از آن ساعت كه خود را ناگزير از تو جدا كردم // فيض زيارت // از کربلا تا شام
از آن ساعت كه خود را ناگزير از تو جدا كردم
تو بر ني بودي و ديدي چهها ديدم، چهها كردم
گمان بر ماندن و قبر تو را ديدن نميبردم
ولي فيض زيارت را تمنّا از خدا كردم
به يادم مانده آن روزي كه ميجستم ترا اما
تنت پيدا به زير سنگ و تير و نيزهها كردم
تو را اي آشناي دل اگر نشناختم آن روز
مرا اكنون تو نشناسي، وفا بين تا كجا كردم
تن چاك تو را چون جان گرفتم در برم اما
براي حفظ اطفالت، تو را آخر رها كردم
بسان شمع، آبم كرد بانگ آبآب تو
اگرچه تشنه بودم چشمههاي چشم وا كردم
ميان خيمههاي سوخته همچون دلم آن شب
نماز خود نشسته خواندم و بر تو دعا كردم
شكسته جاي مهرت را ز بيمهري به ني ديدم
شكستم فرق خويش و اقتدا بر مقتدا كردم
ولي هرگز ندادم عجز را ره در حريم دل
سخنراني ميان دشمنان چون مرتضي كردم
علي انساني
+ نوشته شده در ساعت توسط دلتنگ نجف
|
باشد که شمیم یار باشد