ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت // نجواي مهدوي

ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت

دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت

 

مانند مرده ای متحرک شدم، بیا

بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت

 

می خواستم که وقف تو باشم تمام عمر

دنیا خلاف آنچه که می خواستم گذشت

 

دنیا که هیچ، جرعه آبی که خورده ام

از راه حلق تشنه من، مثل سم گذشت

 

بعد از تو هیچ رنگ تغزل ندیده ایم

از خیر شعر گفتن، حتی قلم گذشت

 

تا کی غروب جمعه ببینم که مادرم

یک گوشه بغض کرده که این جمعه هم گذشت

 

مولا! شمار درد دلم بی نهایت است

تعداد درد من به خدا از رقم گذشت

 

حالا برای لحظه ای آرام می شوم

ساعات خوب زندگی ام در حرم گذشت

 

سید حمیدرضا برقعی

خدا کند که کسی حالتش چو ما نشود *  نجواي مهدوي

خدا کند که کسی حالتش چو ما نشود
ز دام خال سیاهش کسی رها نشود

خدا کند که نیفتد کسی ز چشم نگار
به نزد یار چو ما پست و بی بها نشود

جواب ناله ی ما را نمی دهد "دلبر"
خدا کند که کسی تحبس الدعا نشود

شنیده ام که از این حرف، یار خسته شده
خدا کند که به اخراج ما رضا نشود

مریض عشقم و من را طبیب لازم نیست
خدا کند که مریضی من دوا نشود

مقام معظم رهبری(حفظه الله)

بال زديم و به آسمان نرسيديم * نجواي مهدوي

بال زديم و به آسمان نرسيديم

تا به افق هاي بيکران نرسيديم

 

در خم يک کوچه مانده ايم دوباره

مثل هميشه به کاروان نرسيديم

 

شيعه‌ی خوبي نبوده ايم برايش

ما به حضور اماممان نرسيديم

 

هر شب از اين جاده رفته ايم ولي حيف

تا به سحرهاي جمکران نرسيديم

 

کوچه به کوچه شميم سيب بياريد

يا خبري از سوي حبيب بياريد

 

کار جنونم به تماشا کشيده اَست

يک دو نفس لاأقل شکيب بياريد

 

با غم تو قلب من کنار نيامد

اشک هاي جمعه ام به کار نيامد

 

چشمها سپيد شد به راه عبورش

از گذر جاده ها سوار نيامد

 

در نفس باغ بوي پيرهنش نيست

يوسف شب هاي انتظار نيامد

 

نیست تاب عدل علی در دل دنیا

وارث طوفان ذوالفقار نيامد

 

دل ز همه جز تو گسستم که بيايي

دل به سر زلف تو بستم که بيايي

 

هر چه دويدم به حضورت نرسيدم

بر سر راه تو نشستم که بيايي

 

يا کبوتران نامه بر نپريدند

يا عريضه ها به حضورت نرسيدند

 

عاشقي از دوري تو مي رود از دست

از غم مهجوري تو مي رود از دست

 

ندبه‌ی آدينه هم هواي تو دارد

شيون آئينه هم هواي تو دارد

 

بي تو زمين و زمان ثبات ندارد

بي تو جهان کشتي نجات ندارد

 

خيمه‌ی سبزت پناه اهل جهان است

شانه تو تکيه گاه مُلک و مکان است

 

چشم های تو چراغ راه دل ماست

هر نگاه تو پناهگاه دل ماست

 

می وزد از سمت جمکران خیالت

هر سحر جمعه آرزوی وصالت

 

چشمه زمزم شده ست چشم غریبم

هم نفس زمزمه‌ی اشک زلالت

 

کاش شوم ميهمان خيمه‌ی سبزت

يا کريم آسمان خيمه‌ی سبزت

 

کوچه به کوچه شميم سيب بياريد

يا خبري از سوي حبيب بياريد

 

هم نفسان کوچه پر از عطر بهار است

مي دهد اين مژده را نسيم، قرار است

 

يوسف گمگشته به کنعان برسد باز...


یوسف رحیمی

همیشه شب‌، من و رنج قرارهای پیاپی//نجواي مهدوي


همیشه شب‌، من و رنج قرارهای پیاپی
دو چشم خیس، پر از انتظارهای پیاپی

و ایستگاه که از من هزار مرتبه پر شد
نشسته خیره به راه قرارهای پیاپی

دوباره شعر، دوباره گناه آدم و گندم
و من که خسته‌ام از این شعارهای پیاپی

شبیه عقربه‌ها در توالی شب و روزم
رها نمی‌شوم از این مدارهای پیاپی

چقدر دل بسپارم به داغهای همیشه؟
چقدر سر بگذارم به دارهای پیاپی؟

شدم دچار جهان و فریب جاذبه‌هایش
چگونه بگذرم از این حصارهای پیاپی؟

و بی‌درخت، و بی‌تو چگونه دل بسپارم
به وهم خاطره‌ای از بهارهای پیاپی؟

تو سرپناه‌ترینی، اگر که باز نیایی
پناه می‌برد انسان به غارهای پیاپی

ز سمت مشرق حیرت بتاب، تا که نگیرد
دوباره آینه‌ها را غبارهای پیاپی

هزار چشم، هزار آینه، هزار تماشا
فدای تو همه این هزارهای پیاپی

سید حبیب نظاری

سلام آقا فداي تو، غصه ي من، غم هاي تو // نجواي مهدوي// شهادت قمربنی هاشم(ع)

 

سلام آقا فداي تو، غصه ي من، غم هاي تو

درد و بلات براي من، دردسرهام براي تو

 

سلام آقا فداي تو، باز دلمو آتيش زدي

گفتي يه روز جمعه مياي، جمعه شد و نيومدي

 

شما کجا و من کجا؟، تو خوب خوب، من بد بد

آخه چقدر مهربوني، راه دادي و بده اومد

 

من اومدم با اشک و آه، خسته ام و مونده تو راه

مي خوام كه رو سفيد بشم، شبيه اون غلام سياه

 @

سلام آقا فداي تو، من ميميرم براي تو

@

زنده باشم براي تو، بنده ي زر خريد بشم

کشته بشم به پاي تو، کاشکي بشه شهيد بشم

 

سلام آقا مجلس ما، اين شب هاي آخرشه

امشبه رو يه بار بيا، دهه داره تموم ميشه

 @

سلام آقا فداي تو، من ميميرم براي تو

@

ديدن تو آرزومه، منم به آرزوم ميام

مگه خودت نگفتي که، تو روضه ي عموم ميام

 

آقا بيا به روضه مـون، ما گريه کن تو نوحه خـون

بيا منو آتيش بزن، خودت يه بار روضه بخون

 @

سلام آقا فداي تو، من ميميرم براي تو

@@@@@@@@@@@@

تن يکي تو خاک و خون، بي رمقه تو علقمه

پا ميکشه روي زمين، سرش رو پاي فاطمه

 

ميگه مادر خوش اومدي، سرم فداي قدمت

يه وقتي اومدي که من، نميتونم ببيمنت

 

يه وقتي اومدي که آب،  نمونده بين مشک من

پيش پاهات جاري شده، چشمه ي خون تو اشک من

 

ميخوام ادب کنم پاشم، تا که آقام نيومده

چادرتون خاکي شده، براي من خيلي بده

 

يه بوي خاک داره مياد، فرق ميکنه با علقمه

چادرتون خاکي شده، تو کوچه ها يا علقمه؟!

 

کاشکي دستام ميتونست، سرت رو زانوم بذاره

کاشکي دستم ميتونست، تير از تو چشمت درآره

 

یا رب خودت مواظب شاه غریب باش * مناجات با خدا - مهدوی --------------------------------

یا رب خودت مواظب شاه غریب باش

او را ولی و ناصر و کهف و حبیب باش

ما زخم می زنیم به او با گناهمان

یا رب خودت به زخم دل او طبیب باش

او آخرین امید دل خلق عالم است

یا رب خودت مراقب اَم ُیجیب باش

تا آن زمان که دولت او گردد استوار

یا رب نگاهبان امیر غریب باش

از آه عشق یک مَهِ دُردانه مانده است

یا رب مواظب پسر نور و سیب باش

ما مرد استقامت و یاریش نیستیم

تنهاست شاه ما ، تو برایش مُجیب باش

یا رب مراقب دل پر داغ و خون او

وقتی که خواند روضه خدالتریب باش

 

مجيد خضرايي

به طاها به یاسین به معراج احمد * نجواي مهدوي --- --- --- --- ---

به طاها به یاسین به معراج احمد
به قدر و به کوثر به رضوان و طوبی
به وحی الهی به قرآن جاری
به تورات موسی و انجیل عیسی
بسی پادشاهی کنم در گدایی
چو باشم گدای گدایان زهرا (س)
چه شب ها که زهرا (س) دعا کرده تا ما
همه شیعه گردیم و بی تاب مولا
غلامی این خانواده دلیل و مراد خدا بوده از خلقت ما
مسیرت مشخص، امیرت مشخص، مکن دل ای دل بزن دل به دریا
که دنیا به خسران عقبا نیرزد
به دوری ز اولاد زهرا نیرزد.
و این زندگانی فانی جوانی
خوشی های امروز و اینجا
به افسوس بسیار فردا نیرزد

 

اگر عاشقانه هوادار یاری
اگر مخلصانه گرفتار یاری
اگر آبرو میگذاری به پایش
یقینا یقینا خریدار یاری
بگو چند جمعه گذشتی ز خوابت؟
چه اندازه در ندبه ها زاری یابی؟
به شانه کشیدی غم سینه اش را؟
و یا چون بقیه تو سربار یاری
اگر یک نفر را به او وصل کردی
برای سپاهش تو سردار یاری
به گریه شبی را سحر کردی یا نه؟
چه مقدار بی تاب و بیمار یاری؟
دل آشفته بودن دلیل کمی نیست
اگر بی قراری بدان یار یاری
و پایان این بی قراری بهشت است
بهشتی که سرخوش ز دیدار یاری

 

نسیم کرامت وزیدن گرفته
و باران رحمت چکیدن گرفته
مبادا بدوزی نگاه دلت را
به مردم که بازار یوسف فروشی در این دوره بد شدیدا گرفته
خدایا به روی درخشان مهدی
به زلف سیاه و پریشان مهدی
به قلب رئوفش که دریای داغ است
به چشمان از غصه گریان مهدی
به لبهای گرم علی یا علی اش
به ذکر حسین و حسن جان مهدی
به دست کریم و نگاه رحیمش
به چشم امید فقیران مهدی
به حال نیاز و قنوت نمازش
به سبحان سبحان سبحان مهدی
به برق نگاه به خال سیاهش
به عطر ملیح گریبان مهدی
به حج جمیلش به جاه جلیلش
به صوت حجازی قرآن مهدی
به صبح عراق و شبانگاه شامش
به آهنگ سمت خراسان مهدی
به جان داده های مسیر عبورش
به شهد شهود شهیدان مهدی
مرا دائم الاشتیاقش بگردان
مرا سینه چاک فراقش بگردان
تفضل بفرما بر این بنده بی سر و پا
مرا همدم و محرم و هم رکاب
سفرهای سوی خراسان و شام و عراقش بگردان
یا مهدی یامهدی مددی

...

مولای عشق ! حال زمین و زمان بد است * نجواي مهدوي

مولای عشق! حال زمین و زمان بد است

آلوده ست آب و هوا ، آسمان بد است


از حال وروزمان ، تو چه می پرسی ای عزیز ؟!

پنهان نمی کنم ، به خدا حالمان بد است


آدم ؟  قسم به نور تو ! « آدم » نمی شویم

همسفره ایم با هوس و نانمان بد است


ما همچنان به حال هبوطیم و در سقوط

آری ، قبول ، پله ی این نردبان بد است  !!


از شش جهت امام زمان می کند ظهور  !

دارم یقین که آخر این داستان بد است


در ذات خویش ، حضرت اسلام کامل ست

باور کنیم ، ذات مسلمانمان بد است


از چشم مهربان تو افتاده ایم ما

افتادن از نگاه شما ، بی گمان بد است


پشت سر شما و خدا بد ... چقدر بد  !

ما را ببخش ، حضرت جان ! کارمان بد است


کوچک ترم از آن که بگویم بیا و یا ...؟

خط و نشان برای امام زمان بد است


جان کلام : این که شما حی و حاضری

ما غایبان منتظریم و« همین» ! بد است

رضا اسماعیلی

بال زديم و به آسمان نرسيديم * نجواي مهدوي

بال زديم و به آسمان نرسيديم

تا به افق هاي بيکران نرسيديم

 

در خم يک کوچه جا زديم دوباره

مثل هميشه به کاروان نرسيديم

 

           شیعه‌ی خوبي نبوده ايم برايش

ما به حضور اماممان نرسيديم

 

هر شب از اين جاده رفته ايم ولي حيف

تا به سحرهاي جمکران نرسيديم

 

کوچه به کوچه شميم سيب بياريد

يا خبري از سوي حبيب بياريد

 

کار جنونم به تماشا کشيده است

يک دو نفس لاأقل شکيب بياريد

 

با غم تو قلب من کنار نيامد

بغض هاي جمعه ام به کار نيامد

 

چشمها سپيد شد به راه عبورش

از گذر جاده ها سوار نيامد

 

در نفس باغ بوي پيرهنش نيست

يوسف شبهاي انتظار نيامد

 

نیست تاب عشق علی در دل دنیا

وارث طوفان ذوالفقار نيامد

 

دل ز همه جز تو گسستم که بيايي

دل به سر زلف تو بستم که بيايي

 

هر چه دويدم به حضورت نرسيدم

بر سر راه تو نشستم که بيايي

 

يا کبوتران نامه بر نپريدند

يا عريضه ها به حضورت نرسيدند

 

عاشقي از دوري تو مي رود از دست

از غم مهجوري تو مي رود از دست

 

ندبه‌ی آدينه هم هواي تو دارد

شيون آئينه هم هواي تو دارد

 

بي تو زمين و زمان ثبات ندارد

بي تو جهان کشتي نجات ندارد

 

خيمه‌ی سبزت پناه اهل جهان است

شانه تو تکيه گاه کون و مکان است

 

چشمهای تو چراغ راه دل ماست

هر نگاه تو پناهگاه دل ماست

 

می وزد از سمت جمکران خیالت

هر سحر جمعه آرزوی وصالت

 

چشمه زمزم شده ست چشم غریبم

هم نفس زمزمه‌ی اشک زلالت

 

کاش شوم ميهمان خيمه‌ی سبزت

يا کريم آسمان خيمه‌ی سبزت

 

کوچه به کوچه شميم سيب بياريد

يا خبري از سوي حبيب بياريد

 

هم نفسان کوچه پر از عطر بهار است

مي دهد اين مژده را نسيم، قرار است

 

يوسف گمگشته به کنعان برسد باز...


یوسف رحیمی

نشسته ام  به  گذرگاه  ناگهانی سرخ * نجواي مهدوي

 نشسته ام  به  گذرگاه  ناگهانی سرخ

در انتظار خطر ، زیر آسمانی سرخ

نشسته ام كه بچینم عبور توفان را

ز جاده های اساطیری زمانی سرخ

بر آن سرم كه بخوانم نمازی از آتش

اگر كه شعله بگوید ، شبی اذانی سرخ

تمام هستی من ، دفتری غزل – آتش

و سهم من ز تمام جهان ، زبانی سرخ

خدا كند دل من در صف خطر باشی

شبی كه واقعه می گیرد ، امتحانی سرخ

در انتهای حماسی ترین شب تاریخ

ظهور می كند آن مرد آسمانی ، سرخ

به قاف خوف و خطر ، تا ظهور آن موعود

خدا كند دل من، منتظر بمانی سرخ

رضا اسماعیلی

تو آمده ای و حاضری ، ما اما ... ؟! * نجواي مهدوي ------------

1


تو آمده ای و حاضری ، ما اما ... ؟!

بر کار زمانه ناظری ، ما اما ... ؟!

در دست تو ذوالفقار و چشمت بر راه

والعصر ! که تو منتظری ، ما اما ... ؟!


2

تو هستی و در میان ِ ما می گردی

در کوچه و شهر و خانه ها می گردی

از ما اثری نیست ، در این شب ، ای خوب !

دنبال ظهور نور ما می گردی ...

۳


تقصیر تو چیست ، این که شب ظلمانی ست ؟

سیمای خجسته ی سحر پیدا نیست ؟

تو آمده ای و صحنه خالی از ماست

تو حاضری و غیبت ما طولانی ست !


۴


گر منتظریم ، پس چرا ... ؟ شرمنده !

همواره نشسته ایم تا ... ؟ شرمنده !

در جمعه عزیز ! عاشقی تعطیل ست

یک روز دگر قرار ما ، شرمنده !


۵


غرقیم در اختلاس ، می آیی تو ؟!

با این همه لیس و لاس ، می آیی تو ؟!

ابلیس و دوباره فصل خرما چینی ...

ای مرد خدا شناس ! می آیی تو ؟!

۶

وقتی که تمام کارمان خمیازه ست

در روی زمین ، شعارمان خمیازه ست

امید ظهور روشنی بیهوده ه ست

تا معنی انتظارمان خمیازه ست !


۷


ما منتظران رخوت و تردیدیم

در پیله ی تن ، به عافیت پیچیدیم

بی معرفتی از این عیان تر مولا ؟

گفتیم « بیا » و  جمعه ها خوابیدیم !


۸


در آینه شکل ظلمت قابیلیم

چون تشنه ی خون حضرت هابیلیم

یک روز دگر ظهور کن آقا جان

چون جمعه عزیز ، کلهم تعطیلیم !


۹


احوال زمین بد است ، ما را دریاب

این خاک پر از دد است ، ما را دریاب

تقدیر زمین دوباره در دستان ِ

اهریمن مرتد است ، ما را دریاب

۱۰

پیشانی خاک ، از ستم ، ُپر چین ست

از بارش فتنه ، روح او چرکین ست

احوال زمین َبد ست ، می دانی تو

ای حضرت آسمان ! زمین غمگین ست


۱۱


این عصر دغل ، که رو به پستی دارد


چون کهنه عرب ، هوای مستی دارد


در حسرت صبح صادق فردا نیست


پیداست خیال شب پرستی دارد !


۱۲


یک قطعه ز آسمان ندارم ، افسوس !

از نور شما نشان ندارم ، افسوس !

اصرار نمی کنم بیایی ، زیرا

جز غصه ی آب و نان ندارم ، افسوس !


۱۳


باید که در عاشقی مصمم باشیم

تا لایق فهم اسم اعظم باشیم

وقتی تو ظهور می کنی ، وقتی که ...

بی پرده بگو عزیز : « آدم باشیم »

۱۴

اوضاع زمانه را ببین ، آقا جان !

خناق گرفته این زمین ، آقا جان !

احوال زمین بد ست ، بدتر از بد

عرض دگری نیست ، همین ، آقا جان !


رضا اسماعیلی


وقتی تو از سفر برسی عید می‌شود * نجواي مهدوي

وقتی تو از سفر برسی عید می‌شود

دنیا دوباره صاحب خورشید می‌شود

 

چشمان روشنت که طلوعي دوباره کرد

دلها پر از تجلّی توحید می‌شود

 

با اهتزاز پرچم سرخت در آسمان

پیمان عشق و عاطفه تجدید می‌شود

 

از چشم خیس گریه کنان شهید عشق

با بوسه ای به راه تو تمجید می‌شود

 

یک عمر نوکریِ در خانۀ حسین

با یک نگاه لطف تو تایید می‌شود

 

آقا طواف مرقد خاکی مادرت

وقتی که چشم های تو تابید، می‌شود

 

این جمعه ها عزای مرا جار می‌زنند

برگرد با رسیدن تو عید می‌شود


یوسف رحیمی

خدا کند که بیاید مسافری که نیامد * نجواي مهدوي - آدینه ی فراق-------------

خدا کند که بیاید مسافری که نیامد

و کوچه کوچه بنازم به عابری که نیامد

 

دوباره مثل گذشته تمام فاصله ها را

غزل غزل بنویسم به شاعری که نیامد

 

 همیشه غربت اینجا فقط نصیب دل من

شریک غربت من کو؟ مهاجری که نیامد

 

به پلک پلک نگاهم دخیل خاطره بستم

و رو به پنجره کردم به زائری که نیامد

 

شکست بغض غرورم در انتظار عزیزی

دعا کنید بیاید مسافری که نیامد

 

سید جواد طباطبایی

دلخسته خدا خدا خدا می کردم × رمضان - نجوای مهدوی -----

دلخسته خدا خدا خدا می کردم

یک ماه  برای تو  دعا  می کردم

هرجمعه ی ماه رمضانی که گذشت

تا وقت اذان  تو را  صدا  می کردم

سی روز به عشق دیدنت  آقا جان

من روزه خود به اشک وا می کردم

در هر شب قدر وقت احیا ارباب

با یاد شما حال  وصفا می کردم

ای کاش نماز عید فطر خود را

در پشت سر تو اقتدا میکردم

افسوس چنین نشد ومن فهمیدم

یک ماه برای خود  دعا می کردم

... 

آقا اجازه! من بنویسم برای تو  × نجواي مهدوي - انتظار ظهور ------

آقا اجازه! من بنویسم برای تو

دارایی‌ام تویی، دل و جانم فدای تو

می‌خوانمت به حُرمت آوای قُدسی‌ات

جان می‌دهد به ما نفس آشنای تو

وقتی طلوع می‌کنی از پشت ابرها

گل می‌کند زمین و زمان، زیر پای تو

در آسمان دهکده اعجاز می‌شود

با شعله‌ای که می‌دمد از چشم‌های تو

برگرد آخرین سفری را که رفته‌ای

تب کرده‌اند هر دو جهان در هوای تو

برگرد تا گره بخورد لحظه‌ای به هم

فریاد گریه‌های من و های‌های تو

آقا بیا که هر کسی از راه می‌رسد

سر می‌دهد طنین «انا الحق» به جای تو!

تنها خودت شفاعت‌مان کُن که این طلسم

وا می‌شود به مُعجزه ی رَبّنای تو

 

سید مهدی نژاد هاشمی

وقتی که در چشمان من باران نمی گیرد * نجواي مهدوي

 

وقتی که در چشمان من باران نمی گیرد

فکر و خیالِ ابری ام سامان نمی گیرد

 

گرداب می پیچد به خود از درد دل هایم

گرداب می داند چرا باران نمی گیرد

 

دریا هم از سنگینیِ بغضم می آشوبد

با این همه غم پس چرا طوفان نمی گیرد؟

 

لب تشنه ی وصل تو أم،امّا چرا تقدیر

حقّ مرا از این غم پنهان نمی گیرد؟

 

گفتم که سرسختم ولی عشقِ تو بی رحم است

بر من چرا بر من چرا آسان نمی گیرد؟

 

فردای دور از ذهن من!خواهی رسید امّا

بی تابیِ این روزها پایان نمی گیرد...

حسن خسروی وقار

 

از سیم خاردار//جهان اسلام//نجواي مهدوي// -

 

از سیم خاردار
بر موج انفجار

اینک رسیده ست
زخمی ترین بهار

...

غیر از گدازه نیست
جز خون تازه نیست

این لکه های سرخ
بر روی شاخسار

...

از بوی نفت، گیج
بر پیکر خلیج

هر سو نشسته است
یک فوج لاشخوار

...

امواج بیم گشت
دُرّ یتیم گشت

در دامن عدَن
هر دُرّ آبدار!

...

آل سعود؟ نه
آل یهود...؟ نه

شیطان وحشی اند
این قوم نابکار

...

ای دست انتقام
وقت است از نیام

باری برآوری
طوفان ذوالفقار

محمدرضا ترکی

عمريست نواي ماتمت يا زهراست//نجواي مهدوي

عمريست نواي ماتمت يا زهراست

خون گريه چشم پر نمت يا زهراست

ما را بپذير در کنارت باشيم

آن روز که نقش پرچمت يا زهراست

 

یوسف رحیمی

اين قافله اي که لاله گون مي آيد//دفاع مقدس//نجواي مهدوي

اين قافله اي که لاله گون مي آيد

از دشت حماسه و جنون مي آيد

با اين همه فرمانده بي سر آري

از مطلع فجر و فتح خون مي آيد

*

اين قافله از مرگ ندارد پروا

دارد روي شانه پرچم عاشورا

اين قافله صد علي اکبر دارد

با پيکر غرق خون و ارباً اربا

*

باقي است هنوز باور قاسم ها

فرياد و خروش آخر قاسم ها

هر چند که ماند زير تانک دشمن

گلبرگ نحيف پيکر قاسم ها

*

يک دشت عطش نوش صداي تشنه

شد باز شلمچه، کربلاي تشنه

گلواژه «ساقي العطاشا» گل کرد

بر روي لب قمقمه هاي تشنه

*

با ترکش و انفجار مين مي افتاد

با زخم دل و زخم جبين مي افتاد

يک ياس کنار علقمه مي روييد

هر دست که بر روي زمين مي افتاد

*

آن روز سبکبار و رها مي رفتند

در اوج صداقت و صفا مي رفتند

برخاست نواي «لک لبيک حسين»

از مرز شلمچه، کربلا مي رفتند

*

با عطر غريب ياس پرپر رفتند

از مرتبه عشق فراتر رفتند

با پهلوي غرق خون و چشمان کبود

تا مرقد بي نشان مادر رفتند

*

اي منتقم خون شهيدان برگرد

از مشرق پر فروغ ايمان برگرد

با سيصد و سيزده مسيحايي دم

با همت و باکري و چمران برگرد

  یوسف رحیمی

وقتی که خدا چشم خمار تو بیاراست // نجواي مهدوي

 

وقتی که خدا چشم خمار تو بیاراست

یک نرگس مجنون ز نگاه تو به پا خاست

 

افتاد دلم در طلب نرگس چشمت

عاشق شدن خوار به خورشید چه زیباست!

 

هر جا که اثر از گل و از باغچه دیدم

دل گفت "بیا نرگس مجنون تو اینجاست

 

این سمت کویر است و کویر است و کویر است

آن سو همه دریاست و دریاست و دریاست"

 

رفتم سوی دریا تو نبودی که ببینی

چشمم به طلب ناله کنان غرق تمناست

 

یعقوبترین چشم جهان قسمت من باد

چون یوسف گمگشته من یوسف زهراست.

 

الته یک بیت خصوصی هم داشت آخر این شعر:

حالی اگر از دختر شرمنده بپرسی

دلتنگ و پر از خواهش دیدار تو باباست...

 

سیده فاطمه نوری

 

این روزها پرونده ی اعمال ما هستند //نجواي مهدوي

این روزها پرونده ی اعمال ما هستند

شب نامه های روز و ماه و سال ما هستند

تصویرهایی که در این مرداب می بینیم

ارواح سوت و کوری از جنجال ما هستند

این انتظاری که برای باغ شیرین نیست

از تنبلی میوه های کال ما هستند

 پرواز می خوانیم اما خواب می مانیم

این پیله های کور شرح حال ما هستند

گرچه به قدر آب دنبالش نمی گردیم

اما دو چشم خیس او دنبال ما هستند

 باید زمستان را صبوری کرد و رد شد

حالا که نرگس های فردا مال ما هستند

رحمان نوازنی

انگار نه انگار نه انگار نه انگار// نجواي مهدوي

انگار نه انگار نه انگار نه انگار

یک بار نه ده بار نه صد بار که بسیار

 

بر ما تو وفا کرده ولی خیر ندیدی

از جانب همسایه دیوار به دیوار

 

ما ایل یهودا و شما یوسف زهرا

با حیله ی اعداء به دل چاه گرفتار

 

یک عمر چه دیدی؟ چه ندیدی؟ چه کشیدی؟

از این همه بی عرضۀ بی همّتِ بی عار

 

گِل باد دهانم، چه بگویم که بگویند:

دست از سر این مردم بی حوصله بردار

 

آیینه شکست است، بگو از چه شده سَلب

از دیدۀ آلودۀ ما فرصت دیدار

 

«گفتی که بیایید ولی خلق نشستند»۱

آقا نکشد منّت این قوم طلبکار

 

یک روز می آیی و صدا می زنی، امّا

ما نیز همه خواب ولی خفته ی بیدار

 

اصلاً به روی خویش نیاورده و شاید

انگار نه انگار نه انگار نه انگار

...

خرابه جاي جلوس تو اي سليمان نيست // نجواي مهدوي

 

خرابه جاي جلوس تو اي سليمان نيست

وگرنه اين دل ويران،ز شوق لبريز است

 

آقا دوباره مرغ دل بیقرار من // کربلا// نجواي مهدوي

 

آقا دوباره مرغ دل بیقرار من

تاپشت بام مسجد جدت پریده است

 

یک سو مزار شاه شهیدان کربلا

یک سو مقام زینب قامت خمیده است

 

اینجا اگر غلط نکنم قتلگاه اوست

چون بوی سیب در اینجا وزیده است

 

یک بانوی خمیده ی گریان و مضطرب

انگشت ترس به دندان گزیده است

 

یا صاحب الزمان قسمت می دهم برآن

آهی که مادرت وسط در کشیده است

 

آقا قسم به صحنه ی گودال قتلگاه

جایی که جز شما کسی آن را ندیده است

 

آنجا که عمه ات به سر و سینه می زند

آنجا که عمه ات به میانش دویده است

 

بازا و ظلمت شب هجران تمام کن

بازا که جان به کام محبان رسیده است

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

شاید برای آمدنت دیر کرده ای//نجواي مهدوي

 

شاید برای آمدنت دیر کرده ای
وقتی نگاه آینه را پیر کرده ای

دیری است آسمان مرا شب گرفته است
خورشید من برای چه تأخیر کرده ای

این بارش بهاری من هم خلاصه شد
در آن دو قطره اشک که تبخیر کرده ای

قلب مرا شکستی و یادم نبود که
با تکه هاش عاطفه تکثیر کرده ای

با آتشی که داغ غم تو به دل زده
من را در عشق منشأ تأثیر کرده ای

وقتی که این همه زغمت شکوه می کنم
شاید برای آمدنت دیر کرده ای

شاید برای آمدنت دیر کرده ای
وقتی نگاه آینه را پیر کرده ای

دیری است آسمان مرا شب گرفته است
خورشید من برای چه تأخیر کرده ای

این بارش بهاری من هم خلاصه شد
در آن دو قطره اشک که تبخیر کرده ای

قلب مرا شکستی و یادم نبود که
با تکه هاش عاطفه تکثیر کرده ای

با آتشی که داغ غم تو به دل زده
من را در عشق منشأ تأثیر کرده ای

وقتی که این همه زغمت شکوه می کنم
شاید برای آمدنت دیر کرده ای

بختیاری.محمد

دیدن روی تو آسوده میسر نشود//نجواي مهدوي

 

دیدن روی تو آسوده میسر نشود

این عطا بر من آلوده مقدر نشود

 

ادبم رنگ ریا دارد و بی اخلاصم

عملم همقدم امر تو دلبر نشود

 

کار خود می کنم و با تو ندارم کاری

چشمم از رنج فراق تو دگر تر نشود

 

یک به یک می رود از کف نعمات ای افسوس

مددی حال من غمزده بد تر نشود

 

اثر هیئت ارباب بود بیداری

وای بر آن که از این فیض معطر نشود

 

هرکسی سوی ظهور تو قدم بردارد

دلش از ظلمت ایام مکدر نشود

 

گرچه نالایقم اما تو مرا می خواهی

این کرم جز ز سوی چشم تو باور نشود

 

جواد حیدری

می آید آنکه دلش با ماست//نجواي مهدوي

 

می آید آنکه دلش با ماست

دنیا به خاطر او برپاست

 

آن کس که قامت رعنایش

قد قامت همه گل هاست

 

یک بی نهایت بی تفسیر

یک بی شباهت بی همتاست

 

اینجا و هرچه به هر جا هست

با یک اشاره او زیباست

 

پایان این شب بی مهری

حبل المتین جهان آراست

 

می آید آن که به شهر عشق

از عاشقان جهان پیماست

 

نامش همیشه و تا تاریخ

شور آفرین و امید افزاست

 

مهدی تقی نژاد

حق دوباره کرمی کرد که بیدار شوم// نجواي مهدوي

 

حق دوباره کرمی کرد که بیدار شوم

با نگاه تو گل فاطمه هشیار شوم

 

از ازل گر دل من بر تو ارادت کردست

مادرت خواست که من بر تو گرفتار شوم

 

همه ترس من از باقی عمرم این است

باز بر پیش نگاه تو گنهکار شوم

 

به خدا حاجتم از سفره زهرا این است

دور از اهل سقیفه به علی یار شوم

 

حق آن چادر پر وصله و خاک آلوده

محرم اهل کسا با دل بیمار شوم

 

همچو مقداد هماهنگ شوم با رهبر

جان نثار تو چو میثم به سر دار شوم

 

جواد حیدری

من شکسته سبو را به میخوران برسان//نجوای مهدوی

 

من شکسته سبو را به میخوران برسان

کبوترِ حرمت را به آشیان برسان

 

از آن سفر که به سوی تو شد به جا ماندم

غریبِ مانده به ره را،  به کاروان برسان

 

چه می شود که زبان دل تو را فهمم

مرا به شأن پر از فیض همزبان برسان

 

مرا به دست کریم ات که دستِ فاطمه است

به خاک بوسی یک قبر بی نشان برسان

 

به لطف چشم کبودی به من نگاه نما

مقام خاک نشین را به آسمان برسان

 

تمام نیت زهرا که چهره نیلی شد

هر آنچه هست حبیبم، مرا به آن برسان

 

جواد حیدری

اين چه حالي است كه اين ديده پريشان باشد//نجوای مهدوی

 

اين چه حالي است كه اين ديده پريشان باشد

همه جا در پي ديدار، ‌هراسان باشد

 

از كنار دلِ من دير سفر كن، كه دلم

چون غبارِ قدمت بي تو پريشان باشد

 

از تصدق به گدايت نظر لطف نما

شاهد فقرِ دلم، خشكي چشمان باشد

 

من كه اين گونه نبودم تو خودت مي داني

بي كس و يار شدم،‌ درد، ‌فراوان باشد

 

چه كنم بهر ظهورت نشدم باعثِ خير

تا به كي سائل تو در پي عصيان باشد

 

مپسند اين همه عمرم به گنه صرف شود

عمر من بهر تو اي يوسفِ قرآن باشد

 

مناجات شب و شور و نشاط سحري

كو دگر ديده كه در هجر تو گريان باشد

 

باز آن حال و هوا را به دلم برگردان

كه دلم ساكن وادي شهيدان باشد

 

ما ز ديدار رخ رهبر خود مست توايم

پير ما همنفس پير جماران باشد

 

جواد حیدری

ز كاروان سفر كرده ام نشاني نيست//نجواي مهدوي

 

ز كاروان سفر كرده ام نشاني نيست

براي گفتن دردِ دلم زباني نيست

 

براي اينكه به كويِ حبيب خود برسم

من ِغريب چه سازم، كه كارواني نيست

 

شبيه خيمه ي نازي كه خانه ام شده بود

براي ديدن ِدلدارِ من مكاني نيست

 

چه چهره هاي قشنگي كه نور مهدي داشت

شبيه همسفرانم كه دلستاني نيست

 

اذان جبهه سحرگه دل از همه مي بُرد

چو رفته روح نمازم، دگر اذاني نيست

 

خوشا گلي كه به خاك حبيب خود افتاد

نشان ز جسم غريبش، جُز استخواني نيست

 

مرا نبود لياقت، كه رَخت خون پوشم

كسي كه وصل به دنياست ، آسماني نيست

 

چه عاشقانِ جواني كه پير ره بودند

به شور و عشق شهيدان دگر جواني نيست

 

براي مرغ شكسته پري كه جا مانده

به غيرِ منزلِ دلدار آشياني نيست

 

جواد حیدری

ديدار رخ نگار، سخت است//نجواي مهدوي

 

ديدار رخ نگار، سخت است

وصف مه گلعذار، سخت است

 

يك عمر در اين خزان نشستن

در آرزوي بهار، سخت است

 

جايي كه همه به او رسيدند

محروم شدن ز يار، سخت است

 

اين نخل اميد ديدن او

تا اينكه رسد به بار، سخت است

 

كس صيد دلم نكرده چون او

سوگند كه اين شكار، سخت است

 

ديدار جمال آنكه باشد

مولاي علي تبار، سخت است

 

در ماه خدا شعارم اين است

افطارِ بدون يار، سخت است

 

چون نوبت ديدنش بيايد

گويند كه اختيار، سخت است

 

خاك قدومش شفاي جان است

بي سهمي از آن غبار، سخت است


شرمندگي از گناه و غفلت

از بس شده بي شمار، سخت است

 

گر او نرسد به ياري من

هنگامه ي احتضار، سخت است

 

در بيت جديد خود چه سازم

تاريكيِ در مزار، سخت است

 

جواد حیدری

اي آن كه چشم پاكت آيينه شد خدا را//نجواي مهدوي

 

اي آن كه چشم پاكت آيينه شد خدا را

دست كريم و گرمت روزي دهد گدا را

 

فقرِ تمام هستم، بر تو غلام هستم

بر عالمي نبخشم اين حالت غنا را

 

سرعت مگير بهرِ دوري گزيدن از ما

از ما مگير هرگز وقت سحر دعا را

 

بر پاكي گناهم من اشك ديده خواهم

آيينه ي دلت كن اين چشم پر خطا را

 

گرچه نديدي از من خوش عهدي و مروت

بر من نما محبت با من نما مدارا

 

از بس كه روسياهم كعبه دگر نخواهم

احرام ديگري ده اين عبد بي وفا را

 

مشعر نيامدم من، سعي صفا نكردم

آنجا مبر تو از ياد، مسكين بي نوا را

 

در اعتكاف كعبه، در هر طواف كعبه

با ناله ي حسين جان، ياري بده گدا را

 

گوش دلم تو بگشا، تا بشنوم اذانِ

آن حنجر بريده، بر خاك نينوا را

 

 ما اقتدا نموديم بر دختري سه ساله

با اشك ديده جوييم، با نام او خدا را

 

ما را رسان به دستي، تا كه ز تن جدا شد

سيلي زدن روا شد، طفلان مصطفي را

 

سوگند مي دهم بر، خون گلوي اصغر

با غسل خون تنم كن احرام كربلا را

 

تقدير بوده تا حال روي تو را نبينم

«گر تو نمي پسندي تغيير ده قضا را»

 

جواد حیدری

سلام وارث تنهای بی نشانی ها!  // نجواي مهدوي

 

سلام وارث تنهای بی نشانی ها!

خدای بیت غزل های آسمانی ها!

 

نیامدی و کهنسال‌هایمان مُردند

در آستانه ي مرگ‌اند نوجوانی‌ها

 

چقدر تهمتِ ناجور بارمان کردند

چقدر طعنه که: ((دیوانه‌ها! روانی‌ها!

 

کسی برای نجات شما نمی‌آید

کسی نمی‌رسد از پشتِ نُدبه‌خوانی‌ها))

 

مسیحِ آمدنی! سوشیانس! ای موعود!

تو ـ هر که هستی از آن‌سوی مهربانی‌ها!

 

بگو به حرف بیایند مردگانِ سکوت

زبان شوند و بگویند بی‌زبانی‌ها

 

هنوز پنجره‌ها باز می‌شوند و هنوز

تهی است کوچه از آوازِ شادمانی‌ها

 

و زرد می‌شوند و دانه‌دانه می‌افتند

کنار پنجره‌ها برگِ شمعدانی‌ها

پانته‌آ صفایی بروجنی

 

ای آخرين جواب دل انگيز هر سوال // سلاله ي ققنوس های سرخ // نجواي مهدوي

 

ای آخرين جواب دل انگيز هر سوال

در متن قرن های پر از وحشت و ملال

 

ای باغبان ، كه سخت و صبور ايستاده يی

تا دانه دانه سرخ شود سيب های كال

 

كی می شود به من برسی ؟ سيب زندگی

كی می شود بچينمت از شاخه ی خيال ؟

 

سيمرغ آرزوی منی ، آرزوی من

كی می رسم به قاف نگاه ات شكسته بال ؟

 

جاری ست طعم نام تو روی زبان عشق

مانند حس ناب حضور خودت زلال

 

نامت ، طنين رويش شيرين يك غزل

شعرم ، مسير سبز عبور تو ای غزال

 

ای بی گمان سلاله ی ققنوس های سرخ

بيرون بيا از آتش سرد شك و سوال

 

بگذار تا خيال كنندت تو را ، بعيد

بگذار تا كه فرض كنندت تو را محال

 

هر قدر هم كه دير بيايی و راه دور

هر قدر هم كه بگذرد اين سال های سال –

 

- يك روز ذوالفقار نگاه ات به آسمان

پل می زند به سمت تبسم ، به شور و حال

 

حتی اگر نباشم و باشی ، چه ديدنی ست

آن لحظه های روشن و نوارنی وصال

 

تلخ است اگر چه بی تو همه عمر انتظار

ما را اميد تا ابد است و تو را مجال

لیلا رسولی

 

آقا به خدا هوا ز هجرت سرد است // نجواي مهدوي

 

آقا به خدا هوا ز هجرت سرد است

شادابی و سرخوشی و شادی درد است

 

وقتی تو میان لحظه هایم باشی

دنیا و تمام آنچه در آن، گرد است

 

از هجر تو ای لیلی غائب به خدا

مجنون تو چون شاخه ی خشکی، زرد است

 

شیرین سخنم، ماه جبینم، برگرد

فرهاد تو حیران زده و شبگرد است

 

این شاعر سرمازده از هجرانت

تنها پی یک یاور و یک همدرد است

 

یک یار که با او بسراید غزلی

یک دوست که از دوری تو سردرد است

 

گاهی که کسی شعر مرا می خواند

با خنده بپرسد اینکه لیلا مرد است؟!(1)

 

در وادی ما هرکه تو را دارد دوست

از جمع تمام اهل دنیا طرد است

 

از قحطی قافیه دلم خوش باشد

تعداد سران لشکر تو فرد است(2)

----------------------------------------------------

1-  مثل معروف : (لیلی زن است یا مرد؟)

2-  313

محمدرضا طاهري

 

چشم‌ها پرسش بي‌پاسخ حيراني‌ها // نجواي مهدوي

 

چشم‌ها پرسش بي‌پاسخ حيراني‌ها

دست‌ها تشنه ي تقسيم فراواني‌ها


با گل زخم، سر راه تو آذين بستيم
داغ‌هاي دل ما، جاي چراغاني‌ها


حاليا! دست كريم تو براي دل ما
سرپناهي است در اين بي‌سر و ساماني‌ها


وقت آن شد كه به گل، حكم شكفتن بدهي!
اي سرانگشت تو آغاز گل‌افشاني‌ها!


فصل تقسيم گل و گندم و لبخند رسيد
فصل تقسيم غزل‌ها و غزل‌خواني‌ها

...
سايه ي امن كساي تو مرا بر سر، بس!
تا پناهم دهد از وحشت عرياني‌ها


چشم تو لايحه ي روشن آغاز بهار
طرح لبخند تو پايان پريشاني‌ها

قیصر امین پور

 

الا ای عطر دین ما کجایی؟ // نجواي مهدوي

 

الا ای عطر دین ما کجایی؟

شه خضرا نشین ما کجایی؟

 

مذاب کوره ی آهنگرانم

به یادت جمعه ها در جمکرانم

 

تو را احوال میپرسم ز مردم

چه در سهله، چه در کوفه، چه در قم

 

حبیبا! جانب احباب برگرد

رعیت هستم ای ارباب برگرد

 

ز هجرت مهدیا در کنج خانه

دعای ندبه می خوانم شبانه

 

شب و روز از فراقت بیقرارم

بیا مهدی، بیا مهدی ست کارم

احمد عزيزي

 

خورشید را گرفته، زمینْ گیر کرده یى // نجواي مهدوي

 

خورشید را گرفته، زمینْ گیر کردهیى
اى واپسین سپیده که تأخیر کردهیى


پژمردهاند بىتو تمام درختها
از زیستن، تبار مرا سیر کردهیى


ابریم، ابرف آبىف از یاد رفته را
چشم انتظار تفنْدرف شمشیر کردهیى


بنشین به چشم من، که به دریا کشیده رخت
این رودخانه یى که سرازیر کردهیى


من دست از تمام مذاهب کشیدهام
در شوق مفصَحفى که تو تحریر کردهیى


تنها دلیلف ماندن دلهاى عاشق است
تقدیر روشنى که تو تصویر کردهیى

قربان وليئي

 

دلم افتاده می دانم که خیلی زود می آئی // نجواي مهدوي

 

دلم افتاده  - مي دانم  دم  موعود  مي آيي

كجا يا  كي- نمي دانم  خلاصه زود   مي آيي

 

شبي دلخسته    ازاين انتظار   سرد   و طولاني

كسي  آهسته زيرگوش  من فرمود مي آيي

 

براي بستن  زخم پرستوها  شده  حتي

ازاين دنيا اگر يك روز باقي  بود  مي آيي

 

دل من هرچه مي گردد درونش گم شده چيزي

... و تو حتما براي رفع اين   كمبود مي آيي

 

اگر دستي  بخشكاند  تمام رود نيلي  را

تو   با  صندوق  چوبي از فراز رود مي آيي

 

به دنبالت ورق خواهم زد اين تقويم خالي را

دلم   افتاده- ميدانم   كه خيلي زود مي آيي

 

جبار نوروزي كوره جان