وقتی که در چشمان من باران نمی گیرد

فکر و خیالِ ابری ام سامان نمی گیرد

 

گرداب می پیچد به خود از درد دل هایم

گرداب می داند چرا باران نمی گیرد

 

دریا هم از سنگینیِ بغضم می آشوبد

با این همه غم پس چرا طوفان نمی گیرد؟

 

لب تشنه ی وصل تو أم،امّا چرا تقدیر

حقّ مرا از این غم پنهان نمی گیرد؟

 

گفتم که سرسختم ولی عشقِ تو بی رحم است

بر من چرا بر من چرا آسان نمی گیرد؟

 

فردای دور از ذهن من!خواهی رسید امّا

بی تابیِ این روزها پایان نمی گیرد...

حسن خسروی وقار