در سرش طرح معما می کرد //کربلا///
در سرش طرح معما می کرد
با دل عمه مدارا می کرد
فکر آن بود که می شد ای کاش
رفع آزار ز آقا می کرد
به عمویش که نظر می انداخت
یاد تنهایی بابا می کرد
دم خیمه همه ی واقعه را
داشت از دور تماشا می کرد
چشم در چشم عزیز زهرا
زیر لب داشت خدایا می کرد
ناگهان دید عمو تا افتاد
هر کسی نیزه محیا می کرد
نیزه ها بود که بالا می رفت
سینه ای بود که جا وا می کرد
کاش با نیزه زدن حل می شد
نیزه را در بدنش تا می کرد
لب گودال هجوم خنجر
داشت عضوی ز تنش وا می کرد
هر که نزدیکترش می آمد
نیزه ای در گلویش جا می کرد
گفت ای کاش نمی دیدم من
زخمهایت همه سر وا می کرد
احسان محسنی فر
+ نوشته شده در ساعت توسط دلتنگ نجف
|
باشد که شمیم یار باشد