنچه " اصغر " است و خدایا، چرا غریب ؟!

آمد ز راه "شمر" و گلو را برید تیغ

افتاده زیر سم ستوران، خدا غریب!

خورشید سر بریده سر  نیزه می برند

باید بخوانمت به لب نیزه،بند بند

اینک دوباره کرب و بلا، زینب است این

توفان نگار خون خدا،زینب است این

استاده بر چکاد حماسه،چکاد زخم

قامت کشیده تا به خدا،زینب است این

می آید از اسارت شب،سربلند و سبز

بانوی نور و آینه ها،زینب است این

سازش نمی کند به خدا با سکوت شب

فریاد زخم خورده ی " لا "، زینب است این

بانوی صبر،خواهرغم،مادر امید

آیینه دار خوف و رجا، زینب است این

صبرا علی بلائک و یا ربک العظیم !

گلبو لبش ز یاس دعا، زینب است این

چشمش ندیده منظره ای غیر نقش دوست

در قاب سرخ کرب و بلا، زینب است این

کرب و بلا،تجسم زیبایی خداست

زینب هنوز گرم تماشای کربلاست

باید شکوه نام تو را زندگی کنیم

ای سبز سرخ! مثل شما زندگی کنیم

یک قبله اقتدا به خلوص شما کنیم

فارغ ز"من" ، برای خدا زندگی کنیم

تا مثل کوفه سجده به شیطان نیاوریم

باید کنار قبله نما، زندگی کنیم

چون"حر" به راه عشق تو ثابت قدم شویم

فارغ ز بوی چون و چرا، زندگی کنیم

هرگز مباد بهر تمنای ملک "ری"

همرنگ "شمر" و "حرمله " ها، زندگی کنیم

باید چو لاله همسر داغ شما شویم

استاده بر چکاد بلا، زندگی کنیم

بی منت تبسم مرهم، به قاف تیغ

باید قیام سرخ تو را، زندگی کنیم

کرب و بلا، بهشت هنوز و همیشه است

باید به بوی کرب و بلا ، زندگی کنیم

ماه محرم است و جهان غرق شور و شین

ماییم  و باز محشر داغ تو "یا حسین" !

رضا اسماعیلی

با نور خود سرشت مرا ناب ناب کن * نجوای حسینی

با نور خود سرشت مرا ناب ناب کن

من را برای نوکری ات انتخاب کن

 

هر چند بد حساب شدم، بی وفا شدم

اما مرا ز گریه کنانت حساب کن

 

من را به حق مادرت ارباب رد مکن

امشب بیا به خاطر زهرا ثواب کن

 

اول به دست خالی من یک نگاه ... آه

درمانده را اگر دلت آمد جواب کن

 

در فتنه خیز غفلت و آفات و ابتلاء

قلبم ز دست می رود آخر، شتاب کن

 

یک گوشه از تجلی خود را نشان بده

یک شب برای عاشق خود فتح باب کن

 

در آتش فراق حریم الهی ات

این قلب بی‌کشیب مرا کم عذاب کن

 

من را ببر به جنت الاحرار کربلا

با مسلم و حبیب و وهب ، هم رکاب کن

 

ما تشنه‌ی بصیرت عباس گونه ایم

در قلب های سینه زنان انقلاب کن

 

شیب الخضیب فاطمه ! من کشته‌ی توام

این چهره را ز خون گلویم خضاب کن

 

یوسف رحیمی

این روزها غم تو مرا می‌کشد حسین * نجوای حسینی

این روزها غم تو مرا می‌کشد حسین

شب های ماتم تو مرا می‌کشد حسین

 

تا آن دمی که منتقم تو نیامده ست

سرخی پرچم تو مرا می‌کشد حسین

 

از لحظه‌ی ورودیه تا آخرین وداع

هر شب ، محرّم تو مرا می‌کشد حسین

 

هنگام پر کشیدن یاران یکی یکی

اشک دمادم تو مرا می‌کشد حسین

 

داغ علی اصغر و عباس و اکبرت

غم‌های اعظم تو مرا می‌کشد حسین

 

از قتلگاه تو چه بگویم؟ حکایتِ

انگشت و خاتم تو مرا می‌کشد حسین

 

بر نیزه در مقابل چشمان خواهری

گیسوی درهم تو مرا می‌کشد حسین

 

سالار سر بریده‌ی زینب سرم فدات

هستی فاطمه! پدر و مادرم فدات

یوسف رحیمی

شبی که فاصله ها بین ما نشست و گریست * محرم- نجوای حسینی ----------

شبی که فاصله ها بین ما نشست و گریست
میان کوچه بی انتها نشست و گریست
دلم به یاد زمینی که کربلا گویند
دو چشم دوخته بر نا کجا نشست و گریست
فدای مستمعی که دو دست بر پهلو
از ابتدای همه روضه ها نشست و گریست
میان کوچه سینه زنی دو دست ادب
به یاد داغ تو بر سینه ها نشست و گریست
گمان کنم که در آن روز پر بلا خورشید
چو دید روی زمین ماه را نشست و گریست
همینکه دختر خورشید را عدو می برد
به روی نیزه سری بی صدا نشست و گریست
سوال میکنم از او که خواهرش زینب
به زیر کعب نی اش مثل ما نشست و گریست


مسعود اصلانی

خدا را شکر بی پایان دل ما را خدایی کرد × نجوای حسینی

اگر همت کنیم آیینه دار کربلا باشیم

میان خلق باید سفره دار کربلا باشیم

شبیه گنبد و گلدسته اش باید نشان گردیم

خلایق در کنار ما، کنار کربلا باشیم

به هرجا می رویم آن جا علمدار غمش گردیم

شرف بر هر مکان بخشیم و یار کربلا باشیم

بگیرد هر چه ما داریم و بخشد هر چه را خواهد

که در این شکل انسانی دیار کربلا باشیم

مبادا از مرام او که آقایی است دور افتیم

که در فصل خزان حتی بهار کربلا باشیم

دو چشم ما فرات علقمه شد از عطای او

که هر چه اشک می باریم می ریزیم پای او

حسینی بودن ما بوده لطف حضرت زینب

به هر جا روضه ای برپاست باشد هیئت زینب

عزاداری او خالصترین روضه ها باشد

ز نم بر سینه و بر سر که باشد سنت زینب

اگر شد غیرت الله مجسم حضرت عباس

خدا داند که بوده ریزه خوار غیرت زینب

اگر چشم حسین بن علی بر این جهان افتد

بود از زحمت و رنج و تلاش و همت زینب

اگر چشم حسین بن علی در این جهان وا شد

فقط امید دارد تا ببیند صورت زینب

همین خواهر، برادر، آبروی دین و قرآنند

برای یکدگر جانند و معشوقند و جانانند

الا ای نوکران حضرت ارباب برخیزید

برای یک نگه بر صورت ارباب برخیزید

بگیر از حضرت زهرا هر آن چه دوست می داری

گدا باشید سوی رحمت ارباب برخیزید

الهی مهدی اش آید بگوید ای حسینیان

دگر آمد زمان دولت ارباب برخیزید

اگر در نیمه ی شعبان نشد کرب و بلا باشیم

سحرگه بهر درک خدمت ارباب برخیزید

به فکر بانی و دلواپس این روضه ها باشید

به پای پرچم هر هیئت ارباب برخیزید

اگر امنیت و آرامشی داریم از اینجاست

که هیئت باعث دفع بلا از شیعه ی مولاست

حسینٌ مِنّی پیغمبر اینجا خوب معنا شد

که ماه حضرت خاتم از او پاک و مصفا شد

" الم نشرح لک صدرک" از این مولود شد تفسیر

که شرح صدر پیغمبر این نوزاد زیبا شد

خدا "لا تقنطوا" گفته به جمع ما گنه کاران

که باب توبه ی ما در میان روضه ها وا شد

هر آن که دور شد از هیئت او خوار و بی دین شد

هر آن که ماند پای روضه ها والله آقا شد

صفا و بندگی، رحمت، مروت، عاشقی اینجاست

که هیئت مورد لطف و عطای خاص زهرا شد

شب میلاد او چون روز عاشورا عزاداریم

به سر شور و هوای قتلگاه کربلا داریم

نبی بوسید حلقومش که دارد بوسه این حنجر

ولی زینب زند بوسه به این حنجر پس از خنجر

نبی بوسید لب هایش که زیبا و عسل ریز است

ولی زینب ببیند خون این را روی خیزر

نبی می گفت از کرب و بلا با حیدر و زهرا

ولی زینب خودش در کربلا گردد چه بی یاور

نبی فرمود از لب تشنگی حضرت ارباب

ولی زینب علی اصغر ببیند تشنه و مضطر

نبی بر دوش خود بنشاند این نور دو عینش را

ولی زینب به زیر دست و پا بیند تن بی سر

یکایک تیر ها را از بدن بیرون کشید اما

نشد کس همنوای او به غیر مادرش زهرا

جواد حیدری


تا آبشار زلف تو را شب نوشته اند × نجوای حسینی

تا آبشار زلف تو را شب نوشته اند

ما را اسير خال روي لب نوشته اند

 

در اعتکاف گيسوي تو سالهاي سال

مشغول ذکر و سجده و يا رب نوشته اند

 

در مسجد الحرام خم ابروان تو

مثل فرشتگان مقرب نوشته اند

 

در محضر نگاه الهی تو مرا

در خیل نوکران مهذَب نوشته اند

 

شبهاي جمعه که دل من مست کربلاست

از اشتياق وصل لبالب نوشته اند

 

با يک نگاه مادرت اينجا رسيده ايم

با اين دلي که فاطمه مذهب نوشته اند

 

از هر چه بگذرم سخن دوست خوشتر است

ما را فداي دلبر زينب نوشته اند

 

من را که بی‌ قرار حرم می کنی بس است

اصلا مرا غبار حرم می کنی بس است

 

شرط نزول کوثر رحمت دعاي توست

اصلاً تمام خلقت عالم براي توست

 

بالاتري ز درک تمام جهانيان

وقتي که انتهاي جهان ابتداي توست

 

حتي نداشت روح الامين اذن پر زدن

آنجا که از ازل اثر رد پاي توست

 

بي حب تو کسي به سعادت نمي رسد

رمز نجات اهل زمانه ولاي توست

 

آسوده خاطران هياهوي محشريم

وقتي رضاي حضرت حق در رضاي توست

 

فردوس ماست تا به ابد روضة الحسين

تنها بهشت اهل ولا ، کربلاي توست

 

در آستانة تو کسي نا اميد نيست

صحن امير علقمه دار الشفاي توست

 

از ابتداي صبح ازل فضل مي کني

ما را گداي دست اباالفضل مي کني

 

وقتي که هست دوش نبي آسمان تو

يعني تو از پيمبري و او از آن تو

 

فرزند خويش را به فداي تو کرده است

بسته ست جان حضرت خاتم به جان تو

 

معلوم کرد نزد همه حرمت تو را

با بوسه هاي دم به دمش بر دهان تو

 

فرمود هفت مرتبه تکبير عشق را

تا بشنود ترنم عشق از زبان تو

 

آواي «من أحب حسينا» وزيده است

هر روز پنج مرتبه از آستان تو

 

ما از در حسينيه جايي نمي رويم

هستيم تا هميشه فقط در امان تو

 

هر شب نشسته فطرس اشکم به راه عشق

آنجا که صبح مي گذرد کاروان تو

 

اين اشکها براي دلم توشه مي شود

اذن طواف مرقد شش گوشه مي شود

 

حال و هواي قلب من امشب کبوتريست

وقتي که کار صحن و سراي تو دلبريست

 

شبهاي جمعه عکس حرم زنده مي شود

تصوير رقص پرچم و گنبد چه محشريست

 

ما را اسير عشق تو کرده، تفضلت

با اين حساب کار شما ذره پروريست

 

با تربت تو کام دلم را گشوده اند

آقا ارادتم به شما ارث مادريست

 

در ماتم تو محفل اشک است چشم ما

اصلا بناي هيات ما روضه محوريست

 

ما سالهاست در غم تو گريه مي‌کنيم

هم ناله با محرم تو گريه مي‌کنيم

 

یوسف رحیمی

تو زنده ای ، برای خودم گریه می کنم//نجوای حسینی //پندیات

تو زنده ای ، برای خودم گریه می کنم

در مجلس عزای خودم گریه می کنم

پیچیده بانگ سرخ و رسای تو در زمین

بر مرگ بی صدای خودم گریه می کنم

گوشم شنید "هل من..." سبز تو را، ولی 

بر پاسخ قضای خودم گریه می کنم

هفتاد و سومین نفر آری... ولی نشد!

بر جان بی بهای خودم گریه می کنم

تو سربلند و سرخ و رها ایستاده ای

بر قامت دو تای خودم گریه می کنم

سر، داده ای به نیزه و جان داده ای به دوست

من مانده ام به پای خودم گریه می کنم

خیلی بد است حال دلم در غیاب عشق

بر قلب بی نوای خودم گریه می کنم

در کربلا نشسته ام اما،چرا دروغ؟!

بر گور دردهای خودم گریه می کنم


نفرین به" شمر" و "ابن زیاد"  درون من

شرمنده! از بلای خودم گریه می کنم

آتش پرست افعی روح خودم شدم

از نیش اژدهای خودم گریه می کنم


روح حماسه،خون خدا،گریه بر شما ؟!

هرگز! به ماجرای خودم گریه می کنم

 

" از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست "

انسان؟!....و با دعای خودم گریه می کنم

رضا اسماعیلی

نمي‌دانم تو را در ابر ديدم يا كجا ديدم // نجوای حسینی////

نمي‌دانم تو را در ابر ديدم يا كجا ديدم
به هر جايي كه رو كردم فقط روي تو را ديدم

تو را در مثنوي، در ني، تو را در‌هاي و هو، در هي
تو را در بند بند ناله‌هاي بي صدا ديدم

تو مانند ترنم، مثل گل، عين غزل بودي
تو را شكل توسل، مثل ندبه، چون دعا ديدم

دوباره ليله القدر آمد و شوريدگي‌هايم
تب شعر و غزل گل كرد و شور نينوا ديدم

شب موييدن شب آمد و موييدن شاعر
شكستم در خودم از بس كه باران بلا ديدم

صدايت كردم و آيينه‌ها تابيد در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتي تازه وا ديدم

نگاهم كردي و باران يكريز غزل آمد
نگاهت كردم و رنگين كماني از خدا ديدم

تو را در شمع‌ها، قنديل‌ها، در عود، در اسپند
دلم را پرزنان در حلقه پروانه‌ها ديدم

تو را پيچيده در خون، در حرير ظهر عاشورا
تو را در واژه‌هاي سبز رنگ ربنا ديدم

تو را در آبشار وحي جبرائيل و ميكائيل
تو را يك ظهر زخمي در زمين كربلا ديدم

تو را ديدم كه مي‌چرخيد گردت خانه ی كعبه
خدا را در حرم گم كرده بودم، در شما ديدم

شبيه سايه تو كعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودي، تو را هم مروه ديدم، هم صفا ديدم

شب تنهاي عاشورا و اشباحي كه گم گشتند
تو را در آن شب تاريك، «مصباح الهدي» ديدم

در اوج كبر و در اوج رياي شام ـ ‌اي كعبه ـ
تو را هم شانه و هم شان كوي كبريا ديدم

دمي كه اسب‌ها بر پيكر تو تاخت آوردند
تو را‌ اي بي‌كفن، در كسوت آل عبا ديدم

دليل مرتضي! شبه پيمبر! گريه ی زهرا(س)
تو را محكم ترين تفسير راز «انما» ديدم

هجوم نيزه‌ها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربنا در «آتنا» ديدم

تو را ديدم كه داري دست در دستان ابراهيم
تو را با داغ حيدر، كوچه كوچه، پا به پا ديدم

تو را هر روز با ‌اندوه ابراهيم، همسايه
تو را با حلق اسماعيل، هر شب همصدا ديدم

همان شب كه سرت بر نيزه‌ها قرآن تلاوت كرد
تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفي(ص) ديدم

تنور خولي و تنهايي خورشيد در غربت
تو را در چاه حيدر همنواي مرتضي ديدم

سرت بر نيزه قرآن خواند و جبرائيل حيران ماند
و من از كربلا تا شام را غار حرا ديدم

به يحيي و سياوش جلوه مي‌بخشد گل خونت
تو را ‌اي صبح صادق با امام مجتبي (ع) ديدم

تو را دلتنگ در دلتنگي شامي غريبانه
تو را بي‌تاب در بي‌تابي طشت طلا ديدم

شكستم در قصيده، در غزل،‌اي جان شور و شعر
تو را وقتي كه در فرياد «ادرك يا اخا» ديدم

تمام راه را بر نيزه‌ها با پاي سر رفتي
به غيرت پا به پاي زينب كبري(س) تو را ديدم

دل و دست از پليدي‌هاي اين دنيا شبي شستم
كه خونت را حناي دست مشتي بي حيا ديدم

چنان فواره زد خون تو تا منظومه ي شمسي
كه از خورشيد هم خون رشيدت را فرا ديدم

مصيبت ماند و حيرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا ديدم

تصور از تفكر ماند و خون تو تداوم يافت
تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا ديدم

علیرضا قزوه

در اين غروب غريبي ببين کواکب را//کربلا//نجوای حسینی///

در اين غروب غريبي ببين کواکب را

به نيزه ها سر زخميّ نجم ثاقب را

 

بخوان به لحن حروف مقطعه امشب

حديث غربت زينب، بخوان مصائب را

 

چرا عزيز دلم «هَل أتَي» نمي خواني

ببار جرعه اي از کوثر مناقب را

 

بخوان «وَلِيُّکُمُ الله» را پناه حرم

بگو حکايت اين مردمان غاصب را

 

براي تسليت خاطر «ذَوِي القُربَي»

ز تازيانه و سيلي ببين مواهب را

 

بخوان «لِيُذهِبَ عَنکُم» شکوه غيرت من

که دور سازي از اين کاروان اجانب را

 

مسيح خستة من ندبة أنا العطشان

به خون نشانده دل بيقرار راهب را

 

لب مقدس قرآن و خيزران بوسه!

و «أم حَسِبتَ» بخوان اين همه عجائب را

 

بيا شبي به خرابه بياوري با خود

براي دخترکت ليلةُ الرغائب را

 

هنوز بر لب تو بغض «أيَّ مُنقَلبٍ»

به انتظار نشسته غريب غائب را

 

یوسف رحیمی

دوباره ذکر قلم ذکر و یاد کرببلا//کربلا//نجوای حسینی//////

دوباره ذکر قلم ذکر و یاد کرببلا

و یاد صبح محرم بهار عاشورا

قلم به دست گرفتم نوشتم  و رفتم

نوشت دست قلم یاد روضه سقا

دوید مرغ دلم تا پرید سوی حرم

نشست گفت همانجا گدا شدم آقا

بیا به خرمن این قلب آتشی بفرست

برس به داد همین دم نذار تا فردا

ندیده ام حرمت را میان عمر گران

بده تصدقی از گوشه حرم بر ما

همین که خواسته ام من ببینمت بس نیست

چه می شود بزنی این برات را امضا

بیا به نان گدایت نمک بزن ای شاه

که نان بدون نمک مزه ای ندارد ها!

تمام شد غزلم باز در به در ماندم

ندادی آخر کاری جواز کرببلا

...

اگر چه بال و پر ناتوانمان دادند  // مولودي حضرت سيد الشهدا (ع) // نجوای حسینی

 

اگر چه بال و پر ناتوانمان دادند

ولی برای پریدن زمانمان دادند

 

خبر دهید دوباره به بال فطرس ها

مجال پر زدن آسمانمان دادند

 

به احترام ملائک امانت حق را

به دست فاطمه ی مهربانمان دادند

 

بدون واسطه امشب کنار سجاده

تمام حسن خدا را نشانمان دادند

 

قسم به بوسه ی لب های سبز پیغمبر

برای بردن نامت زبانمان دادند

 

امام سوم دنیا، امام عاشورا

اگر تویی هدف عشق، خوش به حال خدا

 

برای آن که بیابیم ما خدایت را

گرفته‌ایم نشانی ردَپایت را

 

برای آن که به سمت خدایشان ببری

گرفته اند ملائک نخ عبایت را

 

دل خدای تو هم تنگ می شود ای آقا

نمی شنید اگر یک شبی صدایت را

 

فرشتگان مقرب هنوز حیرانند

تو را به سجده درآیند یا خدایت را

 

زمین به دور خودش چرخ می زند تا که

نشان دهد به سماوات کربلایت را

 

امام سوم دنیا، امام عاشورا

اگر تویی هدف عشق، خوش به حال خدا

 

خدای عشق به مژگان تر کشید تو را

به وقت نافله های سحر کشید تو را

 

نه از برای زمین ها و آسمان ها بود

فقط برای خودش بود اگر کشید تو را

 

تو را مشاهده کرد و اسیر رویت شد

که از جمال خودش خوب تر کشید تو را

 

تو مثل جام پر از عشق و عاشقی بودی

که زینب آمد و یکباره سر کشید تو را

 

برای آنکه نشان زمینیان بدهد

سوار نی شدی و در سفر کشید تو را

 

امام سوم دنیا، امام عاشورا

اگر تویی هدف عشق، خوش به حال خدا

 

تو آسمان بلندی و ما کبوتر ها

نمی رسند به بالای بامتان پرها

 

بدون بردن نام تو بی نتیجه بود

توسَل سر سجاده ی پیمبرها

 

شریعت از سخن تو حیات می گیرد

تویی که جاذبه بخشیده ای به منبرها

 

تو جای خود که قیامت کسی نمی داند

کجاست حدَ نصاب نوکرها

 

تو مثل کعبه‌ی سیار آسمان بودی

که در طواف تو بودند جمله ی سرها

 

امام سوم دنیا، امام عاشورا

اگر تویی هدف عشق، خوش به حال خدا

 

تو بی کران، تو بلندی، تو آسمان، تو صعود

تو آفتاب، تو دریا، تو آب هستی و رود

 

حکایت من و چشمم حکایت عبد است

حکایت تو و چشمت حکایت معبود

 

و قبل از آنکه شود جبرئیل حاجی عشق

کبوتر حرمت بود و کربلایی بود

 

یکی ز گریه کنان مُحرمت موسی

یکی ز مرثیه خوانان ماتمت داود

 

به نیت همه‌ی خانواده ی پیغمبر

"حسین منی انا من حسین" می‌فرمود

 

امام سوم دنیا، امام عاشورا

اگر تویی هدف عشق، خوش به حال خدا

 

رسیده است  زمان غروب عاشورا

چه می کشد زوداع تو زینب کبری

 

تو روی شانه‌ی جبرئیل منزلت داری

به زیر این همه نیزه چه می کنی آقا ؟

 

میان این همه که رو به پایین اند

صدای زینب کبراست می رود بالا

 

حسین توست جدَا ولی بدون سر است

مُرمّل بدماء و مُقطّعُ الأعضا

 

کنار چشم ملائک به سمت تو خم شد

گذاشت روی گلوی بریده لب ها را

 

امام سوم دنیا، امام عاشورا

اگر تویی هدف عشق خوش به حال خدا

 علی اکبر لطیفیان

 

من كه هستم سائلى بر خوان انعام شما //  مولودي حضرت سيد الشهدا (ع) // نجوای حسینی ///

من كه هستم سائلى بر خوان انعام شما

از ازل شيرين شده كام من از نام شما

 

اينكه من ديوانه باشم آن هم از عشق خدا

بوده در آغاز خلقت حُسن اقدام شما

 

گر شكسته بال مى‏خواهى بيا بنگر مرا

فطرسى بشكسته پر هستم سر بام شما

 

اى كه گفتى آب كم جو تشنگى آور به دست

اى كه مى‏ريزد عطش از باده جام شما

 

تشنگى خواهم من امشب اى خداى‏تشنگى

تا كه جان خود فدا سازم براى تشنگى

 

بى سرو سامان شدم تا كه تو سامانم دهى

كافر محضم من امشب تا كه ايمانم دهى

 

بى سوادم بهره از قرآن ندارم ذره‏اى

آمدم اى روح قرآن فهم قرآنم دهى

 

زنده جاويد گردد هر كه باشد كشته‏ات

دوست دارم تا بميرم از دمت جانم دهى

 

فطرسم، حرّم، گنه كارم، پشيمانم حسين

آمدم تا طعم شيرينى ز گفتارم دهى

 

احتياج من ندارد انتها اى ذوالكرم

مى‏برم نام تو را تا كه شود اينجا حرم

 

اى كه هستى محور حبّ و ولاى اهل بيت

عشق تو ما را نموده مبتلاى اهل بيت

 

بى تو نامى از خدا هم در ميان ما نبود

بى تو مى‏افتاد از رونق صداى اهل بيت

 

اى كه مردانه دل از پروردگارت برده‏اى

نيست عاشق بر تو مانند خداى اهل بيت

 

تا كه نامت مى‏شود جارى به لبها يا حسين

جمع ما گيرد دگر حال و هواى اهل بيت

 

گر نبودى اسم غفّار خدا معنا نداشت

عفو و رحمت‏در ميان ‏هر دوعالم جا نداشت

 

شد مدينه كربلا تا كه به دنيا آمدى

مادرت شد مبتلا تا كه به دنيا آمدى

 

مصطفى شد بوسه چين از حنجر وحلقوم‏تو

چشمها شد پر بكا وقتى به دنيا آمدى

 

گفت اين طفل‏ازمن‏است‏ومن‏ازاويم‏بين‏جمع

رازها شد بر ملا وقتى به دنيا آمدى

 

بهترين معناى رحمان و رحيم امشب بود

مى‏دهد عيدى خدا وقتى به دنيا آمدى

 

عيد عفو و رحمت آمد عيد غفران آمده

ذكر تسبيح ملك زين پس «حسين جان»آمده

 

رمز صبر انبياء عشق تو بوده يا حسين

نام تو صاحبدلان را دل ربوده يا حسين

 

ميهمانى خدا گر خاص مى‏شد بر رسل

حق پذيرايى به روضه مى‏نموده يا حسين

 

اولين بارى كه باب توبه واشد در جهان

نام زيباى تو اين در راه گشوده يا حسين

 

هر كه را حق از براى بندگى كرده جدا

نام تو بر قلب و جان او سروده يا حسين

 

جز سعادت نيست عاشق بر رُخ ماهت شدن

جز شهادت نيست راه خاك درگاهت شدن

 

حق آن لحظه كه بوسيده پيمبر حنجرت

حق آن شورى كه افتاده به قلب مادرت

 

حق بابايت على و گريه مردانه‏اش

حق آن جمعى كه گرديده سراسر مضطرت

 

حق جبريل و سلامى كه ز بالا آورد

حق فطرس آن دخيل گاهوار اطهرت

 

حق آن شيرى كه از كام پيمبر خورده‏اى

حق اسمى كه تو را گشته نصيب از داورت

 

يك گره بر دل بزن تا صد گره را واكنى

زشتى ما را به زيبايى خود زيبا كنى

...

حب الحسین رشته تحصیلی شماست // نجوای حسینی ///

 

حب الحسین رشته تحصیلی شماست

دانش سرای عشق و جنون شهر كربلاست

 

در مبحث حسین شناسی موفقید

موضوع بحث سینه زدن پای روضه هاست

 

تا روز محشر مدركتان را نمیدهند

برگ قبولی همه در پوشه خداست

 

پایین كارنامه هر شخص نوشته اند

این مهر سرخ مهر شهنشاه كربلاست

 

محشر كنار درب جنان داد میزنید

مردم ندیده اید كه آقای ما كجاست؟

 

تنها به عشق اوست كه به اینجا رسیده ایم

جنت بدون حضرت ارباب بی صفاست

 

ناگاه جبرئیل امین ناله میزند

آقایتان حسین همان مرد سر جداست

 

محشر دوباره از غم او سینه میزنید

آنجا خدا به خیر كند محشری به پاست

...

یارا نشانه‌ات را از هر کجا گرفتم //  نجوای حسینی ////

 

یارا نشانه‌ات را از هر کجا گرفتم

گاهی ز کعبه گاه از، سعی و صفا گرفتم

 

در های و هوی وصلت هردونشانه‌ها را

گاه از غریبه و گاه از آشنا گرفتم

 

دنبال عطر سیبت از هر طرف روانه

گاهی چنین پیام از باد صبا گرفتم

 

روز ازل که عهدی دیرینه بستم ای یار

عشق تو را چه زیبا من از خدا گرفتم

 

چون فطرسی ز هجران محزون و پرشکسته

عزم سفر به سویت ای دلربا گرفتم

 

 

جبریل کو که آید بر بال او نشینم

شوق حسین دارم جام ولا گرفتم

 

سر نه که قلب خود بر گهواره‌ات بسایم

ای خستگان ببینید دیگر شفا گرفتم

 

حبل المتین من شد زلفی که باد خم کرد

سر رشته محبت از مقتدا گرفتم

 

عشق علی به قلبم سرمایه الست است

عشق تو عالم (ذر) از مرتضی گرفتم

 

وقتی که بارش اشک از ابر وصل بارید

آقا بگو برات کرب و بلا گرفتم

---

 

یک عمر در مصیبت تو گریه می کنم // نجوای حسینی

 

یک عمر در مصیبت تو گریه می کنم

تا زنده ام به غربت تو گریه می کنم

 

گاهی مرید گریه ی یعقوب میشوم

از شدت مصیبت تو گریه می کنم...

 

یک شب بدون گریه نخوابیده چشم من

در حسرت زیارت تو گریه می کنم

 

شب ها ز سوز مقتل تو آه می کشم

تا صبح سر به تربت تو گریه می کنم

 

ای تکه تکه ی لب خشکیده ات، دلم

مظلوم بر شهادت تو گریه می کنم

 

حتی عدو به لطف عمیمت امید داشت

از این همه محبت تو گریه می کنم

 

فردا که چشم امت جدت به سمت توست

... بر جلوه ی قیامت تو گریه می کنم

 

خواندی به روی منبر نی... کهف و الرَّقیم!

یک عمر بر تلاوت تو گریه می کنم

مهدی عبدالکریمی

 

صدای کس که رسا نیست در رثای تن تو // نجوای حسینی

 

یا حسین(ع)!

صدای کس که رسا نیست در رثای تن تو

صدای زخمی من وقف زخمهای تن تو...

دشتی بزن! //خیمه بی گاه // نجوای حسینی

 

دشتی بزن!

از شادی های هنوز جهان

براده های خنده ام را جمع می کنم

با چشم هایم رود می فرستم

با دستانم درود

گل های ساعتی

با ظهر گلوی تو پر پر می شوند

آه ای کدام دیروزها!

با دشتها ودره ها

زمان خیمه گاهی است

بررگهای زندگی

تمام نرسیدن هایم را علم می کشید

و طبل تو خالی نیست

وقتی تو را می نوازد

با این همه من هنوز

قلبم

زیر سم اسب ها

شیهه می کشد!

پریسا کشاورز حمید

 

مي‌آيم از رهي که خطرها در او گم است // با كاروان نيزه // نجوای حسینی

 

مي‌آيم از رهي که خطرها در او گم است
از هفت منزلي که سفرها در او گم است


از لابه‌لاي آتش و خون جمع کرده‌ام
اوراق مقتلي که خبرها در او گم است


دردي کشيده‌ام که دلم داغدار اوست
داغي چشيده‌ام که جگرها در او گم است


با تشنگان چشمه‌ي احلي‌من‌العسل
نوشم ز شربتي که شکرها در او گم است


اين سرخي غروب که همرنگ آتش است
توفان کربلاست که سرها در او گم است


ياقوت و دُر صيرفيان را رها کنيد
اشک است جوهري که گهرها در او گم است


هفتاد و دو ستاره غريبانه سوختند
اين است آن شبي که سحرها در او گم است
*

باران نيزه بود و سر شهسوارها
جز تشنگي نکرد علاج خمارها

*
جوشيد خونم از دل و شد ديده باز، تر
نشنيد کس مصيبت از اين جانگدازتر


صبحي دميد از شب عاصي سياه‌تر
وز پي، شبي ز روز قيامت درازتر


بر نيزه‌ها تلاوت خورشيد، ديدني‌ست
قرآن کسي شنيده از اين دلنوازتر؟


قرآن منم چه غم که شود نيزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببين سر فرازتر


عشق توام کشاند بدين‌جا، نه کوفيان
من بي‌نيازم از همه، تو بي‌نيازتر!


قنداق اصغر است مرا تير آخرين
در عاشقي نبوده ز من پاکبازتر
*

با کاروان نيزه شبي را سحر کنيد
باران شويد و با همه تن گريه سر کنيد

*
فرصت دهيد گريه کند بي‌صدا، فرات
با تشنگان بگويد از آن ماجرا، فرات


گيرم فرات بگذرد از خاک کربلا
باور مکن که بگذرد از کربلا، فرات


با چشم اهل راز نگاهي اگر کنيد
در بر گرفته مويه‌کنان مشک را فرات


چشم فرات در ره او اشک بود و اشک
زان گونه اشک‌ها که مرا هست با فرات


حالي به داغ تازه‌ي خود گريه مي‌کني
تا مي‌رسي به مرقد عباس، يا فرات!


از بس که تير بود و سنان بود و نيزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خيمه تا فرات
*

از طفل آب، خجلت بسيار مي‌کشم
آن يوسفم که ناز خريدار مي‌کشم

*
بعد از شما به سايه‌ي ما تير مي زدند
زخم زبان به بغض گلوگير مي‌زدند


پيشاني تمامي‌شان داغ سجده داشت
آنان که خيمه‌گاه مرا تير مي‌زدند


اين مردمان غريبه نبودند، اي پدر
ديروز در رکاب تو شمشير مي‌زدند


غوغاي فتنه بود که با تيغ آبدار
آتش به جان کودک بي‌شير مي‌زدند


ماندند در بطالت اعمال حجشان
محرم نگشته تيغ به تقصير مي‌زدند


در پنج نوبتي که هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تکبير مي‌زدند


هم روز و شب به گرد تو بودند سينه‌زن
هم ماه و سال، بعد تو زنجير مي‌زدند
*

از حلق‌هاي تشنه، صداي اذان رسيد
در آن غروب، تا که سرت بر سنان رسيد
*
کو خيزران که قافيه‌اش با دهان کنند؟
آن شاعران که وصف گل ارغوان کنند


از من به کاتبان کتاب خدا بگو
تا مشق گريه را به ني خيزران کنند


بگذار بي‌شمار بميرم به پاي يار
در هر قدم دوباره مرا نيمه جان کنند


پيداست منظري که در آن روز انتقام
سرهاي شمر و حرمله را بر سنان کنند


يارب! سپاه نيزه، همه دستشان تهي‌ست
بي‌توشه‌اند و همرهي کاروان کنند


با مهر من، غريب نمانند روز مرگ
آنان که خاک مهر مرا حرز جان کنند
*

با پاي سر، تمامي شب، راه آمدم
تنهايي‌ام نبود، که با ماه آمدم

*
اي زلف خون فشان توام ليلة‌البرات
وقت نماز شب شده، حي علي‌الصلات


از منظر بلند، ببين صف کشيده‌اند
پشت سرت تمامي ذرات کائنات

 
خود، جاري وضوست، ولي در نماز عشق
از مشک‌هاي تشنه وضو مي‌کند، فرات


طوفان خون وزيده، سر کيست در تنور؟
خاک تو نوح حادثه را مي‌دهد نجات!


بين دو نهر، خضر شهادت به جستجوست
تا آب نوشد از لبت، اي چشمه‌ي حيات!


ما را حيات لم‌يزلي، جز رخ تو نيست
ما بي تو چشم بسته و ماتيم و در ممات
*

عشقت نشاند، باز به درياي خون مرا
وقت است تيغت آورد از خود برون مرا

*
از دست رفته دين شما، دين بياوريد!
خيزيد، مرهم از پي تسکين بياوريد!


دست خداست، اين که شکستيد بيعتش
دستي خداي‌گونه‌تر از اين بياوريد!


وقت غروب آمده، سرهاي تشنه را
از نيزه‌هاي برشده پايين بياوريد!


امشب براي خاطر طفل سه ساله‌ام
يک سينه‌ريز، خوشه‌ي پروين بياوريد!


گودال، تيغ کُند، سنان‌هاي بي‌شمار
يک ريگ‌زار، سفره‌ي چرمين بياوريد!


سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدي‌ست!
فالي زنيد و سوره‌ي ياسين بياوريد!
*

خاتم سوي مدينه بگو بي‌نگين برند!
دست بريده، جانب ام‌البنين برند!

*
خون مي‌رود هنوز ز چشم تر شما
خرمن زده‌ست ماه، به گرد سر شما


آن زخم‌هاي شعله فشان، هفت اخترند
يا زخم هاي نعش علي اکبر شما؟


آن کهکشان شعله‌ور راه شيري است
يا روشنان خون علي اصغر شما؟


ديوان کوفه از پي تاراج آمدند
گم شد نگين آبي انگشتر شما


از مکه و مدينه، نشان داشت کربلا
گل داد »نور« و »واقعه« در حنجر شما


با زخم خويش، بوسه به محراب مي‌زديد
زان پيشتر که نيزه شود منبر شما
*

گاهي به غمزه، ياد ز اصحاب مي‌کني
بر نيزه، شرح سوره ي احزاب مي‌کني

*
در مشک تشنه، جرعه‌ي آبي هنوز هست
اما به خيمه‌ها برسد با کدام دست؟


برخاست با تلاوت خون،  بانگ يا اخا
وقتي »کنار درک تو، کوه از کمر شکست«


تيري زدند و ساقي مستان ز دست رفت
سنگي زدند و کوزه‌ي لب تشنگان شکست!


شد شعله‌هاي العطش تشنگان، بلند
باران تير آمد و بر چشم‌ها نشست


تا گوش دل شنيد، صداي »الست« دوست
سر شد »بلي«ي تشنه‌لبان مي الست


ناگاه بانگ ساقي اول بلند شد
پيمانه پر کنيد، هلا عاشقان مست!
*

باران مي گرفت و سبو ها که پر شدند
در موج تشنگي، چه صدف ها که دُر شدند
*
باران مي گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
ديگر به آب زمزم و کوثر چه حاجت است؟


آوازه‌ي شفاعت ما، رستخيز شد
در ما قيامتي‌ست، به محشر چه حاجت است؟


کي اعتنا به نيزه و شمشير مي کنيم؟
ما کشته‌ي توايم، به خنجر چه حاجت است؟


بي سر دوباره مي‌گذريم از پل صراط
تا ما بر آن سريم، به اين سر چه حاجت است؟


بسيار آمدند و فراوان، نيامدند
من لشکرم خداست، به لشکر چه حاجت است؟


بنشين به پاي منبر من، نوحه خوان! بخوان!
تا نيزه‌ها به پاست،  به منبر چه حاجت است؟
*

در خلوت نماز، چو تحت الحَنَک کنم
راز غدير گويم و شرح فدک کنم

*
از شرق نيزه، مهر درخشان بر آمده‌ست
وز حلق تشنه، سوره‌ي قرآن بر آمده‌ست


موج تنور پيرزني نيست اين خروش
طوفاني از سماع شهيدان بر آمده‌ست


اين کاروان تشنه،  ز هرجا گذشته‌است
صد جويبار، چشمه ي حيوان بر آمده‌ست


باور نمي‌کني اگر از خيزران بپرس
کآيات نور، از لب و دندان بر آمده‌ست


انگشت ما گواه شهادت که روز مرگ
انگشتري ز دست شهيدان در آمده‌ست


راه حجاز مي‌گذرد از دل عراق
از دشت نيزه، خار مغيلان بر آمده‌ست
*

چون شب رسيد، سر به بيابان گذاشتيم
جان را کنار شام غريبان گذاشتيم

*
گودال قتلگاه، پر از بوي سيب بود
تنهاتر از مسيح، کسي بر صليب بود


سرها رسيد از پي هم، مثل سيب سرخ
اول سري که رفت به کوفه، حبيب بود!


مولا نوشته بود: بيا اي حبيب ما
تنها همين، چقدر پيامش غريب بود


مولا نوشته بود: بيا، دير مي‌شود
آخر حبيب را ز شهادت نصيب بود


مکتوب مي‌رسيد فراوان، ولي دريغ
خطش تمام، کوفي و مهرش فريب بود


اما حبيب، رنگ خدا داشت نامه اش
اما حبيب، جوهرش «امن يجيب» بود

*
يک دشت، سيب سرخ، به چيدن رسيده‌بود
باغ شهادتش، به رسيدن رسيده‌بود

*
تو پيش روي، و پشت سرت آفتاب و ماه
آن  يوسفي که تشنه برون  آمدي زچاه


جسم تو در عراق و سرت رهسپار شام
برگشته‌اي و مي‌نگري سوي قتلگاه


امشب، شبي ست از همه شب ها سياه‌تر
تنهاتر از هميشه‌ام اي شاه بي‌سپاه


با طعن نيزه‌ها به اسيري نمي‌رويم
تنها اسير چشم شماييم، يک نگاه!


امشب به نوحه‌خواني‌ات از هوش رفته‌ام
از تار واي وايم و از پود آه آه


بگذار شام، جامه‌ي شادي به تن کند
شب با غم تو کرده به تن، جامه‌ي سياه!

*
بگذار آبي از عطشت نوشد آفتاب
پيراهن غريب تو را پوشد آفتاب

*
قربان آن ني‌يي که دمندش سحر، مدام
قربان آن مي‌يي که دهندش علي‌الدوام


قربان آن پري که رساند تو را به عرش
قربان آن سري که سجودش شود قيام


هنگامه‌ي برون شدن از خويش، چون حسين -عليه السلام-
راهي برو که بگذرد از مسجدالحرام


اين خطي از حکايت مستان کربلاست:
ساقي فتاد، باده نگون شد، شکست جام!


تسبيح گريه بود و مصيبت، دو چشم ما
يک الامان ز کوفه و صد الامان ز شام


اشکم تمام گشت و نشد گريه‌ام خموش
مجلس به سر رسيد و نشد روضه‌ام تمام

*
با کاروان نيزه به دنبال، مي‌روم
در منزل نخست تو از حال مي‌روم

علی رضا قزوه

صد بار خوانده‌اي و دوباره بخوان كم است //نجوای حسینی



صد بار خوانده‌اي و دوباره بخوان كم است
دنيا اگر تمام شود، روضه‌خوان! كم است

بغضي ز ديده‌ام فوران مي‌كند ولي
تشبيه اين دو چشم به آتشفشان كم است

خورشيد در افق همه را تشنه كرده است
گلدسته‌ها زياد و صداي اذان كم است

پروانه را عطش زده‌ام آنقدر زياد
بر بال‌هاي تشنه‌ام اين آسمان كم است

ديدار ما قيامتيان هيأت بهشت
اينجا براي سينه‌زدن جايمان كم است

حجت‌الاسلام رضا جعفري

اشك چون دريا و غم طوفان اشك  // نجوای حسینی

 

اشك چون دريا و غم طوفان اشك
دل بود كشتي سرگردان اشك

اشك، اول ژاله‌اي بي‌روح بود
داغ مهر گل‌رخان شد جان اشك

از غم جانسوز قلب عاشقان
يك علامت چشمه جوشان اشك

اشك خونين مي‌كند دل را چو لعل
سنگ گوهر مي‌شود در كان اشك

گرچه دشوار است راه عشق تو
مي‌توان رفت از ره آسان اشك

زينت باغ حريم وصل توست
جويبار آب بي‌پايان اشك

بر چنين داغي كه دارد قلب تو
هرچه ريزد كم بود باران اشك

چون به كويت آب را سد كرده‌اند
ديده لبريز است از طغيان اشك

غم چه داري گر عدو آبت نداد؟
چون تويي در كربلا مهمان اشك

در حضورش هرچه مي‌خواهي بخواه
چون كه مي‌گيري «حسان» دامان اشك

حبيب الله چايچيان «حسان»

 

تشنه‌ترين لبان // نوحه‌ريز // نجواي حسيني

تشنه‌ترين لبان
با سبز مويه‌ها
لب‌هاي نوحه‌ريز عاشقان حسين (ع) است.

و سبزترين عاشقانه را
با گل‌افشان سرشك،
سوگواران حسين مي‌خوانند.

و عاطفه‌ترين عطش،
عطش شبنم ايمان حسين است ـ
در بلوغ سپيده‌اي
به خورشيد جمال حق.

هنوز،
در وادي اشك
و محبت
دل بي‌كربلايي نيست،
دلي،
بي‌شقايق خيمه عزا.

هنوز،
خجالت اهل كوفه خط مي‌كشد به خاك،
و خواناترين برات است
خط كوفي گل‌هاي شهادت
در شيرازه فرات رخ عاشقان حسين

دارا نجات

 

از ازل تا به ابد تاج سري بود مرا // خورشيد سحر // نجواي حسيني

 

از ازل تا به ابد تاج سري بود مرا
ز قضا و قدر حق، اثري بود مرا

ساقي دشت جنون آن دُر درياي شرف
زد به طوفان بلا و گوهري بود مرا

پرتو ماه به شب همسفر قافله بود
به بلنداي فلك تا نظري بود مرا

دل و مهتاب من و همدم خورشيد سحر
تا كه شد در يَم خون، چشم تري بود مرا

آسمان گشته سيه در نظر اهل نظر
به گذرگاه عزيزان گذري بود مرا

همچون مجنون پي آن گمشده ليلا بودم
دشت پرخون چه بلاي ديگري بود مرا

غنچه برتر گل، زينت گلبوي بهشت
همچو نيلوفر حق، خوش‌اثري بود مرا

ديدم هفتاد و دو لاله به چمن غرق به خون
بين سرهاي جدا، تاج سري بود مرا

اي «وفا» غافل از اين چرخ ستم‌پيشه مباش
از ازل تا به ابد برگ و بري بود مرا

احمد يافتيان «وفا»

آن گوش وار عرش كه گردون جوهري // نجواي حسيني

 

آن گوش وار عرش كه گردون جوهري

با دامني پر از گوهرش بود مشتري



درويش ملك بخش و جهاندار خرقه پوش

خسرو نشان صوفي و سلطان حيدري



در صورتش مبين و در سيرتش مبين

انوار ايزدي و صفات پيمبري



در بحر شرع لولوي شهوار و همچو بحر

در خويش غرقه گشته ؛ ز پاكيزه گوهري



اقرار كرد حر يزيدش به بندگي

خط باز داده روح امينش به چاكري



لب خشك و ديده تر شده از تشنگي هلاك

وانگه طفيل خاك درش خشكي و تري



از كربلا بدو همه كرب و بلا رسيد

آري همين نتيجه دهد ملك پروري

 

كمال الدين محمود خواجوي كرماني

 

دوست دارم كز غم جانسوز عاشورا بميرم // نجواي حسيني

 

دوست دارم كز غم جانسوز عاشورا بميرم
بنده آنگه باشم او را كز غم مولا بميرم

مي‌كُشد شرمم كه بعد از او نفس آيد هنوزم
جاي دارد كز غم اين زندگاني‌ها بميرم

كاش سيلي گردد اين اشك غمش كآيد زچشمم
تا مگر ويران كند بنياد عمرم را بميرم

مي‌زنم خود لاف عشق اما شود ثابت زماني
چون رسم بر كوي جانان جان دهم آنجا بميرم

كاش سر بر تربت كويش نهم در آخرين دم
در جوار قتلگاه زاده زهرا بميرم

كشته شد جان جهاني مرگ بر اين زندگاني
زندگي آن است كز اين محنت عظما بميرم

هر طرف گل‌چهره‌اي در خاك و خون افتاده بي‌جان
يارب از داغ كدامين لاله حمرا بميرم

از براي قاسم و اصغر نثار اين جان نمايم
يا كه از داغ حسين و اكبر ليلا بميرم

يا كنار نهر علقم، دست غم بر سر بكوبم
وز غم ناكامي آن تشنه لب سقا بميرم

آرزو دارم «حسانا» چون رسد عمرم بپايان
در حريم قدس اين گلخانه دنيا بميرم

حبيب الله چايچيان(حسان)

 

 

شاید تو خواستی غزلی را که نذر توست // نجواي حسيني

 

شاید تو خواستی غزلی را که نذر توست

این گونه زخم خورده و بی سر بیاورم

 

یک قطعه خواندی از روی نی ... شاعرت شدم

این قطعه را نشد به غزل در بیاورم

 

یک پرده خواندی از روی نی ... آتشم زدی

این شعله را چگونه به دفتر بیاورم؟

 

با حنجر تو کاری اگر خنجری نداشت

کاری نداشت واژه ی بهتر بیاورم

 

وقف تو اشک ها و غزل هام - تا اگر

گفتی گواه عشق بیاور؛ بیاورم

 

فصل عزا تمام شد اما چگونه من

پیراهن عزای تو رادربیاورم؟

 

تا می وزید نام تو پرمی کشید دل

چیزی نمانده بود که پر دربیاورم

 

نزدیک بود در تب گودال قتلگاه

از عرش ربنای تو سردربیاورم

 

با اشک آمدم به وداعت که لااقل

آبی برایت این دم آخر بیاورم

 

این واژه ها به کار رثایت نیامدند

با زخم های تو چه برابر بیاورم؟

 

آخر نشد که آب برایت بیاورند؟

این روضه را گذاشتم آخر بیاورم

 

امسال هم دعای فرج بی جواب ماند

من می روم برای تو یاور بیاورم

 

قرآن بخوان که گوش دلم با صدای توست

این بیت هم ، سرِ غزلی که فدای توست

حسن بياتاني

 

اي ياد تو در عالم آتش زده بر جان‌ها // نجواي حسيني

 

اي ياد تو در عالم ، آتش زده بر جان‌ها
هرجا زفراق تو ، چاك است گريبان‌ها

اي گلشن دين سيراب ، با اشك محبانت
از خون تو شد رنگين ، هر لاله به بستان‌ها

بسيار حكايت‌ها ، گرديد كهن اما
جانسوز حديث تو ، ثبت است به دوران‌ها

يكجان به ره جانان ، دادي و خدا داند
كز ياد تو چون سوزد ، تا روز جزا جان‌ها

در دفتر آزادي ، نام تو به خون ثبت است
شد ثبت به هر دفتر ، با خون تو عنوان‌ها

اين سان كه تو جان دادي ، در راه رضاي حق
آدم به تو مي‌نازد ، اي اشرف انسان‌ها

قرباني اسلامي ، با همت مردانه
اي مفتخر از عزمت ، همواره مسلمان‌ها

فرهاد ناظرزاده كرماني

 

به دلم باز هواي تو كند غوغايي // نجواي حسيني

 

به دلم باز هواي تو كند غوغايي
از غمت، گشته درون دل من بلوايي

اي شهنشاه دو عالم يا حسين ابن علي
شعله‌ور تر بنما اين شرر شيدايي

يا حسين اي شرف هستي و هر آنچه كه هست
همه جا گشته‌ام و نيست چو تو مولايي

يك اباالفضل تو ليلا شده، عالم مجنون
چه كسي ديده كه لب تشنه بود سقايي

يا حسين! جانم اگر نيست گران ليك پذير
مردن از داغ تو نبود سخن بي‌جايي

از غمت حضرت آدم به همه عمر گريست
گريه بر تو دهد بر دل و جان پايايي

جاودان هستي و هر آنكه بميرد از عشق
مي‌دهد نام نكويش به فلك پويايي

اي حسين اي شه لب تشنه تو را مي‌خواهم
زنده كن جان مرا با نفس عيسايي

كربلا را زتو مي‌خواهيم و اكنون اي يار
تو برآورده كن آن را به يد بيضايي

من عزادار تو هستم نيش‌ها نوش دلم
گر كند سخره مرا جاهل و هر دانايي

گريه بر تو حسينا عشق مي‌زايد و شور
هر كجا هست تحول تو به حق آنجايي

اي سلاطين جهان خاك كف پاي درت
فخر داري به همه چون تو گل زهرايي

مهربان‌تر به من اي از پدر و از مادر
مي‌شود مست شوم با نگه شهلايي؟

جان عباس علمدار، همان ماه غريب
ياري‌ام كن كه شوم تا ابد عاشورايي

هادي قهرماني

 

 

بزرگ فلسفه قتل شاه دين اين است // نجواي حسيني

 

بزرگ فلسفه قتل شاه دين اين است
كه مرگ سرخ به از زندگي ننگين است

حسين مظهر آزادگي و آزادي است
خوشا كسي كه چنينش مرام و آيين است

نه ظلم كن به كسي ني به زير ظلم برو
كه اين مرام حسين است و منطق دين است

همين نه گريه بر آن شاه تشنه لب كافي است
اگر چه گريه بر آلام قلب تسكين است

ببين كه مقصد عالي وي چه بود اي دوست
كه درك آن سبب عزّ و جاه و تمكين است

زخاك مردم آزاده بوي خون آيد
نشان شيعه و آثار پيروي اين است

علي اكبر خوشدل تهراني

 

 

آفريدند مرا تا كه گدايت باشم // نجواي حسيني

 

آفريدند مرا تا كه گدايت باشم
سائل دائمي دست عطايت باشم

آفريدند مرا از تو بگيرم عصمت
شيعه چشم و دل غرق عزايت باشم

تا خدا هست تو هم باقي بالله هستي
مي‌شوم مثل تو گر از شهدايت باشم

چون عزاي تو بقاي همه دين خداست
آمدم گرمي اين بزم عزايت باشم

تو قتيل‌العبراتي كه خدا فرموده:
«اي حبيبم من الله بهايت باشم»

گر نشد زنده بيايم به حريمت مددي
تا كه مدفون شده در كرببلايت باشم

اشك ما تلبيه ماست به هل من ناصر
داده‌اي اذن كه اين گونه فدايت باشم

شدي آواره كه اسلام نگردد تحريف
كاش آواره اين حكم ولايت باشم

جواد حيدري

 

لطف حسين ما را تنها نمي‌گذارد // نجواي حسيني

 

لطف حسين ما را تنها نمي‌گذارد
گر خلق وا گذارد، او وا نمي‌گذارد

او كشتي نجات و كشتي شكسته ماييم
مولا به كام غرقاب مارا نمي‌گذارد

هل من معين او را بايد جواب دادن
شيعه امام خود را تنها نمي‌گذارد

زهرا به دوستانش قول بهشت داده است
بر روي گفته خويش او پا نمي‌گذارد

ما و فسرده حالي مولا نمي‌پسندد
مسكين و دست خالي مولا نمي‌گذارد

از بس گناهكاريم ما مستحق ناريم
بايد كه سوخت مارا زهرا نمي‌گذارد

رضا مؤيد

 

الا خورشيد عالمتاب، ارباب // نجواي حسيني

 

الا خورشيد عالمتاب، ارباب
قرار هر دل بي‌تاب، ارباب

نه تنها من كه ديدم آفرينش
تو را مي‌خواندت ارباب، ارباب

به هر ابري كه افتد چشم مستت
از او بارد شراب ناب، ارباب

تو آن بودي كه هر شب در بر تو
گدايي مي‌كند مهتاب، ارباب

من آن در را كه غير از او دري نيست
كنم با قلب، دق‌الباب ارباب

به ياد چشم تو بيمارم امشب
طبيبا بر سرم بشتاب، ارباب

اگرچه ريزه‌خوارم باز گويم
بيا امشب مرا درياب، ارباب

به بيداري اگر قابل نباشم
مرا امشب بيا در خواب، ارباب

چو شمعي در هواي كربلايت
دلم شد قطره قطره آب، ارباب

زچشمانم از اين چشم انتظاري
چكد هم اشك هم خوناب، ارباب

حيدر توكلي