کم کم غروب واقعه از راه می رسید

یک زن میان دشت، سراسیمه می دوید

 این خیمه ها نبود که آتش گرفته بود

آتش میان سینه ی او شعله می کشید

 راهی نمانده بود برایش به غیر صبر

باید دل از عزیز سفر کرده می برید

 مردی که رفت و از سر نی حسّ بودنش

قطره به قطره سرخ و غریبانه می چکید

 آن مرد رفت و واقعه را دست زن سپرد

باید حماسه پشت حماسه می آفرید ...

علیرضا مردانی